
🔸 نفرین پیامبر و دگرگونی جهان
روایتی از نیاکان
✍ نویسنده: خداداد امیری شاعر و نویسنده کرمانج
میگویند روزی پیامبری، مهمان قارون شد.
همان قارونی که زمین از سنگینی گنجهایش به ناله آمده بود.
اما دلش خشکتر از کویر بود و چشمش کورتر از شب.
وقتی پیامبر به خانهاش رسید، قارون گربهای را سر برید و گوشتش را با بیاعتنایی جلو پای پیامبر انداخت.
انگار که پیامبر هم گرسنهای بیپناه باشد، نه فرستادهی حق!
اما پیامبر، به جای خشم، گوشت گربه را برداشت، بر گوشه عبایش گذاشت و بلند گفت:
«پیشت!»
گربه جان گرفت. برخاست، نگاهی انداخت، و از خانه بیرون دوید.
تمام خانه در سکوت فرو رفت.
قارون وقتی که به نزد پیامبر آمد ، پیامبر گفت
گربه ات کو!
قارون گفت کشتم!
پیامبر صدا زد گربه از انباری قارون آمد دم تکان داد!
پیامبر گفت تو که گفتی گربه را کشتی!
پس این گربه نیست ، پس چیست!
در همین هنگام، عروس قارون، که از روزنهای در بالا مهمان را زیر نظر داشت، سرش را آهسته بیرون آورد... و دوباره پنهان شد.
نه برای احترام.
برای فضولی.
پیامبر نگاهی به خانه انداخت.
به قارون.
به دلهای سخت.
به بیرحمیای که حتی حیوان را هم از امنیت خانه محروم کرده بود.
و گفت:
«نفرین بر خانهای که عدالت را ذبح میکند! نفرین بر ثروتی که رحم نمیشناسد!»
و همانجا، نفرینش جاری شد...
زمین لرزید.
دیوارها صدا دادند.
و از آن پس، دنیا دیگر آن دنیای پیشین نبود...
🔸 گربهها شدند پلنگ و گربهوحشی
🔸 سگها شدند گرگ
🔸 گاوها، خوک شدند و بوفالو
🔸 گوسفندان، بزکوهی و میشکوهی
🔸 مرغها پر کشیدند و به کوهها و دشتها رفتند؛ کبک شدند، قرقاول، مرغابی!
عدهای به خشکی پناه بردند، عدهای به آب!
و عروسِ قارون؟
شد کلپاسه؛ سوسماری خزنده،
که تا امروز هم، سرش را بالا و پایین میکند،
انگار هنوز دنبال رد نگاه پیامبر است.
📌 این روایت، برگرفته از حکایتهای شفاهی نیاکان است؛ بازآفرینی شده توسط خداداد امیری، شاعر و نویسنده کرمانج.
#کانال_خداداد_امیری_شاعر_و_نویسنده_کرمانج
🔸کانال خداداد امیری شاعر و نویسنده کرمانج
🆔 @khodadad_amiri 📖