ویرگول
ورودثبت نام
Ards2
Ards2آرش هستم دامپزشکی که نجار شد و عاشق نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید به دنیای خیال و رویا قدم برمیدارید
Ards2
Ards2
خواندن ۵ دقیقه·۲۱ ساعت پیش

جمهوری موش ها از سری داستان های (حالت اتو پایلت)

در تمام تاریخ فاضلاب بزرگ، هیچ موشی از گربه‌ها خوشش نمی‌آمد.

این تنها حقیقتی بود که همه درباره آن توافق داشتند.

چپ‌ها، راست‌ها، پنیرپرستان، دم‌بلندها، موش‌های خاکستری، موش‌های سیاه، حتی روشنفکرانی که معتقد بودند «گربه» صرفاً یک توهم جمعی است، همگی در یک چیز مشترک بودند:

گربه‌ها دشمن بودند.

همین دشمن مشترک باعث شده بود جامعه موش‌ها قرن‌ها دوام بیاورد.

اما مشکل از روزی آغاز شد که آخرین گربه مرد.

ناگهان هیچ‌کس نمی‌دانست حالا باید از چه چیزی متنفر باشد.

و جامعه‌ای که سال‌ها با نفرت زندگی کرده بود، نمی‌دانست با آزادی چه کند.


فاضلاب بزرگ شهری شگفت‌انگیز بود.

شهری ساخته شده از لوله‌های زنگ‌زده، قوطی‌های کنسرو متروک، جعبه‌های مقوایی و هزاران تونل پیچ‌درپیچ.

در میدان مرکزی، تکه‌ای پنیر خشک روی سکویی شیشه‌ای نگهداری می‌شد.

می‌گفتند این همان پنیری است که نخستین موش آزادی‌خواه هنگام فرار از یک گربه در دهان داشته است.

هیچ‌کس مطمئن نبود حقیقت دارد یا نه.

اما همه به آن احترام می‌گذاشتند.

دقیقاً مثل بسیاری از چیزهای دیگر.


سه روز پس از مرگ آخرین گربه، موشکین روی یک جعبه کفش ایستاد.

شکم بزرگی داشت.

سبیل‌هایش همیشه مرتب بود.

و صدایی داشت که حتی اگر درباره جوراب خیس سخنرانی می‌کرد، مردم تصور می‌کردند شاهد تولد تاریخ هستند.

او فریاد زد:

«برادران و خواهران موش!»

جمعیت هورا کشید.

«ما قرن‌ها زیر سایه گربه‌ها زندگی کردیم!»

جمعیت فریاد زد:

«مرگ بر گربه!»

موشکین لحظه‌ای سکوت کرد.

بعد یادش آمد گربه‌ای باقی نمانده است.

گفت:

«خوب... مرگ بر خاطره گربه!»

و جمعیت دوباره فریاد کشید.


در ردیف آخر، رِمی ایستاده بود.

موشی جوان.

لاغر.

با چشمانی پر از کنجکاوی.

او واقعاً به آینده امیدوار بود.

فکر می‌کرد حالا که گربه‌ها رفته‌اند، همه چیز بهتر می‌شود.

فکر می‌کرد آزادی یعنی موش‌ها بالاخره می‌توانند خودشان باشند.

فکر می‌کرد بزرگ‌ترها چیزی می‌دانند که او نمی‌داند.

این آخرین اشتباه دوران جوانی او بود.


چند هفته بعد، جمهوری موش‌ها متولد شد.

همه خوشحال بودند.

پرچم جدید طراحی شد.

سرود ملی نوشته شد.

هزاران پوستر چاپ شد.

و مهم‌تر از همه، اداره‌ای تأسیس شد به نام:

«وزارت آزادی.»

هیچ‌کس دقیقاً نمی‌دانست وزارت آزادی چه کاری انجام می‌دهد.

اما ساختمانش از همه بزرگ‌تر بود.


اولین انتخابات برگزار شد.

موشکین با نود و هفت درصد آرا پیروز شد.

وقتی خبرنگاری پرسید:

«چرا فقط یک نامزد وجود داشت؟»

سخنگوی دولت لبخند زد.

«برای جلوگیری از تفرقه.»


رِمی در وزارت آزادی مشغول کار شد.

شغلش ثبت درخواست‌های مردمی بود.

در روز اول پیرموشی آمد.

گفت:

«من گرسنه‌ام.»

رِمی درخواست را نوشت.

روز دوم همان پیرموش برگشت.

هنوز گرسنه بود.

روز سوم هم برگشت.

هنوز گرسنه بود.

اما این بار پرونده‌ای ضخیم همراه داشت.

روی جلدش نوشته بودند:

«در حال بررسی.»

پیرموش گفت:

«انگار گرسنگی من رشد کرده.»


در همان زمان، خانم دُم‌طلایی ثروتمندتر از همیشه می‌شد.

او مالک بیشتر انبارهای پنیر بود.

اما در تمام سخنرانی‌هایش می‌گفت:

«من صدای موش‌های فقیر هستم.»

کسی از او نمی‌پرسید چرا فقیرها همیشه فقیر می‌مانند و او همیشه ثروتمندتر.

چنین پرسش‌هایی فضای جامعه را مسموم می‌کرد.


کم‌کم جمهوری بزرگ‌تر شد.

و همراه با آن، قوانین هم بزرگ‌تر شدند.

در ابتدا فقط سه قانون وجود داشت.

شش ماه بعد تعدادشان به هشتصد و هفتاد و دو رسید.

سال بعد به چهار هزار.

و در سال سوم، هیچ موشی تمام قوانین را نمی‌شناخت.

حتی قانون‌گذاران.


پروفسور جوندگان روزی در دانشگاه گفت:

«وقتی تعداد قوانین از تعداد پنیرها بیشتر شود، جامعه بیمار است.»

فردای آن روز دانشگاه تعطیل شد.

به دلیل تعمیرات.

این تعمیرات دوازده سال طول کشید.


اما مهم‌ترین اتفاق در سال پنجم رخ داد.

مشکل تازه‌ای پیدا شد.

جمهوری دشمن نداشت.

گربه‌ای باقی نمانده بود.

و بدون دشمن، اداره کردن مردم دشوار می‌شد.

جلسه اضطراری تشکیل شد.

موشکین پرسید:

«چه کسی را مقصر مشکلات معرفی کنیم؟»

همه ساکت شدند.

تا اینکه یکی از مشاوران گفت:

«گنجشک‌ها چطورند؟»


فردای آن روز روزنامه‌ها نوشتند:

گنجشک‌ها تهدیدی برای امنیت ملی هستند.

هیچ‌کس نمی‌دانست چرا.

اما چند هفته بعد همه درباره خطر گنجشک‌ها صحبت می‌کردند.

رِمی از دوستش پرسید:

«تو تا حالا گنجشکی دیده‌ای؟»

دوستش گفت:

«نه.»

رِمی گفت:

«پس از کجا می‌دانیم خطرناک‌اند؟»

دوستش نگاهی ترسیده به اطراف انداخت.

آهسته گفت:

«اگر خطرناک نبودند، روزنامه‌ها نمی‌نوشتند.»


سال‌ها گذشت.

جمهوری شکوفا شد.

حداقل روی پوسترها.

در واقعیت، تونل‌ها فرسوده‌تر می‌شدند.

غذا کمتر می‌شد.

اما تعداد مجسمه‌های موشکین افزایش می‌یافت.

در میدان‌ها.

در اداره‌ها.

حتی در مدارس.

کودکان باید هر صبح به مجسمه نگاه می‌کردند و می‌گفتند:

«سپاس از موشکین برای اندیشیدن به جای ما.»


رِمی دیگر جوان نبود.

او آرام‌آرام متوجه چیزهایی شده بود.

مثلاً اینکه مسئولان هرگز در صف پنیر نمی‌ایستند.

یا اینکه فقیرترین موش‌ها بیشترین سخنرانی را درباره افتخار ملی می‌شنوند.

یا اینکه هرگاه مشکلی حل نمی‌شود، نامش عوض می‌شود.


روزی در آرشیو وزارت آزادی به پرونده‌ای قدیمی برخورد.

پرونده مرگ آخرین گربه.

کنجکاو شد.

مطالعه کرد.

و ناگهان رنگش پرید.


آخرین گربه اصلاً نمرده بود.

بلکه استخدام شده بود.


پرونده محرمانه نشان می‌داد گربه سال‌ها پیش به عنوان «مشاور امنیتی عالی جمهوری» منصوب شده است.

نامش ژنرال چنگال بود.

او در کاخی زیرزمینی زندگی می‌کرد.

حقوقی نجومی می‌گرفت.

و تمام برنامه‌های امنیتی کشور را طراحی می‌کرد.


رِمی باورش نمی‌شد.

تمام عمرشان علیه گربه‌ها جنگیده بودند.

حالا یک گربه پشت پرده کشور را اداره می‌کرد.


آن شب مخفیانه وارد کاخ شد.

و برای نخستین بار ژنرال چنگال را دید.

گربه پیر شده بود.

خاکستری.

چاق.

و بسیار آرام.


رِمی فریاد زد:

«تو دشمن مایی!»

گربه خمیازه کشید.

«نه.»

«من کارمند شما هستم.»


«اما جمهوری برای نابودی تو ساخته شد!»

گربه لبخند زد.

«همه حکومت‌ها همین را می‌گویند.»


«یعنی چه؟»


گربه از پنجره به شهر نگاه کرد.

«موش جوان...»

«وقتی دشمنی وجود دارد، قدرت شکل می‌گیرد.»

«وقتی دشمن از بین می‌رود، باید دشمن تازه‌ای ساخت.»


«پس گنجشک‌ها...»


«بله.»


«و تمام این سال‌ها...»


«بله.»


رِمی احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده است.

گربه ادامه داد:

«شما موش‌ها تصور می‌کنید با تغییر پرچم، جهان عوض می‌شود.»

«اما قدرت موجود عجیبی است.»

«مثل پنیر کپک‌زده.»

«هر کس آن را نگه دارد، کم‌کم بویش را می‌گیرد.»


رِمی آن شب همه چیز را فهمید.

اما مشکل حقیقت این است که به‌تنهایی ارزش چندانی ندارد.


او مدارک را منتشر کرد.

فریاد زد.

اعتراض کرد.

سخنرانی کرد.


و اتفاق عجیبی افتاد.

هیچ‌کس اهمیت نداد.


مردم گفتند:

«الان وقت این بحث‌ها نیست.»

«کشور در شرایط حساسی قرار دارد.»

«گنجشک‌ها هنوز تهدید هستند.»

«وحدت ملی مهم‌تر است.»


چند ماه بعد، رِمی فراموش شد.

مثل بسیاری از حقیقت‌ها.


اما جمهوری ادامه یافت.

موشکین پیر شد.

جانشینش آمد.

جانشین او هم آمد.

نام‌ها تغییر کردند.

شعارها تغییر کردند.

رنگ پرچم تغییر کرد.

اما ساختار همان ماند.


سال‌ها بعد، بچه‌موشی در مدرسه از معلمش پرسید:

«آیا واقعاً زمانی گربه‌ها دشمن ما بودند؟»

معلم لبخند زد.

«البته.»


«و الان؟»


معلم لحظه‌ای فکر کرد.

سپس به تصویر بزرگی روی دیوار اشاره کرد.

تصویر یک گنجشک.


«الان دشمن ما اوست.»


بچه‌موش پرسید:

«چرا؟»


معلم گفت:

«نمی‌دانم.»

«اما پدربزرگم هم همین سؤال را درباره گربه‌ها پرسیده بود.»


و کلاس خندید.

همان‌طور که نسل قبل خندیده بود.

و نسل قبل‌تر.


زیرا بزرگ‌ترین طنز فاضلاب بزرگ این نبود که موش‌ها شبیه انسان‌ها شده بودند.

بلکه این بود که همیشه شبیه انسان‌ها بودند.

فقط دم داشتند.

امنیت ملیتغییر ساختارجمهوریگربهدشمن
۳
۰
Ards2
Ards2
آرش هستم دامپزشکی که نجار شد و عاشق نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید به دنیای خیال و رویا قدم برمیدارید
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید