ویرگول
ورودثبت نام
Bitz
Bitzنویسنده
Bitz
Bitz
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

یک شرقیِ غمگین

تقریبا چند سالی میشه که مُردم؛ البته کسی هنوز متوجه نشده؛ بارها و بارها به همه گفتم اما کو گوش شنوا؟ هیچ کَس حوصله ی گرفتن مجلس عزا و پوشیدن لباس های تیره برای افکارِ مُرده ی من رو نداره. مَردُم کار های مهم تری دارن؛

دزدی.

حسادت.

کتک زدن بچه هاشون.

داد زدن سر همسراشون و ....

زندگی خِفَت باریست ؛ باید تا سن ازدواج دَووم بیاری و بعدش هم باقی زندگیت رو صرف بزرگ کردن بچه و پوشک عوض کردن و منت کشی از یه مَرد برای یک کفه دست پول بکنی.

احتملا از بس به این چیز ها فکر کردم که افکارم تصمیم گرفتن خودشون رو از بین ببرن و بمیرن.

به هر حال ؛ من هیچ وقت آدمی نبودم که با شرایط از پیش تعیین شده خودم رو قانع کنم و تلاش کنم باهاش کنار بیام.

من یک دختر شرقی و تنها توی خاورمیانه هستم که کم و بیش با بقیه تفاوت هایی دارد؛ همین تفاوت های اندک هم باعث شد خیلی ها به من بد نگاه کنند و سمت من نیان ؛ که البته چه بهتر ، گشتن با آدم هایی مثل اون ها فقط حالم رو بدتر و بدتر میکنه.

آدم های خاکستری با زندگی های خاکستری اطرافم رو احاطه کردن و من برای اون ها مثل دخترِ خاکستری هستم که رژلبی قرمز زده.

رژ قرمز؟؟؟

دختره ی بی حیا!!

آدم هایی که عقلشون به چشمشونه هیچ وقت عُمق حرف های من رو متوجه نمیشن.

امید دارم که شما، خواننده ی عزیز ، تا به اینجا معنای سخنان من رو فهمیده باشی.

بگذریم.

زندگی عجیبی است نه؟

خسته کننده و گِل آلود ؛ آلوده و سَرد.

بی صبرانه منتظر روزی هستم که تموم بشه و بتونم نفسی راحت بکشم.

"یک افسرده ی نجات یافته"

سن ازدواجافسردهویرگولایرانوضعیت
۲۰
۰
Bitz
Bitz
نویسنده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید