ستاره میریخت
و زندگی، دهانِ تشنهاش را باز کرده بود
تا نور بنوشد.
کوچه ، پوستش را
در آفتابِ انفجار جا گذاشته بود
و باد
دلمهی زخمها را میکند.
رهگذری میگذشت
بوی خاکستر
ردِ کفشهایش بود.
آوار بر آواره میریخت،
آواره بر خودش.
گربهای لای دود میو میکرد،
و گرسنگی
دستی برای نوازش نداشت.
۱۴۰۴/۰۷/۲۴
#امیر_حسینی_خواه