ویرگول
ورودثبت نام
پارسا اقتداری
پارسا اقتداری
پارسا اقتداری
پارسا اقتداری
خواندن ۹ دقیقه·۶ روز پیش

دکستر، پلیس قضایی یا قاتل سریالی؟

سوالی که بار ها در طی تماشای این سریال آن را از خود خواهید پرسید، اما پاسخش چیست؟
سریال دکستر، سریال زیبا و خوش ساختی است که می‌تواند روز ها شما را مشغول نگه دارد. سریالی که به ظاهر ساده و با ایده‌ای جدید دیده می‌شود اما در اصل، یک دیدگاه روانشناختی پر از سوال را بررسی می‌کند. سریالی که اگر با آن ارتباط شکل گیرد، می‌تواند دنیای شخص را تغییر دهد. جذابیتی به ظاهر بی عیب و نقص و تمام و کمال اما با چاشنی ترس و دلهره. در قسمت های اولیه، سریال، شخصی به نام دکستر مورگان، با بازی مایکل سی. هال را به ما معرفی می‌کند. بازیگری با صدای خاص و بازی مثال زدنی که کارگردانان این سریال، از آن به نحو احسن استفاده می‌کنند. به طوری که ما در کل مدت این سریال، صدای این بازیگر را خواهیم شنید که به نوعی، راوی داستان است و خود را معرفی، مواخذه و تشویق می‌کند. در ادامه شخصیت های کلیدی داستان به ما معرفی می‌شوند که از جمله آنها می‌توان به دبرا مورگان، با بازی جنیفر کارپنتر و ریتا، دوست دختر دکستر با بازی جولی بنز. جالب است بدانید که بازیگران اصلی این سریال، دبرا و دکستر، در دنیای واقعی مدتی با هم ازدواج کرده بودند و زندگی جالبی داشتند. هر دو فعال محیط زیست، عاشق حیوانات و صداپیشگی را دنبال می‌کردند. همچنین، هال به خاطر توانایی اش در به تصویر کشیدن شخصیت های پیچیده و تاریک معروف است. او در مصاحبه‌ها گفته است که به سمت نقش‌هایی کشیده می‌شود که او را به چالش می‌کشد و به او اجازه می‌دهد تا جنبه‌های مختلف رفتار انسانی را کشف کند.
در ادامه، سریال پیچیدگی اصلی‌اش را در فصل اول به ما نشان می‌دهد. بازی موش و گربه که نکته زبان زد فصل اول نیز می‌باشد. اما این تنها نقطه اوج فصل اول نیست. این فصل ما را با شخصیت اصلی داستان بیشتر آشنا می‌کند. او گویی دو زندگی داشته باشد، یکی برای پوشاندن شخصیت واقعی‌اش، و دیگری در قایق اش در سواحل میامی. زندگی پوشاننده و محافظ او، او را یک مسئول بخش قضایی در پلیس، بخش جنایی معرفی می‌کند. او بیشتر وقتش را در آزمایشگاهش سپری می‌کند و یک متخصص خون است. به این شکل که او با رد خون، گویی داستان قتل مقتول را بازگو می‌کند و بیشتر درگیر پیدا کردن DNA و کمک کردن به دیگر کاراگاهان از جمله خواهرش می‌باشد. از طرفی دیگر او یک مرد خانواده است که به دوست‌دختر و فرزندان دوست‌دخترش نیز می‌پردازد. او این کار را از پدرش یاد گرفته است. هری مورگان. شخصیتی که از اول داستان مرده بود و دکستر، در خیالاتش با او صحبت و از او کمک می‌گرفت. بخشی دیگر از شخصیت خلق شده دکستر، همین است. این که می‌تواند با کسانی که برای او مهم هستند در ذهنش صحبت کنند. این یک بیماری دیگر است که مانند اسکیزوفرنی اما کنترل شده تر، شاید سریال قصد داشته آن را به نوع استعاری برداشت کنیم، که سخنان این افراد در ذهن دکستر، درواقع آن دسته از افکاریست که خود او تمایلی به قبول کردن آن نداشت و ذهن او سعی بر متقاعد کردنش، از این روش استفاده می‌کند. این منطقی تر است زیرا افرادی که با آن ها صحبت می‌کنند، یا نظراتی می‌دهند که خود او نیز می‌داند و یا با او مخالفت می‌کنند. هری مورگان، پدر او که در سن ده سالگی کشش های پسرش را به کشتن حیوانات متوجه شد و سعی کرد او را متوقف کند. طبیعتا، موفق نبود زیرا که این تمایلات دکستر، چیزی بیشتر از یک حس بود. بیشتر شبیه به یک نیاز، بیشتر شبیه به یک آتش که نیاز به آب و خاموش شدن دارد وگرنه تمام فرد را به آتش می‌کشد. زیباست، اینطور فکر نمی‌کنید؟ هری که در پلیس نیز کار می‌کرد، برای حل این مشکل، به راه حلی عجیب رسید. این که به جای سرکوب تمایلات دکستر، به آن جهت بدهد. به عنوان یک کارآگاه پلیس، او به خوبی آگاه بود که سیستم و قانون، توانایی مجازات بسیاری از قاتلان را ندارد. آن ها یا فرار می‌کردند، یا تبرئه می‌شدند و یا اصلا گیر نمی‌افتادند. به همین دلیل، به او آموخت تا از تمایلاتش برای به قتل رساندن این دسته از انسان ها استفاده کند و به او آموخت چگونه "کد هری" را اجرا کند. اولین قانون این کد، "گیر نیوفت" است که به دکستر این انعطاف را می‌دهد که برای نجات خود، حتی مجبور به کشتن افرادی باشد که با کد هری منطبق نبودند. این کد و این دستورالعمل، دکستر را زنده نگه داشت و کشش‌هایش را کنترل کرد. حال باید چگونه آنها را پنهان می‌کرد؟ پدر دکستر، به عنوان یک پلیس، می‌داند که پلیس ها در صحنه های جرم به دنبال چه چیزی می‌گردند. او می‌داند که چه آزمایش هایی گرفته می‌شود و دستورالعمل پلیس در مواجه با این صحنه ها چیست. او در کد هری به آنها به طور کامل پرداخته است. برای مثال اتاق قتل دکستر، یک اتاق پوشیده از پلاستیک است و او دستکش و کلاهی با طلق پلاستیکی نیز استفاده می‌کند زیرا که، تکه تکه کردن و روش کشتن آنها توسط دکستر می‌تواند به یک کثیف‌کاری مطلق تبدیل شود. سری اصلی این سریال که از سال ۲۰۰۶ شروع به پخش شد در هشت فصل ادامه پیدا می‌کند. در هر فصل با شخصیت های جدیدی که وارد داستان می‌شوند دست و پنجه گرم می‌کنیم که به جرئت، هرکدام زیبایی مخصوص به خود را دارند. اما، در نظر شخصی خودم فصل یک شاهکاری متمایز است. زیرا که از کتاب اقتباس پیدا کرده و خط و مش مشخص خود را داشته است. آن پیچیدگی داستان، آن برگشت صفحه. هنری است که فقط از پس نویسندگان رمان برمی‌آید. در ادامه فصول، داستان جذابیت های خاص خود را می‌گیرد. لایلا در فصل دوم با آن لهجه بریتیش دل‌نشین‌اش قانع کننده‌ترین دلیل برای ادامه دادن آن است و همچنین، لو رفتن کاور دکستر. جالب است که این فصل، به ظاهر با فصول دیگر متفاوت است و این نیز خیلی جذابیت کار را بیشتر می‌کند. فصل هفت نیز چنین است. در فصل دوم، مضنونی که به اداره پلیس میامی معرفی می‌شود، قاتل مرداب، همان دکستر است! جسد های پیدا شده در پلاستیک های زباله، آن تکه های بدن، همگی هنر دکستر است و حال، اداره ای که در آن مشغول به کار است، خواهر او، همگی به دنبال او هستند و او باید تلاش کند تا خود را نجات دهد. مورد دیگری که شخصیت او را برایم جذاب می‌کند، هوشش است. دکستر به شدت باهوش است. به‌شدت توانایی تصور فوق‌العاده‌ای دارد که می‌تواند به سادگی از هر مخمصه ای خودش را نجات دهد. در تمامی فصول شاهد آن هستیم اما، این اما، یکی از زیباترین اماهای کل متن است. اما گاهی نیز پیش می‌آید که غفلت او، به قیمت جان عزیزانش تمام می‌شود. مثالی که از اول سریال با آن درگیر هستیم، پدر اوست. درست است که دکستر باهوش است و تمامی مشکلاتش را می‌تواند حل کند، اما وقتی پای عزیزانش وسط باشد چطور؟ آیا توانایی محافظت از آنها را دارد؟ یا سوال مهم تر، چگونه می‌تواند جان انسان ها را بگیرد و همزمان، جان انسانی برایش مهم باشد. طبق ادعاهای خودش، او حسی به چیزی ندارد و نمیتواند آن ها را درک کند. از اول تا آخر سریال ما گریه او را ندیدیم. ندیدیم که او واقعا خوشحال باشد. پس چگونه می‌توان وابستگی‌اش به اطرافیانش را توضیح داد؟ این نیز یکی از زیبایی های شخصیت دکستر مورگان بود. البته که ما در این سریال شاهد رشد شخصیت او و دبرا نیز هستیم. شاید این رشد شخصیت توضیحی برای این ارزش‌اش باشد. رشدی که با تجربه کسب کردن دکستر به دست می‌آید. در فصل دوم، شخصیت دکستر پیچیده‌تر می‌شود، اخلاقیاتش، رفتارش، مسئله های ذهنی‌اش. همگی به یک گره بزرگ تبدیل می‌شوند که از طرف شخصیت لایلا به وجود آمده است. دکستر تر تمامی فصل ها با این شخصیت های جدید دست و پنجه نرم می‌کند. در فصل سوم و میگل پرادو که تلاش داشت با دکستر دوست شود و از توانایی های او استفاده کند. یا فصل چهار و قاتل سه گانه. شاید از دیدگاه بسیاری، قاتل سه گانه مهم ترین ویلن داستان دکستر باشد. اما از نظر من اینطور نیست. دکستر در این فصل از آن غفلت هایی که درمورد آن گفته بودم انجام می‌دهد و می‌توان گفت، بدترین اتفاق ممکن برای او و خانواده‌اش می‌افتد که یکی از دراماتیک ترین صحنه های این سریال نیز می‌باشد، در آن شکی نیست. زیبا به تصویر کشیده شده و بار دیگر، هنر سازندگان و بازیگران این سریال. جالب است بدانید که صحنه پایانی این فصل، برای واقعی تر جلوه شدن، به بازیگران گفته نشده بود و تنها ساعتی قبل از ضبط، آنها را از موقعیت مطلع کردند. فصل پنجم، شروعی دوباره برای شخصیت قاتل دوست داشتنی‌مان، دکستر است. فصلی که او برای گذر کردن از رنجی که برایش اتفاق افتاده است باید بگذراند و البته که از نظر بسیاری فصلی غیر ضروری و ساده‌ای به نظر می‌رسید، اما من آن را به عنوان بازگشت دکستر قلم‌داد می‌کنم. در فصل ششم، کمی متفاوت تر، قاتلی جدید به ما معرفی می‌شود. دیدگاهی جدید، ترکیب بحث برانگیز جدید. فکر کنید کسی این توهم را داشته باشد که خدا او را به عنوان پیامبرش معرفی کرده و از او می‌خواهد تا پایان دنیا رو انجام دهد. قاتل فصل ششم، این‌گونه با استنباط از انجیل و وقایع آخرالزمانی آن، بسیاری را به قتل رسانده بود و تابلو های هنری بسیاری را در کوچه و خیابان میامی رسم کرده بود. در آخر این فصل اما، با مهم ترین و دلهره آمیز ترین بخش سریال روبرو می‌شویم. بخشی که همگی طرفداران دکستر تا آن موقع صبر کرده بودند و خب، من حاضر نیستم به شما بگویم آن چیست. اما این را بدانید که فصل هفت و هشت، به شدت به دانستن آن وابسته است.
پایان این سری از این سریال، به شخصه آن طور که انتظارش را می‌کشیدم نبود. هرچند شاید قصد سازندگان نیز همین بود. تا از رشد و تفاوت شخصیتی دکستر فصل هشت، و دکستر فصل یک آگاه شویم.
از دیگر مواردی که این سریال را برایم جذاب کرده بود نوعی ثبات در آن بود. برای مثال، شخصیت دبرا همیشه ماشین BMW را سوار بود و یا ماسوکا، همکار دکستر در بخش جنایی پلیس، همیشه تیشرت هایی با طرح هاوایی بر تن داشت. و یا تیتراژ آغازین این سریال، دکستر را درحال حاضر شدن برای کار حین صبح در ابعاد ذره‌بینی به نمایش می‌گذارد.
به طور کلی، دنیای دکستر، دنیای به شدت جالب و هیجان انگیز است که پس از چند قسمت، انگار شما هم در پلیس جنایی میامی مشغول به کار هستید. زیبایی و رشد شخصیت و همچنین ایده متفاوت این سریال ترکیبی با روانشناختی عمیقی که همه‌مان، آن تاریکی درونی یا به قول سریال، "مسافر تاریکی" را تجربه کرده‌ایم.
و در آخر، این سریال پیشنهادی‌ست برای هرکسی که به ژانر جنایی و پرسش های ذهنی علاقه‌مند است و از آن لذت می‌برد. پایان.


دکسترسریالروانشناختی
۱
۰
پارسا اقتداری
پارسا اقتداری
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید