
باد از روی دشت عبور میکرد و علفهای خشک را خم میکرد؛ همانطور که سالها انسانها را خم کرده بود.
در انتهای جادهای خاکی، مردی زندگی میکرد که هیچکس نامش را به خاطر نمیآورد. مردم روستا او را فقط «سنگشمار» صدا میزدند.
هر صبح از خواب بیدار میشد، به دامنهی تپه میرفت، سنگها را جمع میکرد و تا قله میبرد.
روز بعد دوباره همان سنگها را پایین میآورد.
و روز بعد باز بالا میبرد.
هیچ دلیل مشخصی وجود نداشت.
هیچ دستمزدی دریافت نمیکرد.
هیچکس از او نخواسته بود این کار را انجام دهد.
اما سالها بود که این کار را میکرد.
ابتدا مردم فکر کردند دیوانه است.
بعد به او عادت کردند.
و سرانجام فراموشش کردند.
همانطور که جهان به هر چیز عادت میکند.
روزی پسرکی از او پرسید:
«چرا این کار را میکنی؟»
سنگشمار شانه بالا انداخت.
«نمیدانم.»
«پس چرا متوقف نمیشوی؟»
مرد لحظهای سکوت کرد.
«برای همان دلیلی که تو نفس میکشی.»
پسرک خندید.
اما مرد نخندید.
زیرا میدانست بیشتر آدمها برای زندگی کردن دلیل ندارند؛ فقط از مردن میترسند.
سالها گذشت.
موهای مرد سفید شد.
دستانش شبیه ریشههای خشکیدهی درختان شدند.
اما سنگها همچنان بالا و پایین میرفتند.
گاهی شبها روی قله مینشست و به روستا نگاه میکرد.
چراغهای زرد خانهها مانند ستارههای خستهای در تاریکی میدرخشیدند.
او به زندگی مردم فکر میکرد.
به مردی که تمام عمرش را صرف جمع کردن پول کرده بود و یک روز ناگهان زیر گاری مرد.
به زنی که سالها دعا کرده بود و در پایان، بیماری فرزندش را با هیچ دعایی نتوانسته بود درمان کند.
به پیرمردی که میگفت خدا عادل است، اما سه پسرش را در جنگ از دست داده بود.
سنگشمار هرچه بیشتر فکر میکرد، کمتر میفهمید.
جهان شبیه کتابی بود که همه آن را میخواندند، اما هیچکس زبانش را بلد نبود.
یک زمستان سخت فرا رسید.
برف همهچیز را پوشاند.
درختان مانند اسکلتهایی سفید در مه ایستاده بودند.
آن سال بیماری عجیبی به روستا آمد.
مردم یکییکی مردند.
هیچ منطقی وجود نداشت.
جوانها میمردند.
پیرها زنده میماندند.
آدمهای خوب رنج میکشیدند.
آدمهای ظالم سالم میماندند.
مرگ مثل کودکی بیفکر میان خانهها راه میرفت و بیهدف انتخاب میکرد.
سنگشمار از دور نگاه میکرد.
نه از روی بیرحمی.
از روی ناتوانی.
او فهمیده بود جهان به اشک انسانها اهمیتی نمیدهد.
همانطور که دریا به غرق شدن یک قطره اهمیت نمیدهد.
شبی صدای در زدن شنید.
وقتی در را باز کرد، زنی را دید.
تمام لباسهایش خیس بود.
چشمانش قرمز بودند.
گفت:
«فرزندم مرده.»
سنگشمار چیزی نگفت.
زن ادامه داد:
«میگویند تو دانایی.»
مرد لبخند تلخی زد.
«اشتباه میکنند.»
«پس بگو چرا مرد؟»
مرد سکوت کرد.
باد میان درختان زوزه کشید.
سرانجام گفت:
«نمیدانم.»
زن فریاد زد:
«هیچکس نمیداند!»
و گریه کرد.
سنگشمار به او نگاه کرد.
برای نخستین بار در سالهای طولانی احساس کرد تمام فلسفههای دنیا در برابر یک مادر داغدار چیزی جز گرد و غبار نیستند.
زن رفت.
اما صدای گریهاش تا صبح در گوش مرد ماند.
از آن شب به بعد، خوابهای عجیبی دید.
در خواب، مردگان روستا در دامنهی تپه ایستاده بودند.
هزاران نفر.
بیصدا.
بیحرکت.
چشمانشان باز بود.
اما در نگاهشان سرزنشی وجود نداشت.
فقط یک سؤال بود.
«برای چه؟»
برای چه زندگی کردیم؟
برای چه جنگیدیم؟
برای چه عاشق شدیم؟
برای چه ترسیدیم؟
برای چه مردیم؟
سنگشمار پاسخی نداشت.
هر شب با عرق سرد از خواب میپرید.
و هر شب سؤال بزرگتر میشد.
یک روز هنگام بالا بردن سنگها ناگهان ایستاد.
فکر عجیبی به ذهنش رسید.
اگر تمام زندگی چیزی جز همین نباشد چه؟
بالا بردن سنگها.
و دوباره پایین آوردنشان.
کار.
خستگی.
امید.
شکست.
تکرار.
و سپس مرگ.
شاید انسانها فقط نسخههای پیچیدهتر همان سنگها باشند.
تکههایی از خاک که برای مدتی حرکت میکنند و بعد دوباره به خاک بازمیگردند.
این فکر مانند کرمی وارد ذهنش شد.
و شروع به خوردن همه چیز کرد.
روزها گذشتند.
سنگشمار دیگر کمتر حرف میزد.
کمتر میخوابید.
کمتر میخندید.
گاهی ساعتها به دستهایش نگاه میکرد.
به رگهای آبی زیر پوست.
به لرزش انگشتان.
و با خود میگفت:
«این بدن روزی خواهد پوسید.»
بعد به آسمان نگاه میکرد.
ابرها عبور میکردند.
بیتفاوت.
خورشید طلوع میکرد.
بیتفاوت.
باران میبارید.
بیتفاوت.
جهان هیچگاه برای مرگ کسی متوقف نشده بود.
و هرگز هم نخواهد شد.
یک شب صدایی از تاریکی شنید.
صدایی آرام.
مانند زمزمهی خاک.
«خسته شدهای؟»
مرد از خواب پرید.
کسی آنجا نبود.
اما صدا ادامه داد.
«همه خستهاند.»
«تو کیستی؟»
«پایان.»
مرد لرزید.
صدا خندید.
«از من نترس. تمام عمر به سمت من آمدهای.»
سنگشمار فهمید با مرگ صحبت میکند.
یا شاید با بخشی از خودش.
فرق چندانی نداشت.
مرگ گفت:
«چرا هنوز سنگها را حمل میکنی؟»
«نمیدانم.»
«دروغ میگویی.»
مرد سکوت کرد.
مرگ نزدیکتر شد.
«ادامه میدهی چون میترسی اگر متوقف شوی، بفهمی هیچ معنایی وجود ندارد.»
آن شب تا صبح بیدار ماند.
برای اولین بار نتوانست جواب آن جمله را پیدا کند.
شاید واقعاً تمام زندگی فراری طولانی از پوچی بود.
شاید انسانها خانه میساختند، عاشق میشدند، فرزند میآوردند و رؤیا میبافتند تا صدای خندهی تاریکی را نشنوند.
صبح روز بعد اتفاقی افتاد.
سنگی از دستش رها شد.
از قله سقوط کرد.
بعد سنگ دیگری.
و دیگری.
و دیگری.
ناگهان صدها سنگ به پایین غلتیدند.
سالها تلاش در چند ثانیه نابود شد.
مرد ایستاد و نگاه کرد.
احساس میکرد باید گریه کند.
اما نکرد.
احساس میکرد باید فریاد بزند.
اما نزد.
تنها چیزی که حس کرد آرامش بود.
آرامشی عجیب.
انگار جهان بالاخره چهرهی واقعیاش را نشان داده بود.
تمام آن سالها چیزی ساخته بود که قرار نبود بماند.
دقیقاً مانند انسانها.
خورشید در حال غروب بود.
آسمان به رنگ خون درآمده بود.
سنگشمار آرام از تپه پایین آمد.
در مسیر، از کنار قبرستان گذشت.
صدها سنگ قبر.
صدها نام.
صدها زندگی.
و اکنون فقط چند کلمه روی سنگ.
او به این فکر کرد که روزی کسی نامش را هم فراموش خواهد کرد.
همانطور که نام هزاران نفر دیگر فراموش شده بود.
و ناگهان حقیقتی سرد اما شفاف را دید.
شاید معنای زندگی در ماندگار بودن نیست.
زیرا هیچکس ماندگار نمیشود.
شاید معنا در فهمیدن همین ناپایداری باشد.
در پذیرفتن اینکه همه چیز میگذرد.
حتی رنج.
حتی عشق.
حتی خود ما.
آن شب آخرین بار به قله رفت.
باد شدیدی میوزید.
ابرها مانند ارواح سرگردان از بالای سرش عبور میکردند.
مرگ دوباره کنارش نشست.
«بالاخره فهمیدی؟»
مرد گفت:
«شاید.»
«معنای زندگی چیست؟»
سنگشمار به تاریکی نگاه کرد.
به روستا.
به قبرستان.
به جاده.
به جهان خاموش.
و گفت:
«هیچ معنایی پیدا نکردم.»
مرگ لبخند زد.
«پس شکست خوردی.»
اما مرد سرش را تکان داد.
«نه.»
مرگ سکوت کرد.
سنگشمار ادامه داد:
«شکست این بود که تمام عمر منتظر معنایی باشم که هرگز نمیآید.»
باد زوزه کشید.
«من سنگها را حمل کردم.»
«رنج کشیدم.»
«ترسیدم.»
«دوست داشتم.»
«از دست دادم.»
«گریه کردم.»
«و با این حال زندگی کردم.»
مرگ چیزی نگفت.
برای نخستین بار خاموش شد.
سپیدهدم، مردم روستا مردی را روی قله پیدا کردند.
نشسته بود.
چشمانش بسته بود.
لبخند کمرنگی بر لب داشت.
انگار در آخرین لحظه، نه پاسخی پیدا کرده بود و نه نجاتی.
فقط با جهان آشتی کرده بود.
جهانی که نه عادل بود.
نه مهربان.
نه بیرحم.
فقط بود.
و شاید بزرگترین وحشت زندگی همین باشد:
اینکه جهان هیچ توضیحی به ما بدهکار نیست.
و بزرگترین شجاعت نیز همین است:
اینکه با وجود دانستن این حقیقت، صبح روز بعد باز هم سنگ خود را برداری و به راهت ادامه بدهی.
در سکوت.
زیر آسمانی که هرگز جوابی نخواهد داد.