عنوانی که برای این پست نوشتم؛در اصل برام یه آرزوئه.آرزوم اینه که یه روزی بتونم این جمله رو بگم؛درست وقتی که دارم به چشم انداز یه شهر بزرگ و پر ابهت نگاه می کنم و از دیدنش لذت میبرم.
شهر آرزوهای من درست برعکس جاییه که توش متولد شدم!اینجا برای من حکم یه زندان رو داره که به جرئت میتونم بگم،خودش به تنهایی میتونه عامل خیلی از درد و غم های چندین ساله من باشه.
خیلی به ندرت پیش اومده که از اینجا برم بیرون و با محیط های جدید مواجه بشم.چیزی بیشتر از دو سه تا سفر کوتاه با مسافت های نه چندان دور، به خاطر ندارم.
اما وقتی از یه زاویه دیگه به این قضیه نگاه میکنم،میبینم که تا به امروز سفرهای زیادی رفتم!منتها با ذهنم،و با صفحه کوچیک گوشیم:)من تقریبا همه جای دنیا رو گشتم.از همین تهران و مازندران و کیش خودمون گرفته تا ترکیه و ارمنستان و تاجیکستان.از ژاپن و استرالیا و جزایر هاوایی گرفته تا شهرهایی مثل لندن و پاریس و آمستردام و ونیز.
همیشه تو ذهنم رویای سفر دارم.رویای دیدن و تجربه کردن.برای همینه که از بچگی شیفته تحقیق درباره شهرها و کشورها بودم.شیفته آشنایی با فرهنگ و معماری و هنر منحصر به فرد هرجایی که تا به حال حتی پام رو اونجا نذاشتم!
و اما محیط زندگی...تا جایی که یادمه همیشه دلم می خواست شهر زندگی من به شدت بزرگ،پر امکانات،پر از جنب و جوش و شلوغ باشه.اما از شانس بدم جایی هستم که به هیچ چیز اعم از گرمای جهنمی تابستون و سرمای موقت،اما سخت زمستون و آلودگی هوا و افکار و سنتی مردم و هزاران هزار عیب و ایراد دیگه نه نگفته.
اگه بخوام واقع بین باشم هرجایی پر از عیب و نقصه.اما تکلیف منی که توی شهری زندانی ام که هیچ نقشی توی انتخابش نداشتم و تحملش برام سخت تر از همیشه شده چیه؟تقصیر و گناه آدمی که از زادگاهش خوشش نمیاد چیه؟آیا همه محکوم به ادامه زندگی توی محل زندگی فعلیمون هستیم؟!قطعا جواب این سوال«نه»هست؛اما اگه از خانوادم بپرسم،جوابشون قراره یه «بله» محکم و قاطع باشه!
بعضی از حرف هایی که بهم گفته میشه تقریبا زیادی برام کلیشه ای شده.«اگه حس و حالت خوب باشه،دیگه مهم نیست کجا زندگی میکنی.» یا «اگه حالت بد باشه،حتی توی نیویورک و کالیفرنیا هم حالت بد خواهد بود و هیچ تغییری حاصل نمیشه!»این حرف ها توجیهی میشه برای اینکه لذت تجربه زندگی توی شهرهایی که واقعا دوستشون دارم رو برای همیشه چال کنم و به ادامه زندگی کسالت بار خودم توی همین جایی که هستم بپردازم و وانمود کنم اینجا حالم خیلی خوبه و شادم.اما فقط خودم بدونم که حقیقت چیز کاملا متفاوتیه!
این روزها یه فرصت برام مُهیا شده تا به واسطه درس خوندن و قبولی توی کنکور،بتونم آرزوم رو براورده کنم.اما حرفاشون انگیزه ام رو درسته می بلعه و نمیذاره حتی لحظه ای با این امید که قراره بالاخره رویام محقق بشه،به نحو احسنت تلاشم رو بکنم.میدونم که نتیجه درس خوندنای نه چندان با کیفیت و نوسانی من،در نهایت تحصیل توی دانشگاه همین شهره و انگار این چیزیه که برام مقدر شده!
دائما با خودم در جنگم که تسلیم تقدیرم بشم یا از فرصت باقی مونده که قطعا خیلی هم کمه،نهایت استفاده رو بکنم و شاید،فقط شاید روزی برسه که با رسیدن به مقصد دلخواهم و به دست آوردن رضایت اطرافیانم،بتونم این آرزوی دیرینه خودم را برآورده کنم:)