ویرگول
ورودثبت نام
ریحانه
ریحانهمترجم بی صدا
ریحانه
ریحانه
خواندن ۲ دقیقه·۱۷ روز پیش

مترجمی که خودش نیاز به مترجم پیدا کرد!

به نام خدا

بله، من اومدم با یک ماجرای دیگه ...

عشق به وطن
عشق به وطن

خیلی از مردم فکر می‌کنند مترجم زبان اشاره بودن یعنی هر کسی در هر جای دنیا با دست حرف زد، ما هم می‌فهمیم چه می گوید.

راستش را بخواهید خودم هم دوست داشتم این‌طور باشد. زندگی خیلی راحت‌تر می‌شد!

ماجرایی که می‌خواهم تعریف کنم مربوط به روزی است که فهمیدم گاهی یک مترجم زبان اشاره هم به مترجم نیاز پیدا می‌کند.

یک روز یکی از دوستان و همکارانم که اتفاقاً خودش هم مترجم زبان اشاره ایرانی و البته ناشنواست، به من پیام داد:

«ریحانه، میشه برای خواهر یک ناشنوا ترجمه کنی؟»

پیامش آن‌قدر عادی بود که اولش تعجب نکردم. اما چند ثانیه بعد مغزم گیر کرد.

گفتم:

«خوب خودت چرا ترجمه نمی‌کنی؟»

گفت:

«خواهرش زبان اشاره بلد نیست!»

اینجا بود که برای چند لحظه سکوت کردم.

گفتم:

«صبر کن ببینم... برادرش کجاست؟»

گفت:

«آمریکا.»

گفتم:

«چه نوع زبان اشاره‌ای استفاده می‌کنه؟»

گفت:

«زبان اشاره آمریکایی.»

همان لحظه فهمیدم ماجرا از آن چیزی که فکر می‌کردم پیچیده‌تر شد.

گفتم:

«پس تو باید باشی! من زبان اشاره آمریکایی را فقط در حد مبتدی بلدم.»

گفت:

«نگران نباش. من هستم. فقط اشاره‌های من را برای خواهرش ترجمه کن.»

راستش را بخواهید هنوز هم کاملاً نفهمیده بودم قرار است چه اتفاقی بیفتد.

اگر شما هم گیج شدید، نگران نباشید. من هم همان موقع گیج شده بودم!

تماس برقرار شد.

دوستم با مرد ناشنوایی که در آمریکا زندگی می‌کرد شروع به صحبت کرد. تا اینجای کار همه چیز با زبان اشاره آمریکایی پیش می‌رفت.

چند دقیقه بعد خواهرش وارد تماس شد.

خواهر با زبان فارسی سلام کرد و با ذوق سراغ برادرش را گرفت.

من حرف‌های خواهر را شنیدم و با زبان اشاره ایرانی برای دوستم ترجمه کردم.

دوستم همان حرف‌ها را با زبان اشاره آمریکایی به برادر منتقل کرد.

برادر با هیجان جواب داد.

دوستم جواب او را برای من به زبان اشاره ایرانی منتقل کرد.

و من دوباره آن را برای خواهرش به فارسی گفتم.

اگر بخواهم دقیق بگویم، مسیر ترجمه چیزی شبیه این بود:

خواهر ← فارسی ← من ← زبان اشاره ایرانی ← دوستم ← زبان اشاره آمریکایی ← برادر

و برای برگشت:

برادر ← زبان اشاره آمریکایی ← دوستم ← زبان اشاره ایرانی ← من ← فارسی ← خواهر

بله...

برای اینکه یک خواهر و برادر با هم صحبت کنند، چهار زبان و دو مترجم درگیر ماجرا شده بودند!

اما زیباترین بخش داستان تازه شروع شده بود.

خواهر با بغض احوال برادرش را می‌پرسید.

برادر با شوق قربان‌صدقه خواهرش می‌رفت.

هر جمله‌ای که ترجمه می‌شد، لبخند بزرگ‌تری روی صورتشان می‌نشست.

کم‌کم اشک در چشم‌های هر دو جمع شد.

و راستش را بخواهید در آن لحظه من و دوستم هم دیگر فقط مترجم نبودیم.

درواقع شاهد دیدار دوباره یک خواهر و برادر بودیم.

بعد از پایان تماس، من و دوستم چند دقیقه‌ای فقط به هم نگاه کردیم و خندیدیم.

آن روز فهمیدم مترجم بودن فقط دانستن یک زبان نیست.

گاهی باید یک پل باشی.

پلی که از فارسی رد می‌شود، از زبان اشاره ایرانی می‌گذرد، به زبان اشاره آمریکایی می‌رسد و در نهایت مترجمی که خودش نیاز به مترجم پیدا کرد!

ایرانیزبان
۰
۰
ریحانه
ریحانه
مترجم بی صدا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید