دخترکِ بدشانس

دخترک آن روز پشت سر هم گیج می زد...

سوار سِرویس شد که به مدرسه برود، اَز بُلوار "مِهر" رد شدند و او هنوز منتظر بلوار "آبان" بود!

طبق گفته معاونِ آن ها کلاس ها باید عوض می شدند:

_هَمَتون به یه اَندازه پول دادید و باید اَز همه ی کلاس ها اِستفاده کنید!

اولین خوش شانسی که آن روز آورد همین بود!بزرگترین کلاس نصیب آن ها شده بود.

و در اِدامه ی روز آن هفتمِ یکی ها که در کلاس هشتم سه نشسته بودند مانند کودکی شادو خُرَم ، چست و چابُک نَرم و نازک بودند.هشتمی ها از فَرطِ عصبانیت دست به اعتراض زدند و با شعارِ"می جنگیم،میمیریم،کلاسو پس میگیریم"به درب کلاسِ سابقشان رفتند و با معاونی مواجه شدند که به خوبی دهنشان را.....یعنی قشنگ ان هارا به درون کلاس جدیدشان هدایت کرد.

دخترک برای اولین بار داشت درون کلاس و برای همکلاسی هایش می رقصید که معاون عزیز آمد درون کلاس و در ان لحظه فقط یک کلمه بر زبان آورد:

_اسمت چیه؟

+جعفری

_اسم کوچیکت

+جانان

و معاون هم به درون راهرو قَدَم گذاشت تا...

و حسی که  دخترک  در ان لحظه داشت{همراه با حسِ نابود کردِ معاون}
و حسی که دخترک در ان لحظه داشت{همراه با حسِ نابود کردِ معاون}

زنگ بعد آن کلاس متوجه شدند به وسیله ی پنجره ی روی دیوار میتوانند به حیاط قدم بگذارند. بخش کِرم ریزِ درونِ دخترک هم که فعال شده بود؛و دخترک از پنجره بیرون رفت و معارون با سرعت به درون کلاس آمد و دخترک بد شانس قصه را دید.از قضا دخترک هم که هودیِ{همون سوییشرتِ بدونِ زیپ}آبیِ جلفی پوشیده بود و معاون اسم دختر را فهمیده بود و نیازی به پرسش مجددِ اسم نبود.

و دخترک با دوستش از کلاسِ هفت سه در حال گفت و گو بودند که دخترک دربِ کلاسشان را محکم بست{زیرا آرام بسته نمی شد و باید با زور میبستیَس}از قضا ی مجدد معاونِ دیگری آمد و 2 دقیقه نصیح کرد:

_کی بود اینجوری درو بست؟

_تو خونه خودتونم درو اینجوری میبندید؟

و دوستِ دخترک را گرفت و اورا بازجویی کرد.دوستِ دخترک ناراحت و عصبی بود و به نظر میرسید دخترک یکی دیگر از دوستانش را از دست داده باشد.

زنگ بعد در حالی که معلمِ دینی درس میداد معاونِ پایه به کلاس آمد و یک جمله گقت:

_ساکت باشین می خوام نمره ی انظباط بدم بهتون.

این جمله کافی بود تا پای دختک در حالت نشسته هی بالا و پایین شود{در اثرِ استرس}و هزارجو فکر به سرش بزند.

معاون اسم دخترک را خواند و دخترک دستش را بالا برد،معاون یک مشت چرت و پرت جلوی اسم دخترک نوشت و بعد از خواندن اسم چند نفرِ دیگر{و در هنگام نمره دادن فقط صدای خَفیفِ قلبِ چند نفر شنیده میشد} بیرون رفت.

این بود این قصه ی دخترک بد شانسِ ما

قصه ی ما به سر رسید،کلاغه به خونش نرسید...:))))))))))

no no no no
no no no no
....
....
....
....
ذهن دخترک در کل آن روز
ذهن دخترک در کل آن روز