
🔸 شعری درباره یک دختر آذربایجان
به نام سارای به زبان کرمانجی
✍ شاعر: خداداد امیری شاعر و نویسنده کرمانج
سـا وَه حـکـایَــت بِـکْـِـم، اَز چْـــیـروک و داسـتـانَــه
لَـــه وَلاتَـه کْـِه دور دست، اَوّ لَــــه آذربــایـجــانَـه
ژِن و مِـئــــرَکْـِـه فقـیـر، خَـدی قــیــزَک دا وانَـــه
نـاوّا وی دانـیـن سـارا، اَوّ بــونَــه شـادمـانَــه
هـیـنـگـانِِـه سارا گِــرو، بــو کْـَچْـِـکْـَـک جَــوانَــه
کچککه پر وه رفش، ناتی هیوا تابانه
☆☆
لاوِکْـَـک بــو خواستگار، نـاوّی وی خـان چـوپـانَـه
چـون سـارا پِـر وَه رَفـشــو، نـاتـی هـیـوّی تـابـانَـه
کـدخـدا بــو نـاراحـت، وَه قـار و غَـضَـوانَـه
اَوّ چـو جَـم بـاوّی سارا، دست و لِـنـگ گِـره دانَـه
وَه قَـس کْـِه گِـرت لَـه وی خِست، وَه شَپْات و پْـیـنـانَـه
☆☆
سارا ژی گِـرتِـه رَوی، اَوّ بـویِـه نِـگـرانَـــه
وی گِـرتِـه خَــه آویـتَــه، رودخـانـا خـروشـانَـه
داستان بـویِـه فولکلور، نـاوّ مـایِـه جـاودانَـه
پِـر حـکـایَــتَک غمگین، کَــتی یِـه سَـر زِمــانَــه
سـا خِـزیـن تاریف دَه کْـِئن، داپْیر و باپْیـرانَـه
☆☆
ترجمه: برای شما یک قصه و داستان تعریف کنم.
در سرزمین آذربایجان یک زن و مردی فقیر زندگی می کردند.
خدا به آنها دختری داد،آنها نام او را سارای گذاشتند.
سارای بزرگ شد و یک دختر جوان و خوشگل
مانند ماه چهارده!
پسری به نام خان چوپان عاشق سارای شد.
پدر و مادرش سارای را به خان چوپان نامزد کردند.
از آن طرف یک کدخدای ظالم هم عاشق سارای شد و به نزد پدر سارای آمده و سارای را خواستگاری کرد.
اما پدر سارای گفت که من سارای را به خان چوپان دادم.
کدخدا ناراحت شد و دست و پای پدر سارای
را بست و او را کتک زد.
سارای که نمی خواست پدرش کشته شود!
به اجبار راضی شد.
وقتی که سارای را سوار اسب کردند و کدخدا افسار اسب را می کشید.
وقتی که به بالای پل رودخانه آرپا چای رسیدند.
سارای خود را از روی اسب به داخل رودخانه خروشان انداخت و سیل سارای را با خود برد!
داستان سارای به یادگار باقی مانده است
یک داستان فولکور می باشد و نام او جاودانه مانده است!
داستان سارای را پدر بزرگ ها و مادربزرگ ها برای بچهها تعریف می کنند!
خیلی داستان غم انگیزی است
🖊شاعر: خداداد امیری شاعر و نویسنده کرمانج
#کانال_خداداد_امیری_شاعر_و_نویسنده_کرمانج
🔸کانال خداداد امیری شاعر و نویسنده کرمانج
🆔 @khodadad_amiri 📖