ویرگول
ورودثبت نام
خمول
خمول
خواندن ۱۲ دقیقه·۴ ماه پیش

خبرم رسیده امشب که ( نگار)ی خواهد آمد ...


چندین سال بود که منتظر چنین روزی و چنین سفری  بودم  و حالا اون روز موعود فرا رسیده بود ، چهار نفر بودیم ،من ،  گلناز  ، خاله زری  و نگار  ته تغاری خاله زری که  طاقت دوری مادرش رو حتی برای یک شب هم که شده نداشت  .

رویای  این سفر  ، از وقتی که بچه بودم و مادر با آب و تاب ماجرای سفرش رو تعریف کرده بود در من شکل گرفته بود ، سفر مادر و همراهان  با اسب و قاطر و عبور از گردنه های  پرپیچ و خم مال رو کوهستانی که به امام زاده منتهی میشد  یه ماحراجویی تمام عیار به حساب میومد و  حالا بعد از گذشت سالیان طولانی ما ۴نفر قرار بود نه که با اسب یا قاطر بلکه با مینی بوسی نه چندان قبراق  از   طریق یه کاروان نه چندان شناخته شده  به سرپرستی  یه مدیر  نه چندان حرفه ای و به همراه مسافرانی نه چندان آشنا  اون تجربه رو تکرار کنیم.

عقیده مادرم این بود که امام زاده که به گویش محلی بهش ( شازَمِه ) به معنای( شاهزاده احمد) میگفتن اگه زائری رو می طلبید ،به پاس سختی هایی که زائر  برای رسیدن و زیارت  این مزار متحمل میشد  بهش  کمک میکرد و حاجتش رو برآورده میکرد ،. یعنی واسطه میشد تا زائر  به خواسته ش برسه . 

مادرم میگفت که همراه با کاروان   شب از کوه بالا می رفتن  که گرما و تشنگی اذیت شون نکنه و حالا کاروان نه چندان امن ما هم ساعت حرکت رو ۹ شب اعلام کرده بود ، قبل از ترک  منزل به سمت محل قرار  وسایل رو مجددا چک کردیم ، زیرانداز ،فلاسک آبجوش، چای کیسه ای و دم نوش دست ساز خاله پری ، لقمه ها و کنسروهایی که قرار بود سه وعده ما رو سیر نگه داره و چون هوا بهاری و گول زنگ بود محض احتیاط هر کدوم مون یه ژاکت برداشته بودیم بغیر از نگار که قبل از حرکت با خاله پری دعواشون شده بود.

مسیر امام زاده و در گوشه راست تصویر درخت حاجت دیده میشه.
مسیر امام زاده و در گوشه راست تصویر درخت حاجت دیده میشه.


سر چی دعوا شده بود ؟

سر اینکه خاله پری دوتا پتوی سفری توی یه زنبیل گذاشته بود و نگار که  همه لوازم رو به ترتیبی توی کوله چیده بود که شیک و مرتب باشن ، بنابراین پتوها رو که توی کوله جا نشده بودن زائد تشخیص داده و مانع آوردن اونها شده و حالا دم مینی بوس قربون صدقه مادرش میرفت تا از دلش دربیاره .

بقیه همسفران بجز ۴ نفر یعنی راننده ، کمک راننده و دو تا پسر نوجوان همگی خانم بودن.

مینی بوس در میان  سلام  و صلوات به  راه افتاد و بعد از حرکت مطابق رسم این طور سفرها هر ۵ دقیقه یه بار یه نفر به سلامتی کسی یا چیزی که مهم تشخیص می داد  بقیه رو دعوت به فرستادن صلوات میکرد .

بعد از حدود سه ساعت که مینی بوس از شهر دورتر شد و به جاده فرعی پیچید تیرگی و سیاهی شب بیشتر و بیشتر نمایان میشد و یه بار هم مینی بوس نزدیک یه آبادی نگهداشت که اول سگها با پارس کردن به استقبال مون اومدن بعد دو  تا مرد که  ازدل تاریکی بیرون اومدن سگها رو تاروندن و  خودشون به سرعت سوار مینی بوس شدن و در حالی که با راننده خوش و بش می کردن ،صندلی های جلو رو که خالی بود اشغال کردن .

شک نداشتم  که بقیه   سرنشین های  مینی بوس حتی خود  سرپرست هم  مثل من یه کم دلشون لرزید تنها کاری که از دستم میومد این بود که تسبیحی رو که توی دستم بود بفشارم و از روح (شازمه) که احتمال میرفت اون حوالی باشه تقاضا کنم مراقب مون باشه .

چند کیلومتر جلوتر از آخرین آبادی  مینی بوس وارد جاده خاکی شیب دار و پرپیچ و خمی شد که سالها پیش مادرم بقول خودش با حیوون از اون عبور کرده بود و این تازه شروع ماجراجویی ما  توی اون شب و اون جاده بود .

در اندیشهٔ این گذرهای تنگ

هم از تن توان شد هم از روی رنگ

چو طوفان اندیشه را هم گرفت

شب آمد در خوابگاهم گرفت

شبی از دل تنگ تاریک‌تر

رهی از سر موی باریکتر

در آن شب چگونه توان کرد راه

درین ره چگونه توان دید چاه


مسیر حرکت از بالا این طور دیده نمیشه  ، گوشی رو بچرخونیید، حالا درست شد اینطور دیده میشه 😉حساب کنید توی تاریکی شب چطور خواهد بود ؟؟
مسیر حرکت از بالا این طور دیده نمیشه ، گوشی رو بچرخونیید، حالا درست شد اینطور دیده میشه 😉حساب کنید توی تاریکی شب چطور خواهد بود ؟؟


القصه :

زیر   نور هلال باریک  ماه درختهای تنومند  چنار  و قامت پهن و  کوتاه درختهای  بلوط ها و حتی بوته ها و سنگ چین  های راهنمای کنار  جاده نامهربون  و ترسناک بنظر میومدن ،  انگار وارد  یه دنیای خیالی و موهوم شده بودیم .  فقط  ما بودیم و دیگه هیچکس،  جنبنده ای از جاده عبور نمیکرد و حالا که باید صلوات میفرستادیم  ، همه از ترس ساکت شده بودیم ، کوجکترین پچ پچ شنیده میشد و خوشبختانه  دره ها و پرت گاه هایی که مینی بوس به آهستگی و ناله کنان ازشون رد  میشد رو کامل نمی دیدیم اما وقتی رانتده به فرستادن صلوات دعوت مون کرد فهمیدیم اوضاع حرکت توی جاده بسی خطرناک شده  ، یاد انیمیشن امپراطور کوزکو افتادم ، اونایی که این انیمیشن رو  دیدن میدونن چی میگم،  انگار که همون لوکیشن انیمیشن بود ، همون قدر سربالایی ، همون قدر پراز پیچ و خم، همون قدر شیب نزدیک به ۹۰ درجه......


بالاخره حوالی ساعت ۲ شب به مقصد رسیدیم ، و رانتده بهمون گفت که وسایل مون رو برداریم اما نگفت که قراره در مینی بوس رو قفل کنه و خودش ناپدید بشه.

تا ما بریم زیارت و دوباره برگردیم پیش مینی بوس که به خیال خودمون تا صبح توی مینی بوس  اتراق کنیم  تمام همسفرهامون غیب شده بودن و در مینی بوس هم  قفل ......

  هوا سرد بود، اینقدر که نیاز به کاپشن های با جنس پَر داشتبم از همونا که کوهنوردها میپوشن و توی قله ها بی خیال از سرما  میخوابن ،ژاکت های ما بیشتر مناسب قدم زدن توی پارک در یه عصر بهاری بود و اصلا   کفاف این سرما رو نمی داد .

چیزی که ما ۴ نفر در نظر نگرفته بودیم این بود که  ارتفاعات حداقل ۵،۶ درجه دماش کمتره ، سرما تا مغز استخوانم رفته بود و نفسم رو به شماره انداخته بود ، وضعیت اون سه نفر هم تعریفی نداشت ، نگار از همه بدتر  یه مانتوی بهاره نازک مگر چقدر میتونه آدم رو گرم کنه ؟  اما به روی خودش نمی آورد ، چون دچارغرزدنهای مادرش  میفتاد  ....

من که کفش کوه به پا داشتم از سر وجدان همیشه بیدارم!!!! .....وظیفه خودم دونستم که دنبال راه چاره ای با احتیاط به راه بیفتم بلکه رد و نشونی از همسفرها یا جایی برای اتراق  پیدا کنم .

  همون ماه لاغر هم ما رو تنها گذاشته و رفته بود بخوابه ، در نتیجه به زحمت جلوی پام رو میدیدم از چراغ قوه گوشی کمک گرفتم و  متوجه شدم که پشت امام زاده اتاقکی هست ، تا اون جا فقط چند متر راه بود اما به نظرم اومد یه کیلومتر  راه رو توی سیبری دارم طی میکنم ، در اتاقک رو که باز کردم همزمان با بوی تند  عرق و بوی پا و بوی سیگاری که به مشامم خورد واز صدای خروپف ها  متوجه شدم   تعدادی مذکر آلفا و بتا و گاما و امگا و غیره و ذالک  کیپ تا کیپ اتاقک رو به شکل خوابیده و چمباتمه اشغال کرده بودن ، یکی دو نفر هم  غرغر کردن که زودتر   درو ببندم  حق داشتن  اگه منم جای اونا بودم غر میزدم.

.و در حالی که دلم از سرما و بوهای بد آشوب میشد تندی برگشتم و از همون دور با اشاره دست به بقیه  فهموندم که خبری نبست مبادا  از جاشون تکون بخورن بیان به سمت من  .

می ترسیدم حواسشون نباشه پاشون رو کجا میذارن و یهو بلغزن و پرت بشن ته دره عمیق زیر پامون که شبیه یه کابوس بود  ،اینو از مادرم وسط تعریف هاش شنیده بودم که یه کسی حواسش نبوده و پرت شده اون پایین و تیکه بزرگش شده گوشش .......

هفت ،هشت چادر برزنتی وسط محوطه کم عرض مسطح برپا بود که حدس میزدم همسفرهای ما داخل یکی دوتا از اون چادرها رفته باشن اما چطور باید می فهمیدیم کدوم چادر ؟؟

تا صبح بشه و آفتاب بزنه هنوز چند ساعتی باقی بود .

شبی و چه شب چون یکی ژرف چاه

فتاده درو رخت خورشید و ماه

وسط چادرها نزدیک هم  سرپا ایستاده بودیم و سگ  لرز میزدیم، یاد پنگوئن ها افتادم که توی سرما دور هم حلقه میزنن و بجه ها رو میندازن وسط حلقه شون .

خاله زری توی این هیرو ویری  به نگار تذکر داد  که سر و پاهاش رو بپوشونه ،نگارهمین جوری هم زیبا بود اما حالا برای عید موهای تاب دارش رو صاف و لَخت کرده بود و شال روی سرش بیقراری میکرد و هرچند دقیقه یه بار از سرش لیز میخورد میفتاد دور گردنش.

به پاهاش نگاه کردم تازه متوجه شدم چیزی که نگار پوشیده نه دامن بود که زیرش بشه  جوراب بلند  پوشید  نه شلوار بود که مچ پاها رو کامل  بپوشونه ، دامن شلواری بود اما  یه کم کوتاه و یه چند سانتی از ساق های سیمینش بدون محافظ مونده بود  .

نگار در حالی که  تنها وسیله گرمایشی مون یعنی زیرانداز رو دور خودش  پیچیده بود  ، با غیظ به خاله زری گفت ،آخه توی این تاریکی کی میخواد سر و پای  منو ببینه ؟؟

خاله زری که موقعیت رو مناسب دیده بود با لحن یک مادر  پیروز  گفت همونی که قرار بود منو با زنبیل پتوها ببینه !!! حالا خوب شد داری یخ میزنی؟؟

نمیدونم چطور به ذهن نگار رسید که رو کنه به طرف بقعه و ظاهرا خطاب به خاله زری  بگه،  به گگ احمد ( یعنی همون شاهزاده احمد ) بگو یه کاری بکنه ؟؟ این همه راه اومدیم اینجا که یخ بزنیم ؟ امام زاده ای که ما رو از این سرما نجات نده به چه دردی میخوره ؟؟

و بقعه سنگی  تیره  امام زاده عبوس و ترسناک و ساکت شاهد ماجرا بود .

نمایی از بقعه گگ احمد
نمایی از بقعه گگ احمد


در حالی که از این مذاکره و دعوای مادر دختری و به وسط کشیدن پای( گگ احمد ) خنده ام گرفته بود  ،روی زمین نشستم تا جورابهای بلند کوه نوردی رو از پاهام در بیارم و با جورابهای کالج نگار عوض کنم سرم رو که بالا کردم جورابها رو بدم به نگار   چشمم به آسمون پرستاره افتاد ،

واو ......چه زیبا ، کهکشان راه شیری درست بالای سرمون بود .،چقدر  نزدیک ، چه  رویایی و چقدر  خواستنی بود . .......

نیم ساعتی همون جا معطل و پنگوئن وار چسبیده به هم گاهی  همدیگرو  متهم میکردیم گاهی همدیگرو دلداری میدادیم ، که از   داخل یکی از چادرها کمی دورتر از ما  جنب و جوشی شنیده شد و در چادر باز شد و هیکل مردی توی تاریکی نمایان شد .

هر ۴نفرمون ساکت شدیم ،نگار شال رو روی سرش کشید و زیرانداز رو محکم به خودش پیچید ، من و گلناز و خاله زری هم آماده دفاع از خودمون شدیم ، به تصور اینکه مردی که حالا مستقیم به سمت ما میومد  قصد  اعتراض داره  که مزاحم استراحت و خواب شون شدیم و از این حرفا ..... مرد به نزدیک ما رسید و یه چیزایی  بهمون گفت .

چی گفت؟؟  خوب یادمه دونه به دونه کلماتش مثل نوری بود که  سینه  سیاهی و سرمایی که ما رو احاطه کرده بود می شکافت .

مرد با لهجه ناآشنایی گفت که خودش و خانواده ش که  عصر روز قبل اونجا رسیدن و چادر اجاره کردن ،حالا میخوان زود راه بیفتن که به گرمای میانه روز برخورد نکنن ، چون راهشون خیلی دوربود .

مرد ما رو دعوت کرد که بعد از رفتن شون از چادرشون استفاده کنیم ، کمتر از یک ربع طول کشید تا مرد به همراه همسر و بچه هاش چادر رو تحویل ما بدن ، چادر نگو بهشت بگو ..

مرد زائر  وسط چادر اجاقی  پر از چوب های در حال سوختن درست کرده بود که چادر رو به یه گرم خونه درست و حسابی  تبدیل کرده بود ، چی از این بهتر امکان داشت اتفاق بیفته ؟؟

کفش ها و کیف ها مون رو زیر سرمون گذاشتیم و بدن های سرما زده و خسته و کوفته  مون بدون نیاز به پتو در آنی به خواب رفت اونم چه خوابی ..... 

اگه آفتاب بالا نیومده بود و همهمه  زوار بیدارمون نکرده بود شاید به اندازه اصحاب کهف میخوابیدیم.  

کفش هامون رو که دهنشون زیر سرمون کج و کوله شده بود پوشیدیم و رفتیم بیرون ،چه بازار مکاره ای برپا شده  بود ، دوتا مردی که وسط راه سوار مینی بوس شده بودن هم جز فروشنده ها و بودن خرت و پرت میفروختن ، خانم راهنمای نه چندان حرفه ای رو   دیدیم که چادرش رو به کمرش بسته بود می گفت دیشب کلی سراغ مون گشته اما پیدامون نکرده .

یه چیز دیگه هم گفت ، گفت که با وجود پوشیدن  پتو و روشن کردن گاز پیک نیکی  از سرما تا صبح  زیر چادرلرزیدن و نخوابیدن . 

راست میگفت رنگش پریده و زیر چشماش گود افتاده بود .

نگار هنوز به عیداون سال نرسیده براش خواستگار اومد ،همون خواستگاری  که مد نظرش بود و سال بعد به خونه بخت رفت و الان که این پست رو می نویسم چندین سال میشه  به خوبی و خوشی والبته  گاهی هم  نه چندان به خوبی و خوشی  با همسرش زیر یه سقف به سر میبرن.معلوم شد که اون شب حسابی حاجت روا شده بود .

گردن بند کذایی که کلی برای گرفتن عکس خوشگل ارش زحمت کشیدم
گردن بند کذایی که کلی برای گرفتن عکس خوشگل ارش زحمت کشیدم


چی شد که این پست رو نوشتم ، این 👆یعنی گردن بندی که اون روز از بازار مکاره امام زاده خریدم و توی مراسم نامزدی نگار پوشیدم و با اینکه کهنه و ناقص شده دلم نمیاد بندازم دور ،هر بار که نگاش میکنم این خاطره تازه میشه .


بدنیست بدونید که :

امامزاده شاهزاده احمد یکی از محبوب‌ترین جاذبه‌های گردشگری مذهبی استان خوزستان و جاهای دیدنی اندیمشک به‌ شمار می‌رود. این آرامگاه که به یکی از  از فرزندان امام موسی (ع) منسوب است، در بخش الوار اندیمشک قرار دارد و برای دسترسی به آن باید از چندین روستا از جمله روستای زیبای کلگدره، شیرین آب جا، اردو، سرخکان، پیروالی و چند روستای دیگر عبور کرد. امامزاده در مکانی بسیار خوش آب‌و‌هوا قرار گرفته و امروزه این مکان به یک تفرجگاه محبوب و بهره‌مند از طبیعتی زیبا و تماشایی تبدیل شده است. مسیر رسیدن به این امامزاده مملو از پوشش گیاهی با پیچ‌های زیبا و تماشایی است که به جاده چالوس خوزستان شهرت دارد. «گگ احمد» و «سید احمد» دیگر نام‌های این امامزاده هستند که نزد مردم این منطقه و استان خوزستان از احترام و محبت بسیار زیادی برخوردار است و سالانه میزبان جمع زیادی از مسافران می‌شود.

پ ن : اشعار از نظامی و عکسها از وبلاگ شخصی ( جوروند) میباشد .


گگ احمداندیمشکخوزستانبازار مکارهاصحاب کهف
خدایا چنان کن سرانجام کار که تو خشنود باشی و ما رستگار ?
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید