ویرگول
ورودثبت نام
Bitz
Bitzنویسنده
Bitz
Bitz
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

تولد شبنم زمردین

پیش از آنکه لیدیا در میانِ سایه های اتاقِ زیر شیروانی اش به این دانه ی عجیب بیندیشد، باید به هزاران سال پیش، به زمانی که جهان هنوز زخم های خلقت را بر چهره داشت،سفر کرد.

در اعماقِ "آذران" قلمرویی که نه از خاک، که از نورِ سردِ ستارگانِ مرده و غبار کیهانی بافته شده بود،"شبیه"،ایزد بانوی پژواک و فراموشی ، بر قلمرو خود فرمان می‌راند.

او نه خالق بود و نه نابودگر؛ او نگهبان لحظات گمشده،زمزمه های ناگفته و بذر اندیشه هایی بود که هرگز شکوفا نشدند.

در یکی از دورانی که "هیچ" بر "همه چیز" سایه افکنده بود، شبیه، از تاریک ترین گوشه های آفرینش، بذری را برگزید.

بذری که از اشکِ ستارگانِ در حال احتضار و دعای موجوداتی که از یاد رفته بودند، باردار شده بود.

این بذر، " شفق زمردین " نام گرفت ؛ نه از آن جهت که خود سبز بود، بلکه به دلیل نوری که در خود داشت؛نوری که می‌توانست تاریکی را بشکافد و یا آن را عمیق تر کند.

شبیه،شفقِ زمردین را با قدرت خاموش خود آمیخت. قدرت او، قدرت سکوت بود؛ سکوتی که در آن، تمام صداهای خلقت گم می‌شوند و تنها جوهر حقیقی باقی می‌ماند.

او به بذر وعده ی "تجلی" را داد؛ نه تجلی قدرت،بلکه تجلی انتخاب!

شفق زمردین قرار بود در زمان مناسب،در دستانِ کسی قرار گیرد که بتواند میان روشنایی و تاریکی،میان بودن و نبودن،دست به انتخاب بزند.

شفق در میان جریان های نامرئی انرژی، در میان ارتعاشات ناگفته ی کائنات خود را پنهان کرد.

تا اینکه شبی که برج در تاروت فرو می‌ریخت، و قارقارِ کلاغی ، پیام آور باستانی، سکوت شب را شکافت، شفق زمردین، خود را آشکار کرد.

و این بذر کیهانی، در دستان لیدیا،زنِ مرموز عمارت "کلاغ سیاه" قرار گرفت.

چرا لیدیا؟شاید بخاطر نگاه عمیقش که رازهای ناگفته را در خود داشت.شاید به خاطر سکوتِ او که پژواک سکوتِ ایزد بانو شبیه بود. شفق زمردین حالا منتظر بود تا انتخابش را آغاز کند.

پ

جادوگرجادو
۶
۰
Bitz
Bitz
نویسنده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید