دو سه سالی میشد دختر قصه تو فرصت های مختلف به همسرش میگفت که نیاز به ابراز عشق بیشتری داره اما مسئله ای تغییر نمیکرد بلکهوروز به روز اوضاع بد تر میشد
چهار سال قبل درست وقتی دو سال از ازدواجشون میگذشت دختر وقتی داشت ایینترنت گوشی همسرش رو چک میکرد متوجهدشد تو شبکه اجتماعی همسرش داره باددخترای دیگه چت میکنه
عجیب دلش میشکنه اما با همون بغضو گریه از همسرش توضیح میخواد اونم با گفتن اینکه من دارم با اینکار مشتری برای مغازه جذب میکنم مثلا جمعش کرد و در ادامه گفت دوست نداری دیگه اینکار رو نمیکنم و نمیدونستم ناراحت میشی مثلا تمومش کرد ولی تا یکسال و نیم بعدش دل دخترک همچنان اشوب بود و بی اعتماد دیگه زمزمه بچه دار شدن داشت دیوونش میکرد با اینکه دانشگاه داشت و کلاس خیاطی میرفت اما حریف شوهرش نشد چون شوهرش پیش همه میگفت من بچه میخوامو زنم میگه نه !؟ پرچم اتهام روی زن بود
مجبور شد تن به مادر شدن بده و خدای بزرگ خیلی راحتدو شیرین بهشون یه فرزند سالم و زیبا داد
اما متاسفانهه تو همون بارداری یبار دیگه زن چت شوهرش رو با دیگران دید!
باز هم چشم بست و اینبار حتی به روی شوهرش هم نیاورد
در دوران بچه داری نوزادی شوهر از لحاظ احساسی و جسمی و روحی فقط اسم پدر رو یدک کشید وگرنه فقط کیف عابر بانک برای هزینه ی بچه بود
همون موقع ها بود زن نیاز به محبت داشت مدام میگفت اما به در بسته مواجه میشد ،مرد مدام با گفتن ضعفهای زن و بدی های زن میخواست خودش رو توجیه کنه
حتی در دفعات متعدد بهونه ی مشغله کاری و داشت
اما زن است دیگر ....حس ششمش عجیب و ترسناکه
با یه اکانت متفاوت به همسرش پیام داد و لاس زدنش رو دید و حتی شنید !
بیشتر از قبل خورد شد اینکه اون مرد تااومدن به دم خونه به اون اکانت پیام میداد و درست دم خونه که زنگ ایفون رو میزد با دختر پشت گوشی خدافظی میکرد و میگفت من دارم میرم باشگاه !
اینکار حال زن رو بیشتر بد کرد و بیخیال اینکار شد دیگه زن جرئت نکرد به گوشی همسرش دسا بزنه و ترجیح داد تو عالم بی خبری بمونه و مادری کنه