ویرگول
ورودثبت نام
خداداد امیری
خداداد امیری
خداداد امیری
خداداد امیری
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

داستان روژین و روژان

🔹 داستان «روژین و روژان»

یکی بود یکی نبود، در زمان‌های قدیم در میان عشایر خراسان، خانواده‌ای بود که تنها یک فرزند داشت و آن هم دختری به نام روژین بود.

وقتی فصل پاییز فرا رسید، این خانواده به سمت مراوه تپه در حرکت بودند و در بین راه، کنار روستایی چادر زدند. وقتی روژین برای آوردن آب به چشمه رفت، یکی از پسران آن روستا به نام روژان عاشق او شد و با هم قرار گذاشتند که وقتی کوچ عشایری در فصل بهار به خراسان انجام شد، ازدواج کنند.

خلاصه، روژین به مراوه تپه رفت و روژان برای آمدن او لحظه‌شماری می‌کرد. روزی مردم روستا برای جمع کردن گردو به میان باغ رفتند. جوان تازه‌عروسی برای تکان دادن گردو به بالای درخت رفت و از آنجا سقوط کرد و مُرد. خانواده عروس وقتی دیدند دخترشان بیوه می‌شود، به خانواده روژان رفتند و درخواست کردند با دختر آن‌ها ازدواج کند.

هرچه روژان گفت: «من روژین را می‌خواهم»، والدینش گوش نکردند و دختر بیوه را به عقد او درآوردند. بعد از چند ماه، نوزادی که از جوان مرحوم در شکم داشت متولد شد.

روژین که به مراوه تپه رفته بود، چیزی از عاشق شدنش به پدر و مادرش نگفت و لحظه‌شماری می‌کرد تا برگردد. تا اینکه روزی به والدینش گفت: «ما چه وقتی به خراسان کوچ می‌کنیم؟»

والدینش گفتند: «ما در فصل بهار وقتی درختان جوانه بزنند و گل کنند، به سمت خراسان کوچ می‌کنیم.»

در کنار چادر، درخت آلبالو کوهی (رَشِک) بود که آن‌ها تفاله چای خود را پای آن خالی می‌کردند و گاهی آب گرم می‌ریختند. روزی از روزها آن درخت گل داد. وقتی روژین آن را دید، دوید و به پدر و مادرش گفت: «درختان گل کرده‌اند!»

پدر و مادرش گفتند: «با یک گل که بهار نمی‌شود، بگذار همه درختان جوانه بزنند.»

روژین از حرف والدین ناراحت شد و در بستر بیماری افتاد. والدینش وقتی او را مریض دیدند، ناچار شدند در چله کوچک در ماه بهمن به سوی خراسان حرکت کنند. در بین راه برف زیادی بارید و گوسفندان آن‌ها تلف شدند. پدر و مادر روژین نیز مریض شدند و در یک روستا جان سپردند. روژین تنها ماند و یکی از دوستان او را به روستای روژان رساند.

اما دیر شده بود؛ روژان با دختری دیگر ازدواج کرده بود و حالا فرزندی هم داشت. روژین به او گفت: «چرا نامردی کردی؟ آیا می‌دانی گوسفندان ما همه تلف شدند و پدر و مادر من مریض شدند و مُردند؟»

روژان در جواب گفت: «من هم راضی به ازدواج نبودم، اما والدینم مرا وادار کردند.»

بعد روژین از زیر لباس، کاردی پنهان شده بیرون آورد و به شکم خود زد و خود را کشت.

این بود داستان عاشقانه و عبرت‌آموز «روژین و روژان».

🖊 نویسنده: خداداد امیری، شاعر و نویسنده کرمانج

#کانال_خداداد_امیری_شاعر_و_نویسنده_کرمانج

🔸کانال خداداد امیری شاعر و نویسنده کرمانج

🆔 @khodadad_amiri 📖

پدر مادر
۲
۰
خداداد امیری
خداداد امیری
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید