ویرگول
ورودثبت نام
حَناٰ
حَناٰ
حَناٰ
حَناٰ
خواندن ۳ دقیقه·۹ روز پیش

نقطه‌ی تغییر

هر وقت جلوی آینه می ایستم از خودم می پرسم، حنانه چطور می توانی پشت این چهره ی با نمک کودکانه‌ت خشمی به اندازه ی یک دیو پلید یا شاید هم شیطان قسم خورده داشته باشی ؟

و هیچ وقت جوابش را پیدا نمی کنم...؛ یا شاید بهتر است بگویم پیدا نمی کردم.

حداقل تا وقتی که بدانم پشت هر خشمی چه احساسی پنهان است…!

 

 

چند روز پیش از جلوی مدرسه‌ای که دوره‌ی دبیرستانم را گذرانده بودیم گذشتیم. تابلویی بود با عنوان همیشگی.

"فرهیختگان منادی علم"

جمله هایی که وقتی اولین بار توی گوشی دیده بودم به قدری عصبانی شده بودم که قلبم بگیرد و بی اراده اشک بریزم.

دلیل گریه‌م واژه ها نبودند...، دلیلشان اسمی بود که زیر آن واژه ها نوشته نشده بود. شب تا صبح به مدیر فحش داده بودم و احساس می کردم صبح طلوع نخواهد کرد و من تا دقایقی دیگر اشهد هایم را خواهم خواند.

ولی هیچ کدام اتفاق نیفتاد . من زنده ماندم. دقیقا مثل جمله ای که یکبار توی یک کانالی دیده بودم.

" و گمان می کنی که دیگر پس از این نمی توانی زندگی کنی اما خداوند هر لحظه به تو نشان خواهد داد که بعد از سخت ترین شب ها هم زنده می‌مانی...!"

عصبانی بودم و به هیچ چیز دیگر فکر نمی کردم تا لحظه ای که روبه روی نازی نشستم و پرسید:

چرا این قدر خشمگین بودی ؟

و بعد من هم با صدایی بلند تر توی ذهنم از خودم پرسیده بودم، چرا این قدر عصبانی بودم؟!

ذهنم بلافاصله سفر کرد به خاطره‌ی چند سال پیش. وقتی که فقط پانزده سال داشتم.

یک روز بهاری بود. مامان سمت راست روبه روی میز مدیر نشسته بود و من سمت چپ میز دقیقا روبه روی مامان.

مدیر گفته بود:

-الان اجازه می دم انسانی بخونی به جای تجربی ولی به شرطی که رتبه ی خوبی بیاری و اسمتو روی بنر چاپ کنم!

هم به من هم به مامانت قول بده که موفق می‌شی.

+معلومه خانم منادی،قول می دم!

 

دقیقا عین همین دیالوگ هارا برای نازی هم گفتم. لبخند همیشگی‌ش را زد.

- به نظر خودت جواب رو پیدا نکردیم...؟

+ اره…، پیدا کردیم...!

 

و بعد چند تا سوال پرسید و در آخر رسیدیم به آنجایی که باید می رسیدیم.

+می دونید چیه...، من کل سه سال فقط برای اینکه اسمم توی اون لیست باشه تلاش کردم. تمام اون تلاش ها هر بار ذره‌ای از وجودم رو می بلعیدن و من دووم می آوردم، چون دوست داشتم به اون لحظه برسم.

مامان، بابا... ،دوست داشتم هردوشون اون لحظه رو ببینن...

- پس حنانه چی؟

+حنانه...؟

- اره...

حنانه چی رو باید می دید؟ به نظرت اینایی که گفتی اصلا برای حنانه مهم بود ؟!

+ نه...، اصلا...!"

 

دقیقاً...!

برای منِ حنانه نه نوشته شدن اسمم آنجا مهم بود، نه تلاش هایی که قرار بود بعد از سه سال ارزیابی شوند.

برای من چیزهای دیگری مهم بود. که آنها را هم بعد یک سال واکاوی به یاد آوردم...

آنقدر غرق در تایید گرفتن از کسانی بودم که هیچ وقت رفتارشان مورد تاییدم نبود، که من خودم را فراموش کرده بودم...

احساس خوشبختی بعد از تعریف و تمجید معلم از بستنی ای که کشیده بودم را فراموش کرده بودم...

حنانه‌ای که وقتی رنگ ها را ترکیب می کرد و به روش ابستره بوم را پر می کرد را من فراموش کرده بودم…

روز ها و حتی ماه ها گذشت تا بتوانم متنی بنویسم و اینجا پست کنم.

اما چون داستان زندگی من دقیقا از همین نقطه برای بار دوم شروع شده، فکر می کنم هیچ نوشته‌ای بهتر از این برای اولین متن نمی توانستم بنویسم.

داستان زندگیزندگیشروع جدید
۰
۰
حَناٰ
حَناٰ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید