نمیدونم چرا زندگیم اینجوری شده ، ولی اینو میدونم که ازش خوشم نمیاد . از این وضعیت متنفرم . نمیدونم برا چی دارم زندگی میکنم . دلیل اینکه هر روز از خواب بلند میشم و بعد همون کارهای همیشگی رو میکنم... چرا من باید اینجا باشم . اصلا...نقش من تو این زندگی چیه ؟!
شاید دلم نخواد زندگیم رو برای همیشه بگیرم ، ولی بدون شک دوست دارم از زندگی لفت بدم . یه مدت بخوابم و نباشم . یه مدت ناپدید بشم .
یا یه زندگی دیگه رو از اول شروع کنم . بمیرم و دوباره تو یه جای بهتر و شرایط بهتر متولد بشم. خسته شدم . از همه چی این زندگی خسته شدم . دیگه توان ادامه دادن ندارم .
چیزی رو حس نمیکنم ، حوصله ی هیچی رو ندارم ، بیرون نمیرم و همش تو اتاقمم . نه تنها از لحاظ روحی ، بلکه از لحاظ جسمی هم داغونم . دارم ذره ذره نابود میشم ، با درد ، با عذاب...
حس میکنم یه مرده متحرکم...
مسئولیت هام یه طرف ، کارهام یه طرف ، انتظارات خودم از خودم رو چیکار کنم . شاید بتونم دیگران رو قانع کنم ولی این احساسات مزخرف و افکار مزخرف تحت سلطه ی من نیستند . نمیدونم چطور باید شرایط رو تغییر بدم .
همینجور ناامید نشستم و منتظر فصل جدیدی از زندگیمم ، شاید زندگیم رو تو اون فصل پیدا کنم و تو همین راه خودم هم پیدا کنم .
آه ، از اینکه مجبورم هر صبح بلند بشم متنفرم . کاش بمیرم و دوباره زنده بشم.کاش تمام دغدغه ها و مسئولیت ها همشون ناپدید بشن. شاید اون موقع بتونم شروعی دوباره داشته باشم .
اگه بخوام برای وضعیم اسمی بذارم ، اسمشو « امید در تاریکی مسری».
تو تاریکی و بدبختی غرق شدم و دارم بیشتر و بیشتر فرو میرم ، اما هنوز امید دارم . امیدی که تاریکی مثل بیماری مسری در کمینش پنهان شده و منتظر فرصت و شرایط مناسبه تا ببلعتش . امید ضعیف شدن ، توان مقاومت نداره .
—گوشه ای از بدبختی ها—