ویرگول
ورودثبت نام
تنهایی
تنهاییعاشق کتاب خوندنم و همین باعث شده عاشق نویسندگی هم باشم. از چیزهایی می‌نویسم که تو قلبم سنگینی میکنن:)
تنهایی
تنهایی
خواندن ۳ دقیقه·۶ ماه پیش

مشکلات من درونگرا

عکس بهتری پیدا نکردم:)
عکس بهتری پیدا نکردم:)

درونگرا بودن و مشکلاتش یکی از چیزهایی هست که من واقعا زیاد بهش فکر میکنم . به اینکه به عنوان یه درونگرا تو زندگیم چه مشکلاتی دارم .

البته ممکنه برای خیلی از درونگرا ها این مشکلات پیش نیاد و این به طور کلی بستگی به شخصیت اون آدم داره .

چیزی که بیشتر از همه تو زندگی من تاثیر داره ، اینه که نمیتونم مثل آدم تو جمع صحبت کنم . مثلاً نمیتونم منظورم رو درست برسونم یا به تته پته میوفتم .

البته تو جمع ها ترجیح میدم ساکت باشم و مردم اکثرا این رو درک نمیکنن و براشون غیر عادیه. برای من که تمام دوستام برونگران و هیچ شناخت و درکی از درونگرا بودن ندارن ، خیلی سخت تره .

خیلی با این مواجه شدم که دوستام فکر می‌کردن آدم های درونگرا افسرده ان و مجبورم میکردند صحبت کنم ‌.

درحالی که درونگرا بودن ربطی به افسرده بودن نداره . من فقط دوست دارم تو جمع ها یه گوشه بشینم و به صحبت ها گوش بدم به جای اینکه بخشی از جمع باشم . درواقع ترجیح میدم تو حریم خودم تنها باشم . فکر میکنم باید اطرافیانم و والدینم شناخت بهتری از درونگرا بودن داشته باشن . این برای دو طرف بهتره .

من از شخصیتم خیلی خوشم میاد و درونگرا بودن رو خیلی دوست دارم ، ولی حس میکنم شاید اگه درونگرا نبودم زندگی راحت تر بود .

برای مثال برقراری ارتباط و دوست شدن یا بیان صادقانه ی افکار و احساسات برام در حد مرگ سخته . اصلا حدود ۱ سال طول می‌کشه که بتونم با یه نفر به‌طور کامل دوست بشم و اینکه واقعا بگم چه احساسی نسبت بهش دارم غیر ممکنه. بیشتر به خاطر خجالت کشیدنه و شاید هم به خاطر اینکه فکر میکنم اگه احساسات واقعیم رو بگم طرف پررو میشه و سو استفاده می‌کنه .

البته پیش اومده که احساسم رو گفتم و طرف مقابل هیچ اهمیتی نداده و در نهایت هیچ چیز عوض نشده . البته چیز خیلی جدی ای هم نبود...مثل عاشق شدن . میشه گفت یه جور تجربه بد باعث این طرز تفکر شده.

همین سخت بودن حرف زدن با آدما باعث میشه بخوام مشکلات رو به تنهایی حل کنم ‌. چون واقعا اینکه درخواست کمک کنم یا با کسی درد و دل کنم برام سخته ؛ و خب این بده . چون گاهی اوقات آدم با حرف زدنه که حالش خوب میشه .

مشکل دیگه ی من به عنوان یک درونگرا ، اضطراب اجتماعی شدیده. نمی‌دونم ربطی به درونگرا بودن داره یا نه . به نظرم بیشتر به خجالتی بودنم مربوط میشه. برای مثال اگه وقتی تو خیابون راه میرم کسی نگاهم کنه ، دست پاچه میشم و حس بدی بهم دست میده . از قرار گرفتن تو جمع های شلوغ متنفرم و مضطرب میشم . درواقع تو جمع ها حس میکنم مضحک به نظر میام . این مشکل بیشتر از بقیه آزار دهنده ست چون انسان برای بقا نیاز داره وارد اجتماع بشه .

یادمه وقتی بچه بودم برونگرا بودم . شوخ طبع ، پر حرف و پر انرژی . ولی با گذشت زمان و شرایط زندگی و مشکلات زیادی که برام پیش میاد؛ کم کم منم تغییر کردم .

در آخر باید بگم تایپ شخصیتیم هم infj هستش.

پ.ن: حس میکنم نیاز داره چیزهایی بیشتری بهش اضافه کنم ، ولی به نظرم اگه زیاد طولانی باشه کسل کننده میشه . تا همین الآنشم اگر تا آخرش خوندید... باید بگم دمتون گرم.

درونگرا
۵
۰
تنهایی
تنهایی
عاشق کتاب خوندنم و همین باعث شده عاشق نویسندگی هم باشم. از چیزهایی می‌نویسم که تو قلبم سنگینی میکنن:)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید