تقریبا چند سالی میشه که مُردم؛ البته کسی هنوز متوجه نشده؛ بارها و بارها به همه گفتم اما کو گوش شنوا؟ هیچ کَس حوصله ی گرفتن مجلس عزا و پوشیدن لباس های تیره برای افکارِ مُرده ی من رو نداره. مَردُم کار های مهم تری دارن؛
دزدی.
حسادت.
کتک زدن بچه هاشون.
داد زدن سر همسراشون و ....
زندگی خِفَت باریست ؛ باید تا سن ازدواج دَووم بیاری و بعدش هم باقی زندگیت رو صرف بزرگ کردن بچه و پوشک عوض کردن و منت کشی از یه مَرد برای یک کفه دست پول بکنی.
احتملا از بس به این چیز ها فکر کردم که افکارم تصمیم گرفتن خودشون رو از بین ببرن و بمیرن.
به هر حال ؛ من هیچ وقت آدمی نبودم که با شرایط از پیش تعیین شده خودم رو قانع کنم و تلاش کنم باهاش کنار بیام.
من یک دختر شرقی و تنها توی خاورمیانه هستم که کم و بیش با بقیه تفاوت هایی دارد؛ همین تفاوت های اندک هم باعث شد خیلی ها به من بد نگاه کنند و سمت من نیان ؛ که البته چه بهتر ، گشتن با آدم هایی مثل اون ها فقط حالم رو بدتر و بدتر میکنه.
آدم های خاکستری با زندگی های خاکستری اطرافم رو احاطه کردن و من برای اون ها مثل دخترِ خاکستری هستم که رژلبی قرمز زده.
رژ قرمز؟؟؟
دختره ی بی حیا!!
آدم هایی که عقلشون به چشمشونه هیچ وقت عُمق حرف های من رو متوجه نمیشن.
امید دارم که شما، خواننده ی عزیز ، تا به اینجا معنای سخنان من رو فهمیده باشی.
بگذریم.
زندگی عجیبی است نه؟
خسته کننده و گِل آلود ؛ آلوده و سَرد.
بی صبرانه منتظر روزی هستم که تموم بشه و بتونم نفسی راحت بکشم.

"یک افسرده ی نجات یافته"