
نمیدونم فیلم "Lady Bird" ساخته گرتا گرویگ(۲۰۱۷)رو تا حالا تماشا کردید یا نه.روزی که دیدمش رو خوب یادمه.صبح یکی از روزهای اواخر تابستون پارسال بود و من با تموم کردن اون فیلم احساس کردم وقتشه منم داستان خودم رو همونقدر زیبا به پایان برسونم.وقتشه منم همین مسیری که از نوجوونی شروعش کردم رو با جسارت بیشتری ادامه بدم.برای حرف بزرگ ترا احترام قائل بشم اما در نهایت خودم رو به همون نقطه ای برسونم که همیشه آرزوش رو داشتم.
منم هم سن لیدی برد بودم.یه نوجوون 18_17 ساله سراسر شور و اشتیاق که موانع و محدودیت ها اون رو برای رسیدن به هدفش آزار میدادن اما بازم تسلیم نمیشد.همونطور که اون از شهر "ساکرامنتو" که شهری خسته کننده و طبقه متوسط بود بیزار شده بود و رویای رفتن به دانشگاه یه شهر بزرگ تر و زنده تر رو داشت،منم احساس میکردم تو شهر خودم به دام افتادم و آرزوم شده بود قبول شدن تو دانشگاه و شهری که باعث بشه بتونم زندگی بزرگ تری رو تجربه کنم.
مادر لیدی برد بازتابی از مادر خودم رو بهم نشون میداد.مادری که دائما مخالف بود.با هرچیزی که دخترش رو خوشحال تر میکرد و باعث میشد از نقطه امنش خارج بشه و اون چیزی که میخواد رو تجربه کنه.مادری که دانشگاه شهر خودشون رو برای دخترش در نظر گرفت و هرچیزی غیر از اون رو براش ممنوع کرد.مشاجره های بین اون دو نفر،همون دعواهای همیشگی و بی پایان بین من و مادرم بود.و چقدر همذات پنداری کردم با کسی که صرفا کاراکتر یه فیلم بود!
لیدی برد تو آزمون دانشگاه ها شرکت کرد؛موفق شد و پذیرش گرفت!حالا وقتش بود که کوله بار خودش رو ببنده و آماده یه سفر طولانی بشه که مقصدش"نیویورک" بود.اما اون این موضوع رو از مادرش مخفی کرد.و این همون چیزی بود که منم طی همین چند هفته پیش از مادرم مخفی کردم.درسته که من یه نوجوون آمریکایی نیستم و مقصدم با شخصیت اصلی این فیلم زمین تا آسمون متفاوته.اما شاید اگه مادرم مثل مادر لیدی برد نبود،وقتی نتیجه قبولیم تو دانشگاهی که چندین کیلومتر از شهر خودمون فاصله داره رو میدیدم،تحقیر و سرزنش نمیشدم؛اشک هام فرو نمی ریخت و به خاطر انتخابی که برای زندگی و سرنوشتم کردم انقدر سرافکنده و خجالت زده نمیشدم.
دختری که تو فیلم به خودش لقب "لیدی برد" به معنای "بانوی پرنده"رو داده بود،بعد از رفتنش به نیویورک علیرغم مخالفت های مادرش،خودش رو تو مهمونی با اسم واقعیش یعنی "کریستین"معرفی میکنه.اون این کار رو میکنه چون حالا که موفق شده پرواز کنه و اوج بگیره و از زادگاه خودش دور بشه،خود واقعیش رو میپذیره و به مفهوم واقعی دوری و دوستی پی میبره؛در نتیجه عاشق اسمی میشه که مادرش براش انتخاب کرده بود.حتی تو سکانس آخر با مادرش تماس میگیره و پیغام میذاره تا بگه که الان میفهمه مادرش با وجود تمام و اون دعواها و فاصله ها دوستش داشته و خودش هم عشق به زادگاهش رو تازه درک میکنه.
پایان داستان من،مثل پایان داستان کریستین نشد.من همون لیدی بردی که رویای پرواز و تجربه های جدید داشت باقی موندم و هرچیزی که در طول دوره دبیرستان براش تلاش کردم صرفا یه رویا باقی موند.شاید من اونقدری جسارت و آمادگی نداشتم که خودم رو به مقصدم برسونم.این روزا عکس های دانشگاهی که قبول شدم رو با حسرت از اینترنت نگاه میکنم و دلم به حال خودم میسوزه که از رفتن به اونجا محرومم.باید تو شهر خودم بمونم و ادامه تحصیل بدم و این ناکامی من برای هیچکس جز خودم مهم نیست.
نمیدونم شما به جمله "آسمون همه جا یه رنگه" اعتقاد دارید یا نه.اما من مجبورم بهش اعتقاد داشته باشم.یه اعتقاد تحمیلی برای تسکین زخم عمیق قلب من که یه روزی چیزی رو آرزو کرده بود و من تونستم تا یک قدمی اون آرزو پیش برم اما لحظه آخر نشد که بشه.درست وقتی که شروع به پرواز کردم بالم شکست و سقوط کردم و روی خاک افتادم.اینجا زادگاه منه و حالا به اجبار آرزوی قدیمی و شیرینم رو به زیر خاک میبرم.روش یه سنگ قبر میذارم و فراموشش میکنم.مگه چاره دیگه ای هم دارم؟!
برخلاف شخصیت اصلی فیلمی که دربارش حرف زدم من مجبورم همون جایی که هستم به تلاش کردن،کار کردن و درس خوندن ادامه بدم.من توی این فصل از زندگیم شکست خوردم و به همون نقطه آغاز برگشتم چون تنها بودم و بزرگ ترای سختگیر و کنترل گر،بی پولی،بی عرضگی،بدشانسی و اجتماع گریز بودن درست مقابل من ایستاده بودن.من شکست خوردم و خجالت نمیکشم که بگم قبول شدم و نرفتم.حتی با این وجود که فقط یک بار زندگی میکنم و این قبولی آرزوی ارزشمند دوران نوجوونی من بود.
دوباره بلند میشم و میخندم و ادامه میدم.دیگه به روی خودم نمیارم که فیلم لیدی برد انعکاسی از من بود با یک پایان بندی متفاوت:) گاهی باید شکست هامون رو فراموش کنیم و لحظات تلخ گذشته رو پشت سر بذاریم و از نو شروع کنیم.چون دنیای واقعی بی رحمه.چون زندگی فیلم و قصه نیست...