تعهد دادم،ولم کردن!

بیرون بود. از کلاس برگشته بود.

به سمت کافه رفت.

نشست و کیک سفارش داد.

دختر بود ولی با صدای بلند آواز میخواند.

شال نداشت،نه روی شانه اش بود نه توی

کیفش.موهایش پسرانه بود و کوتاه.

"اسمش را نبر ها" به کافه آمدند.

صدایش را قطع کرد تا نشوند.نه اینکه ترسیده باشد؛فقط صدای زیبایش برای همچنین گوش هایی حیف بود.

به سمتش آمدند.

+پاشو وایسا

خواستند اورا بِگَردَند.

ایستاد."اسمش را نبر"دستش را به سمت او دراز کرد ولی صدایی از بین لب های دختر بیرون آمد:

_نامحرم نیستم برادرانِ بسیجی؟

+مگه تو دختری؟!

_هستم!

+شالِت کجاست؟

_ندارم!
+یعنی چی شال نداری؟به نَظَرِت تو آمریکایی جایی زندگی میکنی؟

_نه!

+باید ببریمت

_قبلش میتونم کاری کنم؟

+سریع!

به دوستش پیام داد:

دارن میگیرنم.

دستش را محکم گرفتند،خیلی محکم.به داخل ماشین بردَنَش‌.او فقط ۱۳ سال داشت!




×خب میگفتی بعدش چی شد؟

_هیچی تعهد دادم ولم کردن.

×خب چرا داشتی شعار میدادی؟سر کلاس آواز میخوندی؟

_تو منو نمیشناسی؟ملت اگر میخواستن با تعهد ساکت بشن که این همه آدم تو خیابون چیکار میکنن؟

....
....
...
...


پی نوشت:براساس داستانی واقعی با کمی تغییر:)

فعلا:)!....