حوالی سال 2000 میلادی، ریچارد و جمعیت زیادی از علاقمندان، برای دیدن فیلم ماموریت غیر ممکن 2 در صف بلیط سینما ایستاده بودند. فیلم قرار بود رونمایی بشود و مردم از ساعتها قبل، جلوی گیشه بلیط فروشی صف کشیده بودند. طبیعتا افرادی که در صف هستند، با نفرات جلویی و پشتی خود در طی این چند ساعت انتظار آشنا می شوند و شروع می کنند به گپ زدن و از هر دری صحبت کردن. بعد از چند ساعت انتظار ریچارد و نفرات کناری ش در صف، مسوول فروش بلیط به میان جمعیت آمد و گفت به از اینجای صف به بعد بلیط نمی رسد و بیخودی نایستید. ریچارد و دوستان تازه ش هم باید صف را ترک می کردند. بلیط بهشان نمی رسید. اما صحبت شان تازه گل انداخته بود. پس با دو نفر جلویی ش به کافه ای آن نزدیکی رفتند تا قهوه ای بخورند و گپی بزنند. حرف به کار و کاسبی افتاد. ریچارد گفت من یک مهندس مکانیک با حدود بیست سال سابقه کار هستم که دیگر از کار کردن خسته شدم، خودم را بازخرید کردم و بیست سی هزار دلاری پول دستم هست. دارم فعلا کمی تفریح می کنم تا بلکه یک کار و کاسبی برای خودم راه بیاندازم. دیگر از کارمندی خسته شده ام. با گفتن این حرفها، ریچارد از کار و کاسبی آن دو نفر پرسید. آن دو هم تعریف کردند که در دانشگاه استنفورد دانشجوی رشته کامپیوتر هستند و اخیرا هم یک پروژه تحقیقاتی اجرا کرده اند برای جستجو در صفحات اینترنتی و قصد دارند یک شرکت بزنند و ادامه کار جستجو را در آن شرکت ادامه بدهند. برای همین هم می خواهند سرمایه برای این کار جذب کنند و سراغ همه دوست و آشناها هم رفته اند تا بتوانند یک میلیون دلار جمع کنند. ریچارد از آن دو پرسید شرایط مشارکت چطور است؟ آنها گفتند ما بسته های سرمایه گزاری ده هزار دلاری داریم و تا الان هم حدودا ششصد هزار دلار جمع کرده ایم. ریچارد که علاقه مند شده بود، پرسید من هم می توانم در شرکت شما سرمایه گزاری کنم؟ لری و سرگئی به هم نگاهی کردند و گفتند چرا که نه؟ فعلا پول کم داریم و خوشحال هم می شویم. ریچارد گفت اگر اجازه بدهید، من هم یک بسته ی ده هزار دلاری از سهام شما را خریداری کنم، یعنی می شود یک درصد. آن دو موسس جوان پذیرفتند و بدین ترتیب، ریچارد تبدیل شد به سهامدار یک درصدی شرکت گوگل که اکنون غول جستجوی اینترنتی و یک شرکت چند صد میلیارد دلاری است. ثروت ریچارد اکنون چند میلیارد دلار ارزش دارد.
ممکن است بخش هایی از این داستان غیر واقعی باشد، یا زمان هایش پس و پیش باشد. اما محال به نظر نمی رسد. چقدر از این دست اتفاقات در دنیا رخ داده و هر روز اتفاق می افتد؟ در عالم مدیریت برای این اتفاق اسم می گذارند: ریسک پذیری و فرصت شناسی و آینده نگری ریچارد. در حالیکه ریچارد اساسا در کسب و کار اینترنت و جستجوی اینترنت نبود و اصلا حدس هم نمی زد که این سرمایه گزاری به چنان موفقیتی تبدیل شود. حتی خود موسسان گوگل هم چنین موفقیتی را تصور نمی کردند. آنها در سالهای ابتدایی تاسیس گوگل، قصد داشتند کل شرکت را به رقم چند میلیون دلار بفروشند، ولی خریداری برایش پیدا نکردند! یعنی کسی حتی حاضر نشده بود گوگل را چند میلیون دلار ناقابل خریداری کند، همان شرکتی که فقط چند سال بعد، به ده ها و بلکه صد ها میلیارد دلار ارزش رسید. اگر کوچکترین احتمالی می دادند که قرار است گوگل، ده سال بعد چند صد میلیارد دلار ارزش داشته باشد، مؤسسان قطعا حاضر نمی شدند آن را با قیمت چند میلیون دلار، یعنی چند هزارم ارزش چند سال بعد پیشنهاد بدهند. و از آن سو، اگر خریداران احتمالی می دانستند راجع به چه دارایی با ارزشی دارند صحبت می کنند، در پذیرفتن این پیشنهاد لحظه ای درنگ نمی کردند.
از این اقدام ریچارد چه درسی می توانیم بگیریم؟ اینکه برای دیدن فیلم های سینمایی مطرح، از ساعتها پیش صف بکشیم؟ و اگر پیشنهاد سرمایه گزاری از افراد جلویی یا پشت سر مطرح شد، آن را جدی بگیریم و سرمایه مان را در آنجا درگیر کنیم؟ یا آنکه خود را پیش از رسیدن دوران بازنشستگی بازخرید کنیم و با الباقی پول، در یک شرکت اینترنتی سرمایه گزاری کنیم؟ پول دار شدن ریچارد حاصل یک همزمانی و اصطلاحا زمان مناسب و مکان مناسب بود. اگر ریچارد چند نفر جلوتر و یا چند نفر عقب تر در صف ایستاده بود، شاید هیچگاه پولدار نمی شد.
بیایید زندگی همین ریچارد را بیشتر بررسی کنیم. او می خواست ساعت 5 صبح از خواب بیدار شود تا جزو اولین نفر ها به سینما برسد. شب قبل کمی دیر خوابیده بود و صبح که ساعت زنگ زد، یکی دو بار زنگ ساعت را خاموش کرد تا نهایتا خودش را از تخت خواب بیرون کشید. وقتی متوجه شد که نیم ساعتی دیر شده، سریع لباس هایش را پوشید و به سمت سینما حرکت کرد. اما وقتی به سینما رسید، صفی از مردم تشکیل شده بود و جای او دیگر نفرات اول صف نبود. به هر حال به امید آنکه بلیط به او هم برسد، در صف ایستاد. ریچارد دوست داشت شب قبل را زودتر بخوابد، اما در راه برگشت به منزل، ماشین ش پنچر شد و چون زاپاس ماشین هم پنچر بود، صبر کرد تا تعمیرکار سیار از راه برسد. همین باعث شد پنچری گرفتن از چرخ های ماشین طول بکشد. وقتی ماشینش درست شد و حرکت کرد، متوجه شد که یک تعمیرگاه ماشین، فقط چند صد متر جلوتر از محل خرابی ماشین او وجود داشت. با خود فکر کرد که اگر ماشینش چند صد متر جلوتر پنچر شده بود، می توانست برود پیش همان تعمیرگاه کنار خیابان و شاید پنچری گرفتن اینقدر ها هم طول نمی کشید و شب را می توانست زودتر به خانه برسد و زودتر هم بخوابد. شاید اگر ماشینش از اول پنچر نمی شد، اصلا این فکر ها هم پیش نمی آمد. اما شیشه شکسته ای که توی خیابان ریخته بود و موجب پنچری ماشین ریچارد شد، بابت تصادفی بود که یکی دو ساعت پیش در آن نقطه از مسیر رخ داده بود. راننده ماشین جلویی برای اینکه به عابر پیاده برخورد نکند، ناگهان روی ترمز کوبید و ماشین پشتی به شدت با او برخورد کرد و چراغ هر دو ماشین خرد و خاکشیر شد. شاید اگر عابر پیاده ناگهان وارد خیابان نمی شد، این تصادف هم رخ نمی داد و ماشین ریچارد هم یکی دو ساعت بعد در آن نقطه پنچر نمی شد. اما عابر پیاده عجله داشت تا زودتر به اتوبوس برسد. پس وقتی دید اتوبوس در ایستگاه آن طرف خیابان ایستاده است، بدون توجه به ماشین های عبوری، به سمت دیگر خیابان حرکت کرد و ماشین هم برای آنکه با او تصادف نکند، ترمز شدیدی گرفت و تصادف شد. این زنجیره تمامی ندارد. همینطور همه چیز در دنیا به هم وصل شده اند و وصل می شوند تا آنکه ریچارد صبح خواب بماند و دیر به سینما برسد و در صف، با مؤسسان گوگل هم کلام شود.
شاید اگر ریچارد اندکی بیشتر می خوابید یا کلا خواب مانده بود، پولدار قصه ی ما نمی شد. اگر او در مسیر سینما با سرعت بیشتری حرکت می کرد تا تاخیر خواب ماندن را جبران کند هم قصه کاملا متفاوت می شد. می بینیم که همزمانی ریچارد با آن دو کارآفرین، اصلا تصمیم ریچارد نبود. حتی نقش ریچارد در بموقع رسیدن به آن نقطه هم دست خودش نبود. اصلا زمان "بموقع" یعنی چه؟ ریچارد که اصلا خبر نداشت که چه اتفاقی برای او ممکن است بیفتد! حتی خود مؤسسان گوگل هم خبر نداشتند. از آن صف طولانی مردم علاقمند به فیلم هم کسی خبر نداشت. ریچارد طبق برنامه زندگی خودش پیش آمد، لری و سرگئی هم با زندگی خودشان پیش امدند و در یک نقطه و یک زمان، با هم ملاقات داشتند. شاید اگر تعداد افراد کمتری جلوی آنها در صف می بودند و بلیط سینما به این سه نفر هم می رسید و به کافه ای نمی رفتند تا گپ بزنند، اصلا بحث تاسیس شرکت و سرمایه گزاری و خرید سهام هم پیش نمی آمد. هر یک فیلم خود را می دیدند و می رفتند پی زندگی شان. همزمانی و هم مکانی، تصمیم آنها بود و تصمیم آنها نبود. یعنی نقش آنها را نمی توانیم انکار کنیم ولی تاثیر این همه عامل دیگر در کل شهر و کل عالم هستی را هم نمی شود نادیده گرفت.
البته ریچارد ممکن هم بود که درخواست سرمایه گزاری ندهد یا آنها ممکن بود پیشنهاد او را نپذیرند. سهم ریچارد در این پولدار شدن، تقریبا هیچ است. عمده ی نقش مربوط به آن همه عامل دیگر است، از دیر خوابیدن و پنچر شدن و تصادف و ماشین جلویی و ماشین پشتی و عابر پیاده و راننده اتوبوس و خلاصه تقریبا کل شهر و به تعبیری کل عالم هستی!
حتی آن بازیگر معروفی که در فیلم بازی می کرد و همه برای آنکه زودتر بازی او را ببینند صف کشیده بودند هم سهم داشت. به یک معنا کل نظام خلقت در این موثر بودند که ریچارد پولدار بشود. ما اسم این همزمانی ها را می گذاریم علت و معلول، رابطه علیت. در صورتیکه اصلا علت و معلولی در کار نیست. فقط همزمانی است. ما همزمانی می بینیم و فکر می کنیم علت و معلول دیده ایم.
دقیق که بشویم می بینیم که داستان پولدار شدن مؤسسان گوگل هم همینطور است. اگر این دو جوان، شرکت خود را، پس از تأسیس به یک خریدار و به قیمت چند میلیون دلار فروخته بودند، آیا به ثروت چند ده میلیارد دلاری می رسیدند؟ نمی دانیم. آیا اگر این دو جوان، چند سال دیرتر به دانشگاه وارد شده بودند، این فرصت از دست نرفته بود؟ به احتمال زیاد یک نفر قبل از این دو، در این چند سال، یک سایت جستجو با همین ایده درست کرده بود و زودتر از اینها ثبت کرده بود. اگر این دو، چند سال زودتر و قبل از آنکه جستجو در اینترنت اینقدر مهم شود، در دانشگاه استنفورد مشغول به تحصیل شده بودند، شاید آنها هم مثل خیلی دیگر از فارغ التحصیلان آن دانشگاه، در یک شرکت معتبر کامپیوتری مثل اچ پی یا مایکروسافت مشغول به کار شده بودند و هیچگاه فرصت پولدار شدن به آنها دست نمی داد. شاید اگر موضوع پروژه دانشجویی شان به جای جستجوی صفحات اینترنتی، ساخت یک بازی کامپیوتری می بود، هیچگاه اصلا وارد این فضا نمی شدند تا شرکت گوگل تأسیس شود. شاید اگر همین ایده در یک دانشگاه دیگر در دنیا مثلا یک دانشگاه در آلمان یا ژاپن یا حتی برزیل مطرح شده بود و نرم افزار آنجا تولید شده بود، هیچ گاه شرکت گوگل در آمریکا ثبت نمی شد و باز هم این دو به آن مقدار شهرت و پول نمی رسیدند. می بینید که چقدر عوامل متعدد و تو در تو و در هم تنیده وجود داشته تا شرکت گوگل توسط این دو جوان تأسیس شود و اینها موفق شوند و به پول زیاد برسند. موفقیت این دو دانشجوی رشته کامپیوتر، مصادف شده با عدم موفقیت هزاران کارآفرین و دانشجوی دیگر در آمریکا و در دنیا که ما اصلا آنها را نمی بینیم و قصه آنها برای ما مطرح هم نمی شود. بهتر است بگوییم موفقیت این دو و عدم موفقیت بقیه، همه از یک جا آب می خورد. فرض کنید این ایده ی سایت جستجو در یک دانشگاه دیگر در آمریکا یا حتی در آلمان یا نروژ تولید شده بود. امر محالی به نظر می رسد؟ قطعا خیر. در آن صورت من و شما امروز داشتیم در باره سرگذشت و مسیر موفقیت آن مؤسسان دیگر صحبت می کردیم و اسمی هم از لری پیج و سرگئی برین نمی بود. و شاید داشتیم در مورد بینش ها و آینده نگری آن مؤسسان قلمفرسایی می کردیم. امروز اما داریم در مورد لری پیج و سرگئی برین صحبت می کنیم. همین قدر تصادفی! البته نیک که بنگریم می بینیم اصلا تصادفی نبوده است، از دید من و شما ممکن است اتفاقی و تصادفی باشد؛ اما در واقعیت، جز این نمی شد رخ بدهد.همه عالم دست به دست هم دادند تا این دو جوان دانشجوی استفورد، مؤسسان گوگل شوند و شدند.
ممکن است بپرسید پس ریچارد هیچ انتخابی نداشت؟ یا لری پیج و سرگئی برین انتخابی نداشتند و از سر اجبار مؤسس گوگل شدند؟ خودشان هیچ سهمی در خلق و تأسیس و سودآوری این شرکت نداشتند؟ پاسخ آن است که انتخاب ریچارد و لری پیج و سرگئی برین، موثر بود. اما معلوم هم نیست اگر آنها این انتخاب را نمی کردند، به چنین ثروتی نمی رسیدند. ممکن بود به همین مقدار ثروت برسند و ممکن هم بود نرسند. هیچ کس این را نمی داند، حتی و خصوصا خود آنها. دیدیم که آن دو دانشجوی جوان، در واقع می خواستند گوگل را به قیمت خیلی ناچیزی بفروشند. مشخص است نمی دانستند که انتخاب آنها مبنی بر نفروختن، آنها را به ثروتی عظیم می رساند. در اصل آنها فکر می کردند که نفع مادی شان در فروش شرکت است! تاریخ قابل آزمون نیست. یعنی نمی شود در آزمایشگاه بررسی کرد که اگر ریچارد دیرتر یا زودتر به صف بلیط رسیده بود، چه اتفاقی می افتاد. هر اتفاق دیگری ممکن بود بیفتد. ما نمی دانیم. دقیقا نکته اینجاست که نه ما می دانیم در آینده چه اتفاقی می افتد و نه دیگران می دانند. ما صرفا وقایع را پس از رخداد می بینیم و سعی می کنیم آن واقعه را تحلیل هم بکنیم. تحلیل های ما اغلب پسینی است. یعنی می بینیم و بر اساس دیده ها و مشاهدات تحلیل می کنیم. زندگی آزمایشگاهی نیست که بتوان آن را به عقب برگرداند و یک فرض و یک وضعیت دیگر را آزمایش کرد. مثلا آزمایش کنیم که اگر ریچارد سه دقیقه زودتر رسیده بود چه اتفاقی می افتاد؟ یا اگر آن دو دانشجوی جوان شرکت را به یک میلیون دلار فروخته بودند چه می شد؟
چه نتیجه ای از این مطلب گرفتیم؟
ما همزمانی ها را رابطه علت و معلولی نام می گذاریم، در حالیکه همزمانی، بهترین تعبیر است. رزق و روزی دست ما نیست، و نمی دانیم رزق و روزی بیشتر، نتیجه کدام کار ما است؟ آیا اگر فعالیت زیاد انجام دهیم، روزی بیشتری خواهیم داشت؟ نمی دانیم. آیا اگر به سینما برویم، روزی مان کم می شود؟ نمی دانیم.
وقتی روزی، ارتباط مستقیمی با فعالیت های ما ندارد، تنها چیزی که می توان گفت آن است که کاری را انجام دهی که باور داری درست است. ممکن است روزی تو وابسته به آن کار باشد، ممکن هم هست نباشد. نمی دانیم. تنها کاری که باید بکنیم آن است که وظیفه ای که برای خود تشخیص می دهیم را انجام دهیم. یعنی انجام کار درست، یا همان عمل به وظیفه که می گویند.
معروف است که گفته می شود: ما مأمور به وظیفه هستیم، نه مأمور به نتیجه. این حرف درست است چون اصلا رسیدن به نتیجه در توان و قدرت ما نیست. فقط می توانیم نتیجه را "هدف" بگیریم اما اینکه به آن برسیم، دست ما نیست. هزاران عامل در رسیدن به نتیجه موثرند و اقدامات و خواست ما فقط یکی دو تا از آن عوامل هستند. ولی انجام وظیفه در دست ما هست.
وقتی نمی دانیم رزق و روزی ما به چه عاملی بستگی دارد، بهترین تعبیر همان است که گفته می شود:
روزی دست خداست. یا به تعبیر قرآنی: و فی السماء رزقکم. (روزی شما در آسمان است)