او رفت و من مانده بودم

او داشت میرفت و من سرِ جایَم خُشک شُده بودَم.

او داشت میرفت و تمام خاطراتِمان را میبُرد.

او با لحنِ غمگین و عَصَبی گفت:خدانگهدارِت

و رفت.

و یادِ تمامِ خاطراتمان را در من زنده میکرد؛

اولین دیدارِمان،در تاتر ،هنگامی که نقشِ ژولیت را بازی میکردم و او تماشایم میکرد.

هنگامی که باهم در کوچه پس کوچه های شهر قَدَم‌میزدیم و آواز می خواندیم.

وقت هایی که با غصه از هم جدا می شدیم.

و او،رفت.و یادش ماند

و او می آید،کسی که تمام خاطرات او را میبَرَد.

و او می آید،کسی که نفسم را میگیرد.

او آمده است با نگاهی سَرد که می گوید وقتش است ای عاشقِ خوش خیال؛

او برنمی گردد و تو هم به انتظارَش نَشین!

تو را جایی خواهم بُرد که یادش تا ابد در کنارت باشد.

تو اَز غَمِ فِراقِ او پَپژمرده شده ای.

تو برای او جانَت را دادی.



پی نوشت:همینجوری چِرت و پِرت نوشتم=/

نَخَند،تو نفرِ بعدی هستی!
نَخَند،تو نفرِ بعدی هستی!
....
....