حالم بهتر نیست.
ولی بدتر هم نیست.
کلا نمیدونم چه حالیم، نمیدونم چه حسی دارم، نمیدونم دقیقا از چی نگرانم.
خوشحال نیستم؛ اما ناراحت هم نیستم.
استرس دارم و نگرانم؛ اما هیچی برام مهم نیست و همه چیز رو بی فایده میدونم.
زندگیم توی تناقضات و بی حسی ها و بی تفاوتی ها گیر افتاده.
برای آدمی مثل من که توی حالت عادی هم هیچ معنایی برای زندگی نمیدید، گیر کردن توی این شرایط کار رو بدتر و بدتر میکنه.
کلمه ای به ذهنم نمیاد که نگرانی هام رو بیان کنم.
نمیتونم غم هام رو توی این قالب کلمه، جمع کنم.
شاید هم تونستم؛ به هر حال من هر وقت که میخوام بنویسم، هیچ ایده ای ندارم که تا آخر نوشته چطور قراره پیش بره.
مدام به آینده فکر میکنم و تنها چیزی که میبینم، ویرانیه.
جرئت ندارم حتی به یک ماه بعد فکر کنم.
اینکه هیچ چیز مشخص نیست، عصبیم میکنه.
جنگ، اقتصاد داغون، اخبار ضد و نقیض، آدمهای غمگین و عصبی، خیابون هایی که بوی مرگ میده، مردمی که فقط دارن برای بقا زندگی میکنن و محکومن به اینکه از هر حس دیگه ای تهی باشن، خستگی، غم، ترس، درد...
با این شرایطی که هست، حق نگران بودن برای هر چیز دیگه ای رو از خودم گرفتم.
به هر چی میخوام فکر کنم با خودم میگم:« واقعا این الان چه اهمیتی داره؟»
گیر افتادم توی باتلاق بی اهمیت بودن همه چیز و در عین حال، مهم بودن همه چیز.
تو این وضع، ثبت نام کنکور هم شروع شد.
ثبت نام کردم و پشیمونم، خیلی زیاد.
مامانم بهم گفته بود:« مطمئنی میخوای امسال ثبت نام کنی؟»
و چرا جواب من مثبت بود و ثبت نام کردم در حالی که مطمئن بودم؟
مطمئن از ثبت نام کردن نه.
مطمئن بودم از اینکه امسال کنکور دادن، اشتباهه در این حالی که هستم.
در حالی که هیچی نخوندم و هیچی بلد نیستم و احتمالا قراره برم یا سفید بذارم یا منفی بزنم، برای منِ استرسی که از وقتی ثبت نام کنکور شروع شده تا همین الان استرس شدید گرفتم، اشتباه بود امسال کنکور دادن.
من که میدونم قبول نمیشم، واقعا مشکل روانی دارم میخوام کنکور بدم؟
ولی مهم نیست.
شد دیگه.
مثل انتخاب رشته نهمم که «شد دیگه»!
هدف داشتن یکی از نگرانی های دیگه ایه که با بهانه« الان چه وقت نگرانی واسه همچین چیز مسخره ایه؟» سرکوبش میکنم؛ اما انگار فهمیدم که اتفاقا الان وقتشه.
الان که هیچی عادی نیست و شرایط از همیشه مزخرف تره، دقیقا وقت اینه که چیزی داشته باشی که محرک تو برای انجام دادن کارت باشه.
و من هیچی ندارم.
عملا هیچ چیز!
و شاید ریشه درس نخوندنم امسال و پارسال که یازدهم بودم، همین سردرگمی و بلاتکلیفی بود که من هیچ خواسته و هدفی ندارم.
به هر حال نمیشه تجربی رو همینطور ول کرد.
باید ببینم میخوامش یا نه.
اما راستش رو بخواید، هر چی این سه سال دبیرستان به دوستام گفتم اشتباه کردم تجربی رو انتخاب کردم؛ اما الان دلم میخواد چیزی پیدا کنم که برام محرک ادامه دادن توی تجربی بشه.
چون میترسم از اون روزی که مطمئن بشم همه این حرفها تلقین نبوده و واقعا تجربی نمیخوام.
میترسم از روزی که این رو بفهمم؛ چون به هیچ چیز دیگه ای علاقه ندارم و توی هیچ چیز هم استعدادی ندارم که بخواد مسیر جایگزینم بشه.
حتی تو همین تجربی هم هوشش رو ندارم، خنگ میزنم کلا.
قبل اینکه ثبت نام کنکور شروع بشه، داشتم وسوسه میشدم که بذار فقط کنکور زبان بدم و احتمالا قبول میشم، برم دانشگاه و از این برزخ کنکور نجات پیدا کنم.
ولی انجامش ندادم.
مدت هاست زبان نخوندم، شاید یک سالی باشه.
اما کمتر ازش بدم میاد و برام راحت تره، واسه همین به عنوان یه مسیر جایگزین بهش نگاه میکنم وقتی که هیچ راهی برام نمونده باشه و سال بعد اشتباه امسال رو تکرار نمیکنم و حتما کنار تجربی، کنکورش رو میدم.
خسته ام.
از زندگی توی این قطعه پر درد زمین و حتی اصلا از زندگی روی زمین.
از آدم بودن و دیدن آدمهایی که آدم نیستن!
میگیم آدم نیستن.
به کسی که بد باشه، ظالم باشه، بی انصاف باشه، عوضی باشه، گند بزنه به زندگی همه، میگیم آدم نیستن.
اما دارم فکر میکنم شاید آدم همینان.
شاید ذات بشر همینقدر کثیفه و اون آدمهای خوبی هم که پیدا میکنیم، فرشته هایی هستن که اومدن روی زمین بین آدمها عذاب بکشن.
از فکر به آینده و دیدن سیاهی و فقط سیاهی خستم.
از فکر به مرگ و پوچی زندگی خستم.
از دیدن قیمت ها و یک دور توی دلم زار زدن برای خودمون خستم.
داشتیم قیمت لباس بچه و عروسک نگاه میکردیم از دیجیکالا که واسه دختر خالم که چند ماه دیگه به دنیا میاد بخریم.
یک میلیون، دو میلیون، پونصد تومن...
چرا؟
چرا واقعا؟
چرا واقعا همه چیز باید حسرت باشه برای مردم؟
اینترنت حسرته، رستوران رفتن حسرته، هنر حسرته، کتاب خریدن حسرته، سفر رفتن حسرته، خوشحال بودن حسرته، زندگی کردن هم حسرته.
از بلاتکلیفی خستم.
از اینکه به خاطر این بلاتکلیفی، هیچ کاری نکنم و اون دانش آموز ضعیف و خنگ کلاس باشم؛ اما در عین حال انگیزه ای برای درست کردنش نداشته باشم، خستم.
از اینکه تو هیچی خوب نباشم خستم.
از اینکه اون آدم ساده و دم دستی و مزخرف توی دوستی ها باشم خستم.
از اینکه از خودم بدم بیاد خستم.
واقعا خستم.