ویرگول
ورودثبت نام
اروماچان
اروماچانقرار باهم کلی داستان،ژاپنی داشته باشیم
اروماچان
اروماچان
خواندن ۲ دقیقه·۹ روز پیش

دنیای پانی

فصل اول🎀

در یک روز آفتابی و زیبای بهاری، دختری به نام آیومی

در ژاپن زندگی می کرد

یک روز، وقتی آیومی در حیاط با دفتر نقاشی‌اش در خانه بود، یک نور درخشان از آسمان به زمین آمد و در برابر چشمانش یک کره جادویی نمایان شد

یک صدایی شنید که می گفت:

«آیومی… تو به دنیای پانی امدی»

آیومی نمی‌توانست مقاومت کند، دستش را به سمت کره برد و درخششی شدیدی به اطرافش پیچید. چشم‌هایش را بست و وقتی دوباره چشم باز کرد، خود را در دنیای متفاوتی دید. همه چیز رنگارنگ و شاد بود. آسمان پر از رنگین‌کمان، گل‌ها در حال رقصیدن و درختانی که از شکوفه‌های بامزه بودند. اینجا سرزمین کیوت بود

فصل دوم🎀

آیومی با گام‌های شگفت‌زده وارد سرزمین کیوت شد. صدای پرندگان خوش‌خوان و صدای خنده‌های دلنشین در هوای پیچیده بود. او با‌ چشم هایش به اطرافش نگاه می‌کند که یک پری با بال‌های رنگی میبیند

«سلام! من هانا هستم

تو از کجا امدی؟

آیومی پاسخ میده از زمین آمدم از ژاپن

هانا لبخند میزنه و بلند فریاد میزنه

به دنیای پانی کیوت خوش آمدی

پانی ملکه این دنیا بود او دختری زیبا و قدرتمند بود که همه مردم او را خیلی دوست داشتن

خانه او در نزدیکی یک باغ گل های رنگی بود

فصل سوم🎀

موقعی که پانی از آمدن آیومی با خبر میشه سری به سربازانش میگه که از او پذیرایی ویژه کند‌

اول از همه روی میز بر از غذا های رنگارنگ میزارن و بعد آیومی رو به یک لباس فروشی بزرگ می‌برند آیومی کلی لباس می‌خره و بند کلی دستبندهایی که از سنگ آمتیس درست شده بود جلوی اون ظاهر میشه پانی به آیو درخواست اینو میده که اون بیاد به قصرش

آیومی بعد از شنیدن این سری درخواست پانی رو قبول می‌کنه

فصل چهارم🎀

آیومی به قصر می‌رود چشاش پر از برق میشه اون قصر از اون چیزی هم که فکر می‌کرد رویایی‌تر و زیباتر بود پانی میگه خوش اومدی

آیومی روی یک صندلی می‌شینه و پانی هم همینطور

پانی بی مقدمه ازش سوال می‌پرسه که تو از کجا امد؟

آیومی میگه من از زمین آمدم از ژاپن

پانی میگه چطور به اینجا آمده ای

آیومی پاسخ میده من در حیاط خانه‌ام

در حال نقاشی بودم که یکهو یک کره جادویی جلوی من ظاهر میشه و من به اینجا میام

فصل پنجم🎀

سال‌ها می‌گذره آیومی ده سال از زندگیش را در این دنیا بوده او یک خونه صورتی رنگ و یک گربه نارنجی داشت او خیلی این دنیا رو دوست داشت

و دیگه حس می کرد که جایش اینجاست

اون به مدرسه می‌رفت و شانزده سالش بود که یک روز در جنگل بنفش سنگی درخشان می بیند که لایی اولش بنفش و بعد صورتی و سبز بود او با ساقه گلی با اون یک گردنبند درست می‌کنه و آن رو دور گردنش می بنده

او حس می‌کنه که داره بی هوش میشه

و بعد از اینکه چشم هایش را باز می کنه می بینه که قدرت های جادویی به دست

آورد

دنیای پانی
دنیای پانی

۴
۱
اروماچان
اروماچان
قرار باهم کلی داستان،ژاپنی داشته باشیم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید