قَتلِ قاتِلَش

در خواب دنبالش میکردند

نفس نفس میزد و با تمام‌توانش می دوید تا از او دور شود،تا به آخر راه برسد و همه چیز تمام شود. به دره رسید.

داشت سقوط میکرد




از خواب بیدار شد.۲۹ اُم

روز هایی که دورِ انها خطِ قرمز کشیده بود را دید.۲۰ روز دیگر هم این خواب را دیده بود.

بیدار شد،گوشی اش را چک کرد.پیامی از شماره ای ناشناس:

امروز میام پیدات میکنم و میکُشَمِت نِفله!

روزهایی که خط سبز دور آنها کشیده بود را دید ،۲۹ روز! ۲۹ روز دیگر‌هم این پیام را گرفته بود.

رفت و صبحانه خورد،بِرِشتوکِ عَسَلی با شیر.این ماه بارِ ۲۹ اُمَش بود که صبحانه اش این بود.

غذای گربه را در ظرفِ لیلی،گربه اش ریخت.

کاسه ی چیپس را پر کرد و جلوی تلویزیون نشست.فیلم کتاب سبز را دید.باز تقویم را نگاه کرد و روزهایی را دید که دور آنها خط مشکی بود.۲۹ بار کتاب سبز را دیده بود.

پیتزا سفارش داد،پِپِرونی.پیک رسید.۲۰ روز بود که پیتزا میخورد.

پیتزا را خورد و چُرتی زد.

زنگ در را میزدند.بیدار شد.روی پاهایش ایستاد .از چشمیِ در نگاه که چه کسی است،کسی دستش را روی دوربین گذاشته بود.

نباید در را باز میکرد ولی او احمق بود!

در را باز کرد و گفت:

_سلام نیکول!

و تقویمش را نگاه کرد.

_این بارِ ۲۹ اُمه که داری من رو میکُشی چه سعادتی!

+صبر کن ببینم،چرا منو میشناسی من که ماسک زدم!

_بیا تو چایی بخور

هرکسی با قاتلی که چندین سال بود که اورا میکشت نشست و برخواست نمی کرد.ولی او هر کسی نبود؛او جودی بود:همان جودیِ احمق

_چرا هر روز میای و منو میکشی خنگِ خدا

+برام جالبه که چرا نمیمیری!

_مطمئن باش جالب نیست.

+برای من هست

_نیکول،بذار ببینم این بارِ چندُمه که اومدی خونم و این سوال رو پرسیدی،توی این ماه ۲۸ بار اینو پرسیدی و اون یکبار هم بخاطر این بود که زدم تو دَهَنِت!

+یه چیزِ دیگه ازت می پرسم.چرا هیچ وقت بیرون نمیری،کَپَک زدی تو خونه بدبخت

_اوهوم

او داشت تحلیل میکرد که چگونه این را به او بگوید.

_بیا بریم تو آشپزخونه تا کیکی که درست کردمو باهم بخوریم.

داشت لاف میزد،مطمئنا

آن ها در آشپزخانه بودند.جودی چاقوی آشپزخانه را در آورد.

+چه چاقوی تیزی.

_راستی سریالِ دفترچه خاطرات خون اشام رو دیدی؟

+آره خیلی خوبه

_خون آشام ها چجوری بودن؟

+پوستشون خیلی سفید بود و دندون نیشِ تیز داشتن

_خب،من چجوریم؟

+پوستت سفیده و دندونات هم.....اوه اونا واقعا تیزن

از توی کشو تفنگش را بیرون آورد و پُرَش کرد.

+خامه رو از تو یخچال بیار بیرون

_صبر کن،چرا پرسیدی که....آخ

جودی شلیک کرد و به حرف زدن ادامه داد:

_پوست خون آشام ها رنگ پریدست، دندون نیشِ تیز دارن،فقط اگه قلبشون رو از بین ببریم میمرن.نیکولِ بیچاره!

و پوزخندی جذاب و حرص دراور زد و ادامه داد:

_نیکول کوچولوی احمق!تو همیشه به دست و پای من شلیک میکردی.فکر نمیکنی چرا نمردم؟خداحافظ

-هی هی کات،عالی بود دوستانِ بازیگر بلند شید خسته نباشید آخرین سکانس ظبط شد دیگه ازادید.

پی نوشت:این پست تحت بیکاری و فشار نوشته شده

پی نوشت:چطور بود.😂

محو در افق های دور.....:)
محو در افق های دور.....:)
yes.
yes.
بله مشاهده می فرمائید
بله مشاهده می فرمائید
خَفَن
خَفَن