ویرگول
ورودثبت نام
مَهدی عَبدی
مَهدی عَبدیپژوهشگر حوزه استراتژی و در مسیر یادگیری ...
مَهدی عَبدی
مَهدی عَبدی
خواندن ۵ دقیقه·۳ ماه پیش

تصادف خوشایند (Serendipity) در زندگی و کسب‌وکار

سرندپیتی، واژه‌ای که اغلب به معجزه، شگفتی و تصادف خوشایند معنا می‌شود، در نگاه نخست چیزی شبیه به جادویی بی‌برنامه در زندگی و کسب‌وکار به نظر می‌رسد؛ اما اگر کمی دقیق‌تر شویم، شاید این جادو آن‌قدرها هم بی‌برنامه نباشد. هنری مینتزبرگ در مقاله‌ای تأمل‌برانگیز نشان می‌دهد که سرندپیتی نه‌تنها قابل انتظار است، بلکه می‌توان آن را مدیریت کرد. او با نگاهی بازی‌محور و روایت‌گونه، ما را به سفری می‌برد که در آن اتفاقات غیرمنتظره، از عاشقانه‌های خیابانی تا نوآوری‌های سازمانی، به شکلی منطقی و قابل تکرار ظاهر می‌شوند.

تصور کنید دو نفر به نام‌های یوکی و یومی، که یکدیگر را از گذشته در شهر یوکوهاما می‌شناسند، به‌طور اتفاقی در خیابانی در یونکرز با هم برخورد می‌کنند. این برخوردِ به‌ظاهر تصادفی، به عشقی ناگهانی منجر می‌شود. آن‌ها با هیجان داستان آشنایی‌شان را برای همه تعریف می‌کنند، حتی برای کسانی که خیلی آن‌ها را نمی‌شناسند. اما اگر یوکی از خیابان کناری عبور کرده بود یا یومی پنج دقیقه دیرتر از هتل خارج شده بود، آیا این عشق هرگز شکل می‌گرفت؟ شاید نه، اما شاید هم با فرد دیگری، در خیابانی دیگر، یا هفته‌ای بعد، برخوردی مشابه رخ می‌داد. نکته اینجاست که اگرچه احتمال وقوع یک رخدادِ خاص پایین است، احتمال وقوع «نوعی» رخداد غیرمنتظره، بسیار بالاست.

سرندپیتی، برخلاف تصور رایج، بیشتر از آن‌چه که فکر می‌کنیم در کمین ما است.

مینتزبرگ برای اثبات این دیدگاه، به تجربه‌ای شخصی در کنفرانس آکادمی مدیریت اشاره می‌کند. او در آسانسور هتلی بلندمرتبه، با زنی مواجه می‌شود که از کتاب جدیدش استقبال کرده بود. در فاصله‌ چند طبقه، او پیشنهاد همکاری برای نگارش راهنمای آموزشی کتاب را مطرح می‌کند و موفق می‌شود اطلاعات تماسش را به او بدهد. این برخورد، هرچند به‌اندازه‌ کشف پنی‌سیلین مهم نبود، اما می‌توانست به نتیجه‌ای مؤثر ختم شود. او تخمین می‌زند که در همان کنفرانس، پنج برخورد مشابه دیگر نیز رخ داده‌اند. با بیش از ده‌هزار شرکت‌کننده، احتمال برخوردهای معنادار بسیار بالا بود. در واقع، شاید هدف اصلی حضور در چنین کنفرانس‌هایی همین باشد: جست‌وجوی سرندپیتی. اگر کسی فقط در جلسات رسمی شرکت کند و در راهروها قدم نزند، ممکن است با ناامیدی به خانه بازگردد و بگوید: «کنفرانس افتضاحی بود، هیچ اتفاق خاصی نیفتاد.»

حتی داستان کشف پنی‌سیلین، برخلاف روایت رایج، کاملاً تصادفی نبود. الکساندر فلمینگ پس از بازگشت به آزمایشگاه، نمونه‌ای آلوده به کپک را دور انداخت. اما یکی از همکارانش به او یادآوری کرد که در گذشته، نمونه‌های مشابه را نگه داشته و از آن‌ها استفاده کرده بود. فلمینگ دوباره نمونه را بررسی کرد و این بار، پنی‌سیلین متولد شد. آیا این بار دوم نیز سرندپیتی بود؟ شاید، اما قطعاً با آمادگی ذهنی همراه بود.

مینتزبرگ سپس به داستان‌هایی عاشقانه و عجیب اشاره می‌کند که نشان می‌دهند خاطره‌ لحظه، گاهی از خود برخورد مهم‌تر است. وارن، مردی که سی سال پیش چهار روز مانده به مراسم ازدواجش با گریس، از شهر محل سکونتش فرار کرده بود، پس از یک ازدواج ناموفق، دوباره با گریس تماس می‌گیرد. آن‌ها ابتدا با سردی برخورد می‌کنند، اما پس از مدتی، گریس خودش تماس می‌گیرد و رابطه‌شان دوباره شکل می‌گیرد. در این داستان، نه نحوه‌ اولین دیدار مشخص است، نه برخورد دوم گرم بوده، اما خاطره‌ لحظه‌ای خاص، مسیر زندگی‌شان را تغییر داده است.

داستان جاناتان و سوزان حتی پیچیده‌تر است. جاناتان، در حال خروج از یک صومعه در تبت، با دوست نپالی‌اش و دوست‌دختر آلمانی او آشنا می‌شود. سه ماه بعد، در دهلی، دوست‌دختر خودش را ملاقات می‌کند که هم‌اتاقی همان زن آلمانی است. چهار سال بعد، در بندری کوچک در اسپانیا، در خانه‌ای سنگی اقامت می‌کند که صاحبش همان زن آلمانی است. آن‌ها یکدیگر را به‌سختی به یاد می‌آورند، اما پس از گفت‌وگو، خاطرات مشترکشان زنده می‌شود. سوزان، که به‌تازگی از رابطه‌ای سخت بیرون آمده بود، ابتدا مقاومت می‌کند، اما در نهایت با جاناتان همراه می‌شود. در طوفانی سهمگین، سوزان گمان می‌کند باردار است و درست در همان لحظه، دکل کشتی می‌شکند. جاناتان، با شوخ‌طبعی، این اتفاق را نمادی از تصمیم به ازدواج می‌داند. آن‌ها بعدها صاحب فرزند می‌شوند. در این داستان، برخوردهای متعدد، خاطرات پراکنده، و لحظه‌ای نمادین، همه در شکل‌گیری رابطه نقش دارند.

مینتزبرگ سپس به سازمان‌ها می‌پردازد. در HP، مردی که نتوانسته بود از دستگاه کپی استفاده کند، توسط زنی در صف بازگردانده می‌شود تا نامش را ثبت کند. آن مرد، دیوید پاکارد بود. آن زن بعدها یکی از مدیران ارشد HP شد. این برخورد ساده، به خاطره‌ای فرهنگی تبدیل شد که بخشی از «راه HP» را شکل داد: باور به انسان‌ها، احترام، و شناسایی.

در IKEA، کارمندی که نمی‌توانست میز را برای عکاسی در ماشین جا دهد، پایه‌های آن را جدا کرد. این لحظه، به ایده‌ «فلت‌پک» منجر شد: مبلمان قابل مونتاژ که هم هزینه‌ تولید را کاهش داد و هم حمل‌ونقل را آسان‌تر کرد. این خاطره، نه‌تنها استراتژی شرکت را تغییر داد، بلکه فرهنگ سازمانی را نیز غنی‌تر کرد.

در نهایت، مینتزبرگ به مدیریت سرندپیتی می‌پردازد. او معتقد است که مدیران باید خود را در معرض برخوردهای غیرمنتظره قرار دهند. داشتن کارت ویزیت در آسانسور، قدم زدن در راهروها، و گفت‌وگو با افراد مختلف، می‌تواند زمینه‌ساز فرصت‌های جدید باشد. شرکت‌هایی مثل 3M، با تشویق کارکنان به ذهن باز و آمادگی برای کشف، محیطی سرندپیتوس ایجاد می‌کنند. کارآفرینان موفق نیز با ذهنی آماده و چشمانی تیزبین، نقاط را به‌سرعت به هم وصل می‌کنند.

سرندپیتی در سازمان‌هایی شکوفا می‌شود که فرهنگشان بر پایه‌ مشارکت، یادگیری، و کنجکاوی بنا شده باشد. در چنین محیط‌هایی، استراتژی‌ها از دل تجربه‌ها و برخوردها بیرون می‌آیند، نه از جلسات رسمی مدیران ارشد. کار از خانه، به‌ویژه پس از دوران کووید، این فضا را محدود کرده است. هیچ‌کس پس از تماس زوم، کنار دستگاه قهوه با کسی برخورد نمی‌کند. بنابراین، برای افزایش احتمال سرندپیتی، باید از خانه بیرون رفت، در راهروها قدم زد، و به گفت‌وگوهای غیررسمی میدان داد.

مینتزبرگ مقاله‌اش را با دعوتی صمیمانه به پایان می‌برد:

سرندپیتی را کمتر تصادفی بدانید تا بیشتر از آن بهره ببرید. خاطرات لحظه‌ای، برخوردهای کوچک، و اتفاقات غیرمنتظره می‌توانند زندگی‌ها، سازمان‌ها، و حتی جوامع را دگرگون کنند. پس این مقاله را برای همه تعریف کنید، به‌ویژه برای کسانی که انتظارش را ندارند.

منبع:

Mintzberg, H. (2025). Is Serendipity Serendipitous?. Journal of Management Inquiry.

کسب و کارخوش شانسی
۰
۰
مَهدی عَبدی
مَهدی عَبدی
پژوهشگر حوزه استراتژی و در مسیر یادگیری ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید