ویرگول
ورودثبت نام
امیر حسینی خواه
امیر حسینی خواه
امیر حسینی خواه
امیر حسینی خواه
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

ردّ خاکستر

ستاره می‌ریخت

و زندگی، دهانِ تشنه‌اش را باز کرده بود

تا نور بنوشد.

کوچه ، پوستش را

در آفتابِ انفجار جا گذاشته بود

و باد

دلمه‌ی زخم‌ها را می‌کند.

رهگذری می‌گذشت

بوی خاکستر

ردِ کفش‌هایش بود.

آوار بر آواره می‌ریخت،

آواره بر خودش.

گربه‌ای لای دود میو می‌کرد،

و گرسنگی

دستی برای نوازش نداشت.

۱۴۰۴/۰۷/۲۴

#امیر_حسینی_خواه

۰
۰
امیر حسینی خواه
امیر حسینی خواه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید