حتما برای شما هم پیش اومده! کتابی رو بعد اینکه دوستی مورد اعتماد، فردی مشهور یا یکی از استادان تحسینبرانگیزتون معرفی میکنه با هیجان میخرید ولی بعد از رسیدن به صفحهی آخر و بستن کتاب حس میکنید اون چیزی رو که باید درونتون تکون نداد! یا اینکه برعکس، یه کتاب رو کاملا اتفاقی برمیدارید و وقتی شروع میکنید به خوندنش انگار که فردی رو پیدا کردید که عمیقا شما رو میفهمه.
من بعد چند بار تجربه کردن این موقعیت به یک نکته رسیدم، اینکه قرار نیست دنبال محتوا و کتابی بگردم که برای فلان ادم بخصوص معنی خاصی داشته، باید ببینم کدوم کتاب برای من چه معنایی داره.
ولی خب چرا اصلا این اتفاق میوفته؟ چه چیزی این معنا رو تغییر میده؟؟ چند تا ایده دارم
اول اینکه شاید اون کتاب رو در زمان درستش نخوندیم!یادمه وقتی کتاب مرگ ایوان ایلیچ رو خوندم احساس کردم که یکم زود بوده برای خوندنش، و اون کتاب بخاطر پرداختن به مفهوم مرگ و دیدی که به لحظات آخر زندگی داشت بیشتر به درد دههی چهل زندگی میخورد، دقیقا همون دههای که روانشناسی میگه شروع میکنی به کندوکاو و دنبال معنا گشتن در سالهایی که گذروندی.
هر کدوم از ما تجارب و زندگی زیستهی متفاوتی داریم. حتی دوقلوهای همسان داخل یک خانواده هم زندگی زیستهی کاملا متفاوتی دارن. بر اساس چیزی که تجربه میکنیم و باورهایی که در ما شکل میگیرن و امیالهایی که ارضا میشن و یا ناکام میمونن، سوالها و تعارضات و دیدگاههای متفاوتی پیدا میکنیم، بنابراین همون کتابی که به بزرگترین سوال زندگی فردی پاسخ داده و فرد بعد تموم کردن کتاب ساعتها و یا روزها ذهنش رو داخل کتاب و خطوطش جا گذاشته، ممکنه برای شما هیچ معنای بخصوصی نداشته باشه چون یا اون سوال هنوز براتون پیش نیومده یا اینکه خیلی قبلترها بهش رسیدین، بخاطر همین حتی ممکنه کتاب به نظرتون خیلی سطحی بیاد.
یا شاید هنوز آمادگی ذهنی رو به رو شدن با اون ایده رو نداریم. خیلی از ما ممکنه هنوز توان فکر کردن به یه سری سوالها رو نداشته باشیم و ذهنمون از پرداختن بهشون فرار کنه. چند نفر رو میشناسید که بشه باهاش راجب مرگ، معنای زندگی، پوچی جهان و.. صحبت کرد؟
و گاهی اوقات از کتابی توقع داریم که زندگی ما را تغییر بده اما اون کتاب صرفا یه سرنخ و یا یک ایده و فکر در اختیارتون میزاره و ازتون میخواد که بقیهی راه رو خودتون طی کنید یا اصلا مخاطب کتاب شما نبودید و دست به انتخاب درستی نزدید.
شاید ارزش یک کتاب رو نشه از تعداد آدمهایی که دوستش داشتن فهمید. بعضی کتابها در زمان نامناسب به دست ما میرسن و بعضی دیگر درست در لحظهای ظاهر میشن که آماده شنیدن حرفشون هستیم. شاید کتابها کمتر از اونچه فکر میکنیم ما رو تغییر میدن. شاید اونا فقط در لحظهای خاص از زندگیمون به سراغمون میان و روی زخمی دست میذارن که از قبل وجود داشته. به همین خاطر است که یک کتاب میتواند برای یک نفر فقط چند صد صفحه کاغذ باشد و برای دیگری به تجربهای فراموشنشدنی تبدیل شود.
شاید مهمتر از این که بپرسیم «بهترین کتاب چیست؟» این باشد که بپرسیم «من الان آماده شنیدن حرف کدام کتاب هستم؟» .