🔸حکایت چوپان دروغگو و ریزعلی خواجوی
امروزی
چوپانی بود که همیشه با گلهاش سر به کوه و دشت میگذاشت، اما مردم روستا مزد چوپانی او را نمیدادند. هرچه فریاد میزد و حق خود را طلب میکرد، کسی سخنش را جدی نمیگرفت. همه به او میگفتند: «تو همان چوپان دروغگویی!»
چوپان که از بیعدالتی و تمسخر مردم به ستوه آمده بود، نزد ریزعلی خواجوی رفت و گفت: «مزد مرا نمیدهند؛ میخواهی با هم کاری کنیم که برای همیشه حقمان را بگیریم؟»
ریزعلی که روزگاری قهرمان فداکار خطه بود، از شدت فقر و بیتوجهی، دل به حرف چوپان داد و گفت: «برویم! کاری میکنیم که دیگر فراموشمان نکنند.»
شبانه هر دو به ریل قطار رفتند و ریل را از جا کندند. قطاری که از راه رسید، از خط خارج شد و واژگون گردید. اما ماجرا به همینجا ختم نشد؛ چوپان و ریزعلی به سراغ وسایل مسافران رفتند و هرچه میتوانستند به غارت بردند.
فریاد مسافران بلند شد و آنها به تعقیب چوپان و ریزعلی افتادند. اما این دو، به سرعت به روستای خود بازگشتند. مردم روستا که آنها را هراسان و فراری دیدند، پرسیدند: «چرا اینگونه میگریزید؟ چه شده؟»
چوپان دروغگو در پاسخ گفت: «ما رفتیم با ریزعلی، ریل قطار را دزدیدیم و قطار را واژگون کردیم. وسایل مسافران را هم بردیم!»
اما مردم خندیدند و باور نکردند. گفتند: «تو همیشه دروغ میگویی، این بار هم خیالبافی میکنی!» و درباره ریزعلی هم گفتند: «ریزعلی که فداکار است، محال است دزدی کند!»
چوپان و ریزعلی هرچه قسم خوردند و واقعیت را گفتند، کسی سخنشان را باور نکرد. حتی وقتی مسافران نزد پلیس رفتند و شکایت کردند، باز هم مردم گفتند: «این سخنان دروغ است! ریزعلی دزد نیست و چوپان هم که همیشه دروغ میگوید!»
و اینگونه حقیقت در میان باورهای پوسیده دفن شد؛ نه دزد دزد شد، نه قهرمان قهرمان ماند، و نه حق چوپانی به او بازگردانده شد.
🖊 نویسنده: خداداد امیری شاعر و نویسنده کرمانج
#کانال_خداداد_امیری_شاعر_و_نویسنده_کرمانج
🔸کانال خداداد امیری شاعر و نویسنده کرمانج
🆔 @khodadad_amiri 📖