ویرگول
ورودثبت نام
حَناٰ
حَناٰ
حَناٰ
حَناٰ
خواندن ۱ دقیقه·۶ روز پیش

وهم بزرگسالی دلپذیر

یادم هست وقتی بچه بودم، همیشه به دختردایی و پسرخاله هایم غبطه می‌خوردم که چقدر از من بزرگتر هستند. مثل نود و نه درصد جامعه آرزو می‌کردم هر چه سریعتر قد بلند کنم و سری در سرا باشم.

حالا به آینه نگاه می‌کنم.

عمیقاً آرزو می‌کنم که ای کاش بتوانم برگردم به روز‌هایی که توی مهدکودک با دوستانم نان پنیر می‌خوردم.

به لحظه‌هایی که توی خانه‌ی مادربزرگ دور هم، لپ‌لپ را محاصره می‌کردیم و در این فکر بودیم که هر کداممان چه سهمی از آن صندوق گنجینه های پلاستیکی داریم.

حالا به آینه نگاه می‌کنم و دلتنگ خنده های کودکی‌‌م می‌شوم، دلتنگ روزهایی که عروسکم،نازنین، را توی بغلم می‌خواباندم.

درست است الان هم روزهایی دارم که از خوشحالی بال درمی‌آورم.

روزهایی هستند که خدا را بابتشان شکر می‌کنم.

هستند لحظه هایی که یادآوری‌شان قند چایی هایم می‌شود امّا…؛

امّا همچنان بخش موردعلاقه‌‌م از جدول زندگی‌ بخش کودکی‌ست…

حتی شاید روزهایی که حرف زدن و راه رفتن بلد نبودم.

چون مطمئنم حنانه‌ی آن روزها خوشحال تر بود.

از اینکه اغلب چیزهایی که می‌شنید را نمی‌فهمید. از اینکه می‌توانست اعتماد کند و دست های نزدیک ترین هایش را بگیرد.

از اینکه، مجبور نباشد از زل زدن به چشم های نزدیک ترین هایش امتناع کند…

الان برای آینده تلاش می‌کنم. ساعت ها فکر می‌کنم. بارها برنامه ریزی می‌کنم، تا فقط لحظه‌ای طعم آرامش را بچشم. تا شاید درآینده این کلمه‌ی پنج حرفی آن‌قدر ها هم از من دوری نکند.

اما خب هیچ قاصدی، برای آینده‌ی خوبمان از ما مژدگانی نگرفته‌.

آینده معلوم نیست.

کسی حتی نمی‌داند فردایی هست یا نه، صبح از خواب بیدار می‌شود یا نه…

انگار باید به همین لحظه‌ی حال بی‌مزه راضی بود:)

پ.ن:ولی واقعا کاش لحظه‌ی حال به جای طعم قهوه‌ی تلخ، طعم بستنی موردعلاقه‌م، شاه توت را می‌داد.

دوران کودکیتوهمزندگی
۱
۰
حَناٰ
حَناٰ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید