ویرگول
ورودثبت نام
خداداد امیری
خداداد امیری
خداداد امیری
خداداد امیری
خواندن ۳ دقیقه·۲ ماه پیش

داستان روباه و کلاغ و گوشی موبایل(بر اساس شعر روباه و زاغ)

🔸 داستان روباه و کلاغ و گوشی موبایل

( بر اساس شعر روباه و زاغ)

یکی بود یکی نبود.

پیرمرد کشاورزی در میان باغ خود مشغول کار بود.

او در موقع استراحت به سایه درختی رفت

گوشی خود را به زیر سرش گذاشته و به خواب رفت.

کلاغی که در بالای درخت بود پایین پرید و گوشی پیرمرد را به نوک گرفت و به بالای درخت کنار باغ پرید.

روباهی از آنجا می‌گذشت ، روباه گوشی را در دست کلاغ دید و به زیر درخت رفت و به کلاغ گفت سلام دوست عزیز ، چه گوشی قشنگی داری!

گوشی ات را به من می دهی یک زنگ به خانواده ام بزنم!

کلاغ گفت: نه من این گوشی را تازه خریدم و گوشی خود را به کسی نمی دهم.

روباه گفت پس بیا پایین تا باهم یک عکس یادگاری بگیریم!

کلاغ گفت نه من پایین نمی آیم در همان جا

واستا تا من از این بالا عکس تو را بگیرم

روباه گفت نه اگر تو از بالا عکس مرا بگیری

عکس من کوچک می افتد!

شما بیایید پایین من بالای درخت بروم و عکس شما را بگیرم!

کلاغ کفت نه بازهم عکس من کوچک می افتد!

خلاصه کلاغ گوشی را نداد !

روباه گفت پس یک آهنگ شاد بگذار تا برقصیم!

کلاغ یک آهنگ شاد پخش کرد و روباه هم در زیر درخت می رقصید!

شارژ گوشی تمام شد در همان حالت کلاغ هر کاری کرد گوشی روشن نشد!

کلاغ ناراحت شد و به روباه گفت شما نمی توانی این گوشی را روشن کنی این گوشی که روشن نمی شود!

روباه به کلاغ گفت بیا پایین و گوشی را به من بده تا آن را روشن کنم!

گوشی را از آن بالا پرت نکنی که گوشی می شکند!

کلاغ از بالای درخت به پایین ترین شاخه درخت آمد و گوشی را یواش پرت کرد جلوی روباه!

از آن طرف پیرمرد از خواب بیدار شد و هرچه گشت گوشی خود را ندید!

پیرمرد ناراحت شده و سر گرم کار شد ، از آن طرف روباه گوشی را از کلاغ گرفت!

روباه وارد باغ پیرمرد شد و یواشکی رفت گوشی را در روبروی چشم پیرمرد داخل علف های هرز گذاشت!

روباه خودش هم در جایی پنهان شد.

پیرمرد در همان حالت که مشغول کار بود گوشی خود را در داخل علف های هرز پیدا کرد و آن را گرفت و به برق وصل کرد تا شارژ شود!

پیرمرد خودش هم به خواب رفت تا کمی استراحت کند!

گوشی که خوب شارژ شد ، روباه یواشکی آمد تا گوشی را بردارد!

از آن طرف کلاغ که کینه روباه را در دل داشت

بالای درخت آمده و از بالای درخت قار و قار کرد و یک گردو به نوک گرفت و به سر پیرمرد کوبید!

پیرمرد هراسان از خواب پرید و روباه را دید که می خواهد گوشی او را بردارد!

پیرمرد که ناراحت شده بود چماقی برداشت این قدر روباه را کتک زد تا روباه خود را به مردنی زد!

پیرمرد از دم روباه گرفت و آن را به بیرون باغ پرت کرد!

روباه وقتی که دید نجات پیدا کرده از جایش

بلند شد تا برود!

از آن طرف کلاغ بالای سر روباه آمده و خوشحالی می کرد و به روباه گفت حقت بود که گوشی پیرمرد را دزدیدی!

روباه به کلاغ گفت گوشی را تو دزدیده بودی

اما من فقط می خواستم گوشی را شارژ کنم اما از دست پیرمرد کتک خوردم!

🖊 نویسنده: خداداد امیری شاعر و نویسنده کرمانج

#روباه_و_کلاغ_و_گوشی_موبایل

#کانال_خداداد_امیری_شاعر_و_نویسنده_کرمانج

🔸کانال خداداد امیری شاعر و نویسنده کرمانج

🆔 @khodadad_amiri 📖

گوشی موبایل
۳
۰
خداداد امیری
خداداد امیری
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید