
همش میگفتم این تابستون قراره بالاخره زندگی کنم ، قراره برم همه جارو بگردم و برای یه بار هم که شده مثل یه نوجوون زندگی کنم . ولی تنها کاری که درحال حاضر انجام میدم هیچ کاری نکردنه .
تمام مدت تو اتاقم ، رو تختم دراز کشیدم و تو تیک تاک مسخره بازی های آدم های بی نقص رو تماشا میکنم...بی هدف...بی روح.
قرار بود این تابستون به افسردگی غلبه کنم و از زندگی لذت ببرم . ولی این تابستون هم مثل تابستون قبلی داره تو افسردگی میگذره . تو حسرت و حرص کارای گذشته و اورثینک های همیشگی .
همه چی خیلی رو مخمه . قیافم ، صدام ، زندگیم ، این خونه و کلا هر چیزی که به زندگی من مربوطه .
از همه چیز تو زندگیم و از خود زندگیم متنفرم . میخوام برای یه ماه از این جامعه و زندگیم و وظایف و دغدغه های مزخرفم فاصله بگیرم و نگران هیچ چیزی نباشم ... بعدش دوباره به زندگیم برگردم . آخ که اگه این اتفاق میافتاد آدم دیگه ای میشدم .
گرما یه طرف ، حوصله ی هیچ کاری نکردن هم یه طرف . درحالی که من باید برای هدفم تلاش کنم ، ولی هی بیشتر و بیشتر تو باتلاق ناامیدی فرو میرم .ناامیدی از خودم و توانایی هام . حس اینکه تمام استعداد هم بی فایده و مزخرفن...و گاهی احساس بی استعداد بودن .
این تابستون اصلا اون چیزی نیست که میخواستم . تا روم رو برمیگردونم میبینم زندگی یه پلن بدبختی جدید برام چیده و من باید طبق اون پلن برم جلو . دارم ذره ذره نابود میشم و کسی اصلا نمبینه . البته تقصیر خودمم هست...چون همیشه و در هر شرایطی یه لبخند مضحک رو لبامه .
اصلا دوست دارم پاییز بشه و دوباره برم رو خط بیخیالی .
از این تابستون متنفرم...