امروز بدجوری دلم خواست که با یکی حرف بزنم. تو یمغزم شماره ها رو اسکرول کردم و آدمهای دور و بر رو. ولی هیچکی!
اینقدر حس ام قوی بود که فکرم سمت همسر سابق هم رفت. چه افتضاحی بود که خودم سریع خط خطی کردم.
دلم برای حرف زدن با نیما تنگ شده. اینجور موقع ها خیلی کمک بود. ولی باید به نبودنش هم عادت کنم.
همین موقع ها بود که دختر دوم اومد با چشمهای گریون. بغلش کردم. بهش میکم چی شده مامانی؟!
میگه دختر اول خودشو بهتر از من میدونه. پز میده که بزرگتره و چون بزرگتره بهتره. دعوای خواهری شده بوده انگار. قوربون سطح دغدغه شون بشم.
و فرصت حرف زدن با یکی دیگه بلاخره دست داد و اون هم صبا بود.یه کم باهاش حرف زدم اندر احوالات اینکه هر بزرگتری لزوما بهتر نیست و اصلا آدمها بهتر بودنشون رو با توانایی هاشون میتونن ثابت کنن نه صرفا با بزرگتر بودنشون. و گریه اش بند اومد و با تعریف کردنم از نقاشی کشیدنش و این توانایی خوب اش خنده به لب هاش اومد. و با گوشی اش یه سلفی هم گرفت دوتایی.
دختر اول اومد پیشم و تا نگاهم کرد گفت مامان چرا ناراحتی؟
منم دروغی گفتم نه، ناراحت نیستم. که گفت نه من میبینمت میدونم ناراحتی و گفتم سرم درد میکنه. آره واقعا سرم درد میکنه چرا؟
الانم دارن با عمه هاشون صحبت میکنن. سرمو گذاشتم روی میز. چشمام بسته میشه خودش. هنوزم دلم میخواست با یکی حرف بزنم که دوباره اومدم اینجا بنویسم.
صفحه قبلی رو مجبور شدم حذف کنم چون همسر سابق پی برده بود و داشت میخوند. نامرد. حریم خصوصی هم نداریم که.
این اولین نوشته اینجا میشه. دوباره.
میگن روزهای سرنوشت سازی هست که میتونه اتفاق های چند سال آینده رو ساپورت کنه.
باید از صبح بنویسم که چی کار کردم.