ویرگول
ورودثبت نام
Ards2
Ards2آرش هستم دامپزشکی که نجار شد و عاشق نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید به دنیای خیال و رویا قدم برمیدارید
Ards2
Ards2
خواندن ۴ دقیقه·۲ روز پیش

خدا بازنشسته شد!!!!!(مجموعه داستان های حالت اتو پایلت)

باران سیاه سه روز بود که بر شهر می‌بارید.

نه از ابرها.

از بلندگوها.

دولت آسمان اعلام کرده بود برای افزایش نشاط اجتماعی، آسمان باید هر از گاهی غمگین به نظر برسد.

مردم چتر به دست در خیابان‌های سنگفرش‌شده قدم می‌زدند. قطره‌های سیاه روی شانه‌هایشان می‌نشست و بعد از چند دقیقه بخار می‌شد؛ درست مثل وعده‌هایی که هر چهار سال یک بار روی سرشان می‌بارید.

در مرکز شهر، روی بزرگ‌ترین برج جهان، تابلویی روشن شده بود:

«خدا بازنشسته شد.»

هیچ‌کس تعجب نکرد.

مردم مدت‌ها بود احساس می‌کردند خدا دیگر سر کار نمی‌آید.

جنگ‌ها ادامه داشتند.

گرسنگی ادامه داشت.

عاشق‌ها همچنان ترک می‌شدند.

شاعران همچنان فقیر بودند.

و سیاستمداران همچنان چاق‌تر می‌شدند.

بنابراین خبر چندان عجیبی نبود.

عجیب، جمله دوم بود:

«برای انتخاب خدای جدید، انتخابات آزاد برگزار خواهد شد.»

همان روز جهان منفجر شد.

نه با بمب.

با کاندیداها.

تا شب، صد و هفتاد میلیون نفر ثبت نام کرده بودند.

هر کسی فکر می‌کرد برای خدایی مناسب است.

یک قصاب گفته بود:

«اگر جهان دست من بود، همه چیز مرتب می‌شد.»

یک شاعر گفته بود:

«جهان زیادی منطقی شده.»

یک ژنرال گفته بود:

«مشکل جهان کمبود دستور است.»

و یک پیرزن هشتاد ساله گفته بود:

«شما همگی احمقید. من بهتر از همه می‌توانم دنیا را اداره کنم.»

اما چهار نفر از بقیه مشهورتر شدند.

اولی مردی بود به نام مارکوس زرین.

ثروتمندترین انسان روی زمین.

صورتش همیشه می‌خندید.

چشم‌هایش هرگز.

او وعده داد:

«اگر خدا شوم، فقر را حذف می‌کنم.»

خبرنگاری پرسید:

«چطور؟»

گفت:

«فقرا را حذف می‌کنم.»

جمعیت دست زد.

بعضی‌ها از روی شوخی.

بعضی‌ها از روی جدیت.

و هیچ‌کس تفاوت این دو را نفهمید.

نفر دوم ژنرال اودین خاکستری بود.

مردی که پنجاه سال از عمرش را در جنگ گذرانده بود.

او پشت تریبون ایستاد و گفت:

«مشکل جهان آزادی است.»

مردم پرسیدند:

«چرا؟»

گفت:

«اگر کسی نتواند انتخاب کند، اشتباه هم نمی‌کند.»

جمعیت دوباره دست زد.

این بار محکم‌تر.

نفر سوم زنی بود به نام لیلا سکوت.

فیلسوفی که هزار کتاب نوشته بود.

او گفت:

«جهان را نباید اداره کرد.»

خبرنگاران خندیدند.

پرسیدند:

«پس چرا نامزد شدی؟»

گفت:

«برای جلوگیری از نامزد شدن بقیه.»

و نفر چهارم...

مردی بود که هیچ‌کس او را نمی‌شناخت.

رفتگری لاغر.

با کت کهنه.

نامش نوح بود.

وقتی برای ثبت نام آمد مأمور پرسید:

«شغل؟»

گفت:

«گوش دادن.»

مأمور خندید.

«یعنی چه؟»

نوح گفت:

«مردم حرف می‌زنند. من گوش می‌دهم.»

کمپین‌ها آغاز شدند.

شهر تبدیل به سیرکی عظیم شد.

روی هر دیوار پوستری آویزان بود.

مارکوس وعده بهشت اقتصادی می‌داد.

ژنرال وعده نظم ابدی.

فیلسوف وعده لغو جهان.

و نوح...

هیچ پوستری نداشت.

اولین مناظره در استادیومی برگزار شد که صد میلیون نفر ظرفیت داشت.

مجری پرسید:

«اگر خدا شوید، اولین کارتان چیست؟»

مارکوس گفت:

«سرمایه‌گذاری روی بهشت.»

ژنرال گفت:

«انحلال جهنم و تبدیل آن به پادگان.»

لیلا گفت:

«استعفا.»

جمعیت خندید.

بعد نوبت نوح شد.

او چند ثانیه سکوت کرد.

گفت:

«اول از همه از مردم می‌پرسم چه می‌خواهند.»

تمام استادیوم منفجر شد از خنده.

حتی مجری.

حتی دوربین‌ها.

حتی مترجم ناشنوایان.

انگار لطیفه گفته باشد.

چند هفته بعد نظرسنجی‌ها منتشر شدند.

مارکوس چهل درصد.

ژنرال سی و پنج درصد.

لیلا بیست درصد.

نوح...

صفر ممیز سه درصد.

مفسران گفتند:

«مردم به رهبر قوی نیاز دارند.»

«مردم برنامه اقتصادی می‌خواهند.»

«مردم رؤیا می‌خواهند.»

هیچ‌کس نگفت شاید مردم فقط خسته‌اند.

شبی نوح روی نیمکتی نشست.

در کنار پیرمردی که نان خشک می‌فروخت.

پیرمرد پرسید:

«چرا نامزد شدی؟»

نوح گفت:

«فکر کردم شاید جهان به کسی نیاز دارد که فریاد نزند.»

پیرمرد خندید.

«پس حتماً می‌بازی.»

انتخابات نزدیک می‌شد.

تبلیغات دیوانه‌وارتر می‌شدند.

مارکوس وعده داد طول عمر انسان‌ها را به هزار سال برساند.

ژنرال وعده داد جرم را به صفر برساند.

وقتی از او پرسیدند چگونه؟

گفت:

«مجرمان را به من بسپارید.»

کسی دیگر سؤال نپرسید.

اما حادثه‌ای رخ داد.

یک کودک در تلویزیون زنده از مارکوس پرسید:

«اگر خدا شوی، مامان من هم خوشحال می‌شود؟»

مارکوس مکث کرد.

او برای اقتصاد پاسخ داشت.

برای بورس پاسخ داشت.

برای نفت پاسخ داشت.

اما برای آن سؤال نه.

سرانجام گفت:

«بستگی به شرایط بازار دارد.»

دو روز بعد کودک از ژنرال پرسید:

«اگر خدا شوی، دیگر کسی گریه نمی‌کند؟»

ژنرال گفت:

«گریه ممنوع خواهد شد.»

و از لیلا پرسید:

«اگر خدا شوی، من خوشحال می‌شوم؟»

او جواب داد:

«هیچ‌کس نمی‌داند خوشحالی چیست.»

آخرین سؤال را از نوح پرسید.

کودک گفت:

«اگر خدا شوی، مامانم خوشحال می‌شود؟»

نوح نگاهش کرد.

گفت:

«نمی‌دانم.»

استودیو ساکت شد.

نوح ادامه داد:

«اما اگر غمگین باشد، کنارش می‌نشینم.»

برای اولین بار کسی دست نزد.

کسی نخندید.

فقط سکوت بود.

سکوتی که سال‌ها در جهان گم شده بود.

روز انتخابات فرا رسید.

صف‌ها کیلومترها ادامه داشتند.

مردم با امید آمده بودند.

یا از روی عادت.

گاهی تفاوت این دو مشخص نیست.

نتایج اعلام شد.

مارکوس: چهل و یک درصد.

ژنرال: چهل درصد.

لیلا: هجده درصد.

نوح: یک درصد.

اما همان شب اتفاق عجیبی افتاد.

خود خدا ظاهر شد.

پیرمردی خسته.

با کفش‌های خاکی.

مثل کسی که میلیاردها سال اضافه‌کاری کرده باشد.

او روی صفحه‌های جهان ظاهر شد.

گفت:

«انتخابات باطل است.»

دنیا منفجر شد.

مارکوس فریاد زد:

«تقلب!»

ژنرال گفت:

«کودتا!»

لیلا گفت:

«قابل پیش‌بینی بود.»

خدا لبخند زد.

گفت:

«شما هنوز نفهمیده‌اید.»

خبرنگاری پرسید:

«چه چیزی را؟»

خدا جواب داد:

«این انتخابات برای انتخاب خدای جدید نبود.»

سکوت.

«پس برای چه بود؟»

خدا آه کشید.

«برای پیدا کردن انسان.»

تمام جهان ساکت شد.

خدا ادامه داد:

«یکی وعده حذف فقرا داد و میلیون‌ها نفر تشویقش کردند.»

«یکی وعده حذف آزادی داد و میلیون‌ها نفر تشویقش کردند.»

«یکی گفت جهان بی‌معناست و میلیون‌ها نفر دنبالش رفتند.»

سپس به تصویر نوح اشاره کرد.

«و فقط یک درصد به کسی رأی دادند که گفت نمی‌دانم.»

خدا خندید.

خنده‌ای تلخ‌تر از گریه.

«مشکل جهان هیچ‌وقت کمبود خدا نبود.»

«کمبود انسان بود.»

مارکوس اعتراض کرد.

ژنرال تهدید کرد.

فیلسوف یادداشت برداشت.

اما خدا دیگر گوش نمی‌داد.

او فقط به مردم نگاه می‌کرد.

به جمعیتی که همیشه منتظر منجی بودند.

همیشه منتظر قهرمان.

همیشه منتظر کسی که مسئولیت زندگی‌شان را بر دوش بگیرد.

و هرگز متوجه نمی‌شدند که بزرگ‌ترین رؤیای هر دیکتاتور، مردمی است که از فکر کردن خسته شده‌اند.

پیش از ناپدید شدن، خدا آخرین جمله را گفت:

«من بازنشسته نشدم.»

«فقط می‌خواستم ببینم هنوز کسی در این جهان هست که بلد باشد گوش بدهد.»

و بعد ناپدید شد.

سال‌ها گذشت.

مارکوس شرکت جدیدی تأسیس کرد.

ژنرال جنگ جدیدی آغاز کرد.

فیلسوف کتاب جدیدی نوشت.

همه چیز مثل قبل ادامه یافت.

اما در گوشه‌ای از شهر، مردی با کت کهنه همچنان روی نیمکت‌ها می‌نشست.

به درد دل مردم گوش می‌داد.

به پیرزن‌ها.

به کودکان.

به عاشق‌ها.

به شکست‌خورده‌ها.

و گاهی رهگذران از او می‌پرسیدند:

«راست است که تو قرار بود خدا شوی؟»

نوح می‌خندید.

«نه.»

«من فقط قرار بود انسان بمانم.»

و در جهانی که همه می‌خواستند خدا باشند، همین سخت‌ترین کار بود.

طول عمرجهان
۱
۰
Ards2
Ards2
آرش هستم دامپزشکی که نجار شد و عاشق نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید به دنیای خیال و رویا قدم برمیدارید
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید