ویرگول
ورودثبت نام
خداداد امیری
خداداد امیری
خداداد امیری
خداداد امیری
خواندن ۴ دقیقه·۱۲ ساعت پیش

داستان نارین و بارین

🔶 داستان نارین و بارین

یکی بود یکی نبود

در زمان های قدیم در یکی از روستاها پسری به نام بارین عاشق دختر زیبایی به نام نارین از همان روستا شد.

آن دختر زیبا خواستگاران فراوانی داشت اما دختر هیچ کدام را نمی پسندید!

بارین برای اینکه به آرزوی خود برسد، شبانه نارین را سوار ترک اسب خود کرد و از آن روستا گریخت.

اما عده ای از جوانان روستا که آنها هم عاشق همان دختر زیبا رو بودند، به تعقیب بارین پرداختند و آن را دنبال کردند!

بارین نارین را که به ترک اسب سوار کرده بود، تند اسب می تاخت و جلو می رفت!

جوانان روستا وقتی که دیدند که به او نمی رسند، یکی از آنها با کمان تیری رها کرد و چون نارین از پشت سوار ترک بارین بود، تیر کمان به پشت نارین خورد و زخمی گردید!

جوانان روستا که فکر می کردند آنها هر دو نفر را با تیر کشته اند از راه برگشتند و رفتند.

اما بارین همچنان اسب می تاخت و جلو می رفت.

بارین به یک جنگل رسید و یک غار پیدا کرد و نارین را به داخل غار برد تا از دسترس دشمن در امان باشد.

وقتی که نارین را از ترک خود پیاده کرد، دید که نارین جان خود را از دست داده است!

بارین این قدر گریه کرد و به سر و صورت خود زد اما نارین زنده نشد!

بارین که در آن زمان بیست سال سن داشت ناچار شد به میان جنگل برود و از گیاهان دارویی برای مداوای نارین بسازد!

بارین از برگ و گل تمام گیاهان دارویی درست کرد و به معالجه نارین پرداخت!

بارین روزها به صحرا می رفت و جنگلی بر دهانه غار می گذاشت.

پنجاه سال طول کشید…

بارین که آن زمان جوانی بیست ساله بود، حالا پیرمردی هفتاد ساله شده بود!

تا که روزی بارین از یک گیاه دارویی ساخت و سرگرم مداوای نارین بود که در کمال تعجب بدن نارین حرکت کرد و نارین زنده گردید!

بارین خوشحال شد و از غار بیرون رفت تا دوباره از آن گیاه دارویی برای مداوای نارین بسازد؛

اما وقتی که بارین به نزدیکی گیاه رسید، در کمال ناباوری دید که یک بز کوهی مشغول خوردن همان گیاه است!

چون دیگر گیاهی وجود نداشت، بارین که ناراحت شده بود این قدر گریه کرد و به سر و صورت خود زد و گفت:

«من پنجاه سال عمر خود را هدر دادم تا که نارین زنده شد؛

ولی حالا دارویی که با آن نارین را مداوا می‌کردم، بز کوهی خورده است… دیگر چه خاکی به سرم بریزم!»

بارین گریه کرد و به خواب رفت.

ناگهان یک مرد نورانی بالای سرش آمد و به او گفت:

«شما مدت پنجاه سال از یاد خدا غافل بودی و از خداوند متعال یاری نخواستی، رفتی به گیاهان پناه بردی!

بدان که اگر از روز اول به خداوند متعال روی می‌آوردی، خداوند یار شما را شفا می‌داد!»

بارین گفت: «ببخشید اشتباه کردم، گمراه بودم، مرا ببخشید!»

خداوند متعال هم او را بخشید و یک علمی به او یاد داد که آن را بخواند و حال نارین خوب شود!

بارین خوشحال و خندان به غار آمد و دعایی که آموخته بود خواند، نارین زنده گردید و یک پیرمرد هفتاد ساله را در برابر خود دید!

بارین که دید نارین زنده شد از غار بیرون رفت تا شکاری چیزی گیر بیاورد و برای نارین بیاورد!

وقتی که بارین از غار بیرون رفت، عده‌ای از جوانان که در جنگل در حال گردش بودند نارین و پیرمرد هفتادساله را دیدند و رفتند به نارین گفتند:

«این پیرمرد هفتاد ساله شما را دزدیده و به این جنگل آورده است! بهتر است با ما بیایی و با ما ازدواج کنی!»

نارین فریب خورد و با آن جوانان حرکت کرد و رفت.

اما دو شیر سر راه آنها را گرفتند.

در همان حالت بارین که از شکار می‌آمد به آنها رسید.

آنها در آن موقع به بالای یک پل رسیده بودند.

جوانان پیرمرد را دنبال کردند تا او را بکشند!

بارین هم خود را از بالای پل به داخل آب پرت کرد و ناگهان در برابر چشمان جوانان و نارین به یک جوان بیست ساله تبدیل شد!

نارین که آن حالت را دید، فهمید که این پیرمرد هفتاد ساله همان یار و معشوق او یعنی بارین می‌باشد!

سپس نارین به جوانان گفت:

«شما به من دروغ گفتید! یار و معشوق من همین مرد هفتاد ساله می‌باشد.»

بعد نارین به سمت بارین رفت و از او عذرخواهی کرد و جریان را از او پرسید!

بارین هم گفت:

«شما را کشتند و من پنجاه سال عمر خود را تلف کردم تا خداوند متعال دوباره شما را زنده گردانید!»

🔹 این داستان شباهت زیادی به ابو علی سینا دارد که از گیاهانی که برای معالجه آن دختر زیبا رو استفاده می‌کرد و کتاب شفا را نوشت، امّا در هیچ مدرک و کتابی چنین چیزی وجود ندارد!

این داستان هم روایتی است…

🖋️ نویسنده: خداداد امیری — شاعر و نویسنده کرمانج

#کانال_خداداد_امیری_شاعر_و_نویسنده_کرمانج

🆔 @khodadad_amiri

۳
۰
خداداد امیری
خداداد امیری
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید