گاهی چقدر زود،دیر می شود:)!...


دستم میلرزد،به کلمه ی "نباشد"خیره میشوم و قطره ی اشکی را که از گونه ام سر میخورد روی کاغذ را بدرقه میکنم.





این دفترم است،دفتری که جوهر نفرت بر رویش نقش بسته همان روز را به خاطر می آورم:

معلم میگوید:کی میخواد این سوال رو حل کنه؟

بلد نبودم،مثل همیشه دستش را بالا گرفت و معلم صدایش زد سوال را حل کرد معلم دفتر اسامی را برداشت و چیزی نوشت و گفت که بشیند، نشست.

سوال بعد را هم بلد نبودم ولی معلم صدایم زد،با خونسردی و استرس به پای تخته رفتم. قلم نوری را در دست گرفتم و سعی کردم که حل کنم حس میکردم دارد به من پوزخند میزند و در دلش میگوید:وای چه ادم مشنگی!

حس میکردم 30 نفر با نگاه های اتشین شان افتاده اند به جانم.صدای پچ پچ در کلاس میپیچد،اسم خودم را در بین حرف هایشان میشنوم.از همه بدتر انگار نگاه معلم است
ــــــ اگه بلد نیستی مشکلی نداره برو بشین

قلم نوری را به معلم دادم و نشستم.باز هم همان دفتر اسامی،دلم میخواست به معلم بگویم:مگه من رباتم که باید جواب همه ی سوالاتو بدونم!؟

ـــــــ خب درس رو شروع میکنیم





سرم را میان دستانم گرفته ام و سعی میکنم بنویسم،بنویسم که چرا متنفر بودم....

کسی که از او متنفر بودم،اصلا معلوم نیست زنده است یا مرده.به خودم میگویم:

دستت را تکان بده دختر!

ولی انگار که دستم گلِ خشک شده باشد،تکان نمیخورد؛مغزم،خاطراتم،انگار که سوزنشان رو ی آن موقع گیر کرده باشد هی تکرارش میکندد،تکرار... تکرار... تکرار:
زنگ میخورد و از کلاس خارج میشوم.با همان نگاهش،این دفعه نگاهی شیرین به من میگوید:میتونم توی اون سوالا کمکت کنم!

توی دلم میگویم:همین کم مونده که تو کمک کنی

راهم را کج میکنم و میروم.

دستم را میگیرد و میگوید:صبر کن! مقنعه اش را صاف میکند و از توی کیفش دفتری به من میدهد،رویش نوشته:معادلات ریاضی

ــــــ این واسه حل سوالای ریاضی عالیه
لبخندی کج و کوله میزنم ،دفتر را برمیدارمو میروم،با خودش چه فکر کرده؟بعد از آن همه چرت و پرت پشت سرم میخواهد که کمکش را بپذیرم؟

صفحه ی اول کتاب را باز میکنم،نوشته:از طرف یه دوست برای بهترین دوستم^_^

حالم به هم میخورد از ان لوس بازی هایش.هرچند که اسم این لوس مدت ها پیش در گوشی ام "my best friend"سیو شده بود .راه میروم و کتابش را توی سطل زباله می اندازم

میروم برای کلاس بعدی
عینکش را جابجا میکند و میپرسید:بچه ها برای عید کجا میرید؟

صدای جوابهای بچه ها در کلاس میپیچد،خودش میگوید:ما میخوایم بریم خارج!

بچه ها میپرسند کجای خارج؟

_ترکیه!

بقیه اش برای مهم نیست و سرم را مثلا به کتاب ادبیات پرت میکنم





از خواب بیدار میشوم،خاطره ی همان روز اغاز تنفرم از او در سرم میپیچد
پشت راهرو ها اسم خودم را میشنوم،نشسته و به صحبت های بقیه گوش میدهد

صحبت هایی که راجب من است،همه دارند پشت سرم بدگویی میکنند و او هم دارد گوش میدهد. ولی نگاهش به پشت سر انهاست و انگار منتظر چیزی است

دلم میخواهد با مشت بکوبم توی صورتش و بگویم : نشستی و نگاه میکنی؟ لعنتی یه چیزی بگو!نذار اینجوری راجبم حرف بزنن

وقتی به سمت کلاس میروم انگار متوجه شده که من هستم ،هرچند با ان قدم های محکمی که برداشتم باید متوجه چیزی شده باشد.دوان دوان به سمتم میاید و میگوید:ببخشید...راجب اون حرف ها..

میگویم:اگه واست مهم بود که نمیذاشتی بگن!

و میروم سمت کلاس

دیگر کنارش نمینشتم و ارتباطم را با او قطع کردم

هفته ی پیش گفت : این هفته قراره بریم!تعطیلات خوش بگذره بچه ها!





استوری های واتساپ را چک میکنم،چرا تابحال او را بلاک(مسدود)نکردم؟شاید هی تفریحاتش را میبینم و بیشتر ازش متنفر میشوم...

در راه فرودگاه،در حال نشستن رو صندلی فرودگاه و اسمان ابری از پشت پنجره ی هواپیما

اخرین بازدیدش 12 ساعت پیش بوده که استوری گذاشته بود،بعد از مدت ها

کمی ،کمی، کمی نگرانش شدم
وحشتناک است!اخبار را میگویم

گوینده خبر گفت:پرواز دیروز به مقصد ترکیه از ایرلاین.....سقوط کرد،ظاهرا به دلیل نقصی در اجزا ، هواپیما پس از مدتی سقوط کرد،متاسفانه تعداد زیادی از مسافران این هواپیما جان باختند و....
عکس جانباختگان را نشان میدهند،تا اورا میبینم......



دلم گرفته،هی میگویم : چرا چرا چرا...

کسی که ازش متنفر بودم،کسی که نمیخواستم حتی اسمش را بشنوم،مرده است؟

دفترم را باز میکنم تاریخ اخر را میبینم،همین یک هفته پیش است که راجب تنفرم از او نوشته بودم،این دفعه مینویسم:

و این ماییم،کسانی که فقط متنفر اند و نمیدانند چرا،کسانی که بی خود نفرین میکنند ولی نمیدانند چرا،کسانی که...

فکر نمیکنیم که شاید...

دقیقه ی فکر کنیم شاید دلیلش را دریافتیم،یاد بگیریم باهم باشیم ،نه در برابر هم

اندکی صبر کنیم ، شاید فردا یکی از ما نبود:)!...

کاغذ دفترم را نگاه میکنم که قطره های اشکم بر آن نقش بسته و جوهر کلمات پراکنده شده حالم را بدتر میکند

دقیقه ای به شخصیتش فکر میکنم،شخصیت مهربانی داشت و عینکش چشم هایش را درشت میکرد،استایل کژوال داشت و...

بعد از آن ماجرا برایم معنی نداشت،بعد از دیدن اخبار و فکر کردم به آن فهمیدم که:

گاهی چقدر زود،دیر می شود:)!...

...
...