ویرگول
ورودثبت نام
اوگاوا-
اوگاوا-
اوگاوا-
اوگاوا-
خواندن ۵ دقیقه·۴ ماه پیش

قرمز قدیمی،تقدیم می کند

عکس تزئینی است ، عکس های خودش در دسترسم نبود
عکس تزئینی است ، عکس های خودش در دسترسم نبود

گاهی در زندگی لحظاتی ساخته می شوند که هیچ وقت قرار نیست از دل و روح و قلب ما بیرون بروند..

یادم می‌آید تازه در دانشگاه قبول شده بودم و چون مسیر دانشگاه فاصلهٔ زیادی با خانه داشت، باید یا با ماشین می‌رفتم یا با اتوبوس و متروهای شلوغ. برای همین، پدرم گفت: تا وقتی ماشین می‌خری، بیا از ققنوس استفاده کن. البته باید دستی به سر و رویش بکشیم. ققنوس، ماشین پدربزرگم بود. پدرم و پدربزرگم این اسم را روی ماشین گذاشته بودند، چون می‌گفتند: وقتی پشت فرمانش می‌نشینی، راه نمی‌رود؛ بلکه مثل یک ققنوس با شکوه و زیبا پرواز می‌کند.

ماشین پدربزرگم، یک مرسدس بنز قرمز مدل معماری بود، یا به قول آلمانی‌ها، مدل 230. یک شاهکار هنری زیبا که نزدیک بیست سال در پارکینگ خانهٔ ما خاک می‌خورد. من هم قبول کردم. آخر، راستش را بخواهید، من از نوجوانی عاشق ماشین‌های کلاسیک و قدیمی بودم و هنوز هم حس خیلی خوبی به آن‌ها دارم. چون معتقدم حس رانندگی واقعی و صدای دلنواز موتور ماشین‌های قدیمی، همین‌طور چرم طبیعی صندلی‌ها و چراغ‌های پر زرق‌وبرقشان، خود نشان از زنده بودن این فلزهای متحرک است و دارند می‌گویند که ما زنده هستیم.

به سوی پارکینگ رفتیم تا نگاهی به ققنوس بیندازیم. وقتی در پارکینگ را باز کردیم، گویی ققنوس نبود؛ انگار زاغی بود که زیر خاکستر مانده بود. هیچ نشانی از رنگ قرمز براق و زیبایش پدیدار نبود. سیاه‌سیاه شده بود. او سال‌های سال زیر کوهی از گرد و غبار و خاکستر تنها مانده بود. بدنه اش چندتا گودی داشت، که نشان از تجربیات و روزگاران پر فراز و نشیب گذشته اش بود؛ روی زمین جای روغنی که انگار مدت زیادی بود که ریخته بود هنوز مشخص بود.

اولش کمی ناامید شدم، اما همین که بوی بنزین و روغن کهنه‌اش به مشامم خورد، انگار بال درآوردم و به پدر گفتم: من همین را می‌خواهم تعمیر کنم. پس روز بعد، وسایل مورد نیاز را خریدیم و شروع به سرپا انداختن این ققنوس پیر کردیم.

کاپوت را بالا زدیم. چند تا قطعه باید عوض می‌کردیم و من با عوض کردن هرکدام از قطعه‌ها، که انگار داستانی درون آن‌ها نهفته بود، آن را می فهمیدم ، انگار با من سخن می‌گفتند و از قدیم ها تعریف می کردند. بعد از چند ساعت تعویض و تازه‌سازی، با دقت و حساسیت زیاد آن‌ها را تمیز و دستمال می‌کشیدم و لایه‌های غبار را کنار می‌زدم و همین‌طور پیش می‌رفتم.

بالاخره کار موتور تمام شد و حالا وقت آن بود که داخل ماشین و ظاهرش را سرحال کنیم. همین که در ماشین نشستم و دست بر فرمان گذاشتم، بوی چرم سفید و قرمزش مرا به سال‌ها پیش برد؛ وقتی که پدربزرگم با ققنوس به سفر شمال رفته بود؛ به ساحل و آتشی که آن شب کنار دریا روشن کرده بودند. همان شبی که تا فردا با خنده و شادی و حرف‌ها و حس‌های قشنگ، گذشته بود. همان حسی که در سرعت‌های کم و موقع گذر از جنگل‌های سبز و دیدن زیبایی‌های بی‌شمار طبیعت، همان صدای گرم و دوست‌داشتنی موتور ماشین و همهٔ جاهایی که توقف کرده بودند تا بنزین بزنند داشت.

من هیچ‌وقت آن سفر را نرفته بودم، چون سن‌وسال کمی داشتم؛ فقط برایم تعریف کرده بودند. ولی همین که در ماشین نشستم، حس کردم انگار من هم بخشی از آن سفر و خاطرات شیرین با ققنوس بودم و انگار این حس برایم آشنا بود. حسابی داخل ماشین را برق انداختم و حتی ذره‌ای گرد و غبار را باقی نگذاشتم؛و گودی ها را هم دست نخورده گذاشتم . گفتم : بگذار نماد گذشته شکوهمندش پدیدار باشد..

کم‌کم داشت کار ماشین تمام می‌شد. لاستیک‌ها را مثل همان روز اولی که پدربزرگم از کارخانه گرفته بود، سیاه و براق کردم و کارش بالاخره پس از یک شب و روز کامل تمام شد. حالا وقتش رسیده بود که ققنوس از جایش برخیزد و پرواز کند. با حس خوبی که قبلاً تجربه‌اش نکرده بودم، رفتم پشت فرمان و استارت زدم.

روشن شد و با آن، دل ما هم روشن شد. کمی گاز دادم؛ انگار داشت غرش می‌کرد؛ درست به مانند رستاخیز از گورستان. با هر غرش می‌گفت: آمادهٔ پروازم؛ برویم. پدرم هم کمی آن‌طرف‌تر، با غرور گفت: او آماده است. و بعد باهم خندیدیم. به معنای واقعی، عاشقش شده بودم.

خیلی حس خوبی بود، چون به دست خودم، ققنوس پیر را سرپا کرده بودم. رنگ قرمز براقش با پرتو نور خورشید ترکیب شده بود و فضای زیبایی درست کرده بود. او را کامل شستیم و آماده شد که با خودم به دانشگاه ببرم. صبح روز بعد، اولین روز دانشگاهم بود. به پارکینگ رفتم و استارت زدم و به سمت دانشگاه رفتم. آنقدر که زیبا و چشم نواز بود، از هرجایی رد می‌شدم، همه نگاه می‌کردند و می‌گفتند: عجب رنگی! عجب رخشی! من هم خوشحال بودم و با خنده می‌گفتم: اسمش ققنوس است.

به ستارهٔ روی صحنهٔ نمایش تبدیل شده بود، و به من هم انگیزه می داد و استرسم را کم می کرد.وارد پارکینگ دانشگاه شدم؛ همه باز به یک نفر خیره شده بودند. آری، ققنوس بود که ستارهٔ بی‌چون‌وچرای بین آن همه ماشین گران‌قیمت و لوکس بود؛ ولی هیچ‌کدام جذابیت و زیبایی او را نداشتند، با اینکه بزرگ‌تر، پیچیده‌تر و جدیدتر بودند.

ماه‌ها گذشت. من و ققنوس دوستان خوبی شده بودیم و چندین سفر با هم رفتیم و خاطره‌سازی‌های زیادی کردیم. پدرم بعد از یک سال می‌خواست ماشین جدیدی بگیرم و ققنوس را کنار بگذارم. او می‌گفت: یک ماشین صفر بگیرم.ولی من قبول نکردم، چون رابطهٔ بین من و ققنوس فقط یک رابطهٔ راننده و ماشینش نبود؛ بلکه ما با هم دوستی عمیقی ساخته بودیم.

ما دوتا، تا سال‌ها باهم بودیم و بهترین لحظات را خلق کردیم؛ لحظاتی که هیچ‌وقت نمی‌توان فراموش کرد و تا ابد در دلم باقی می‌مانند. البته ۲۰ سالی می شود، که هنوز هم با هم هستیم و هنوز هم مثل قدیم‌ها، با هم به سفر می‌رویم و هنوز هم وقتی تمیزش می‌کنم، درست مثل بار اول، چشمانم برق می‌زند و حالم را خوب می‌کند.

امیدوارم در آینده، حسرت این حس‌ها و این لحظات و ماشین‌های بنزینی را نخوریم؛ چرا که ماشین‌های الکتریکی سرد و بی‌روح و مصنوعی، دارند جایگزین می‌شوند و همهٔ این حس‌ها در این نوع ماشین‌ها ناشناخته هستند و معنایی ندارند.

دنده عقب با اتو ابزارخانواده
۷
۰
اوگاوا-
اوگاوا-
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید