من انزوا رو دوست ندارم اما وجودم باعث تخریب میشه،من از تخریب بیزارم،تخریب خودم،تخریب دیگران،مخرب بودن!
من آفرینندهام،اما مثل یه غده سرطانی که رشد میکنه، من از درون خودت رو بر علیهات میکنم،مثل یه اتفاق طولانی که میشینه رو بدنت،اول بهت امید میده،امید به زندگی،بعد از درون بهت رخنه میکنه،امید به چیزی که درست میشه،ولی هیچ وقت نمیشه.مثل مصرف یه ماده مخدر که اولش بهت پر و بال میده ولی آخراش حتی پاهاتو ازت میگیره،میشی یه خزنده،کف زمین،دنبال یه تیکه بیشترکه شاید مثل روزای اول بتونی یه چیزایی رو حس کنی. امید کشندس،ذره ذره. کسی دوست نداره من کنارش باشم.خودمم دوست ندارم.آسیب زنندم و با هر آسیب خودم بیشتر قدرت میگیرم، ولی این قدرت جهتش برخلاف منه،ازم تغذیه میکنه،درونم رشد میکنه،این طومار درون منه،من رو میخوره.منزوی تر میشم هروز که میگذره، میدونم که یه روزی همه کسایی که دوستم دارن رو از دست میدم، میدونم که خودم هم جزوی از این تاریکی میشم،تنهایی مطلق.سرده، تنهایی رو میگم.ولی اینجوری دیگه کسی رو آلوده نمیکنم.آلودگی تنها کاریه که من میتونم بکنم،عشق سفیده،من سیاهیام. یه چیزی شبیه به عشق، اما قرمز تاریک، آفرینندهام ولی نطفه من ناقصه، همیشه یه جایی یه چیزی کم میارم.من خلاف جهت باد و ساعت به عقب برمیگردم، به اعماق، به خودم،به کودکی. من سالهای اول زندگیم تبدیل به یه غده شدم،بعدش فقط رشد کردم و همه رو مریض کردم.
من،خودِ سلول سرطانیام که باید نابود بشه.
