سر صبح است. از قبل بیدار بودم. مادر و پدرم را نیم ساعت قبل از اذان بیدار کردم. سحری اول از روی بی عادتی همیشه غریب است. همه خواب آلود، سر سفره همه ساکت. مثلا مادرم کتری و قوری را آورده بود، لیوان هارا فراموش کرده بود. آب جوش آمده بود، یادش رفته بود بریزد داخل قوری.
شام دیشب را برای پدرم گرم کردیم، اما من و مادرم همیشه صبحانه را ترجیح میدهیم. پنیر و گوجه خیار خوردیم. برای همه چایی ریختم و لیوان را هنوز زمین نگذاشته بودیم که صدای اذان آمد. پدرم ساکت نشسته بود. به سفره خیره بود. نگاهی به مادرم انداختم. اولین اشک از چشمش لغزید و فرو افتاد. اشک بعدی و اشک بعدی ... . مات و مبهوت شدم! چه شده؟ نگاه پدرم کردم، گفتم بابا چی شده؟ مامان چیه؟ چرا گریه میکنی؟ مادرم جواب نداد. سینی لیوان هارا بلند کرد و رفت سمت آشپزخونه. رو به پدرم کردم. گفتم دعوا کردید؟ چیه؟ خوب بود که مامان. نگاهم نکرد. آروم بلند شد و زمزمه کرد: "صدای اذان رو که شنیده، یاد اعدامی ها افتاده" .
خشکم زد. پدرم رفت به سمت دسشویی. رفتم آشپزخانه با مادرم حرف بزنم. دم سینک داشت لیوان هارا میشست و گریه میکرد. رفتم کنارش، گفتم مامان طوری نیست. مامان گریه نکن قربونت برم. جوابم را نداد. دستی به شانه اش کشیدم. گفتم مامان گریه نکن. بغضش ترکید. شروع کرد بلند بلند گریه کند. با دست های کفی بغلم کرد. هرچه سعی کردم قوی بمانم ولی نشد. زمان در آن لحظه برایم متوقف شد. شوری چند اشک که وارد دهانم شد را فهمیدم. شیر آب باز بود، صدای برخورد آب به لیوان های داخل سینک. همین طور حس خیس شدن شانه هایم از اشک مادر.
هیچ نمیگفت. آمدم بگویم: چیزی نیست، ولی واقعا چیز مهمی بود. فکر کردم که بگویم حل میشه، ولی با خودم گفتم چجوری حل بشه؟ هیچ چیزی برای آرام کردن مادرم به ذهنم نرسید. چه بگویم؟ چه کنم؟ ایکاش کمی گریه هایش آرام میشد، ولی نشد. دیدم دارد می افتد.سفت بغلش کردم. گفتم مامان آروم. بسه داری از حال میری و از حال رفت. نگاهش کردم. چشم هایش باز بود. من را نگاه میکرد. رنگش رو به کبودی رفت. ترسیدم. میخواستم پدرم را صدا بزنم ولی از این که پدرم را بترسانم هم ترسیدم. اروم نشستیم روی زمین. کم کم نفس کشید. گفتم مادر من انقدر حرص نخور داری از بین میری. با نیمه جانی نگاهم کرد و گفت:اگه الان تو رو اعدام میکردن چی؟ گفتم مامان برا چی منو اعدام کنن؟؟ این فکرا چیه میکنی؟ گفت: مگه اونایی که کشتن کاری کردن؟ گفتم: مامان کی گفته کسی رو اعدام میکنن؟ کجا شنیدی؟ اعدام چی اصلا؟ به سختی با چشمانش به پنجره نگاه کرد و دستی به سمتش کشید.
از پنجره آشپزخانه میشود یکی از میدان های بزرگ شهر را در دور دست دید. رفتم لب پنجره، در آن سکوت و خلوت شهر، دور درست را نگاه کردم، دو جرثقیل دیدم و دو نفری که به دار آویخته شده بودند. باورم نشد. چشم هایم را با پشت دستم مالیدم و دوباره تماشا کردم. همه چیز سر جایش بود. تمام بدنم یخ کرد. وحشت کردم، شروع کردم به لرزیدن. مگر میشود؟ یک باره صدایی از دور شنیدم. مادرم بود. گفت: بیدارشو، بیدارشو، نیم ساعت دیگه اذانو گفتنا ... .
