در گذشته شیوههایی برای زیستن و حتی حسهایی انسانی وجود داشتهاند که امروزه از صحنهی زمین محو شدهاند و احتمالا هرگز باز نخواهند گشت. از این بابت بسیاری از این تجربهها همواره با نوعی درد و رنج همراه است. درد و رنجی که گاهی با حسرت نیز آغشته است. مثل مینیبوس آبی آقا جهرُم؛ که نالهاش از پیچ گردنهها و جادههای روستایی بالا میرفت و به روستاهای اطراف خبر رسیدناش از شهر را اعلام میکرد. یادآوری این تصویر برای من کم و بیش با نوعی تلخی همراه است و همین تلخی است که خاطره را از جنبهای دیگر میتواند همراه با لذت، از نو فرا بخواند.
چند وقت پیش که به روستا رفته بودم، به طور اتفاقی با یکی از آشنایان گذرم افتاد به روستایی که مینیبوس آقا جهرم آنجا بود. وقتی که چشمم افتاد به آن رنگ آبی زنگزدهاش، چیزهایی در ذهنم شروع کردن به تکان خوردن. چیزهایی که انگار خودشان را زیر آواری بیرون میکشیدند. این همان مینیبوس معروف بود. همان که روزگاری سالار جادههای این اطراف بود. حالا اوراق شده است و آقا جهرم هم آن را پشت خانهاش در نزدیکی گندمزار رهایش کرده بود. پیر شده بود و از ریخت افتاده. اما انگار چیزهایی در دل آهنیاش بود که دوست داشت برای کسی تعریفاش کند. نزدیکاش رفتم. دستی کشیدم روی در و پنجرهاش. گربهای خودش را روی یکی از صندلیها پشت شیشه، به من نشان داد. ریزتر شدم تا ببینماش. گربه چند بچه داشت که زیر یکی از صندلیها از آنها مراقبت میکرد. تصاویر سایهوار از ذهنم میگذشتند. چشم به قوارهی بیحال مینیبوس دوختم و گذاشتم ذهنم هر جایی که میخواهد من را با خودش ببرد.
در سیزده روز نوروز و چند ماه تابستان که مدرسهها تعطیل بود، ما به خانهی مادربزرگ میرفتیم و همهی آن مدت را در روستا میگذراندیم. از آن جایی که خانهی ما جای دوری بود، بقیهی سال را نمیتوانستیم به روستا برویم، جز همان تعطیلات نوروز و تابستان. به یاد دارم هر روز حوالی ظهر مینیبوس خسته و خاک گرفتهی جهرُم، مسیرش را از شهر به سمت روستا از سر میگرفت. در حیاط خانه مادربزرگ میتوانستی در دوردست، پشت یکی از تپههای روستا، قسمتی از جاده را ببینی که مینیبوس آبیرنگ از آن عبور میکرد. حتی بعضی از اهالی نیز یک ساعت زودتر در نزدیکی دوراهی روستا زیر درختی به انتظار آمدن مینیبوس مینشستند، تا وسایل دوستان و آشنایانشان را از سر جاده تا روستا بیاورند. مینیبوس جهرم برای آنهایی که مسافری از شهر نداشتند هم نیز مهم بود. برخی اهالی کنجکاو بودند که امروز چه کسی به شهر رفته و چه کسی از شهر برگشته است. به آنهایی که از شهر برمیگشتند خسته نباشیدی میگفتند و پیگیر اخبار شهر نیز بودند.
در کودکی چندباری با آن مینیبوس تجربه سفر را داشتهام. برای رفتن به شهر باید سر صبح حوالی ساعت پنج از خواب بیدار میشدی و خود را آماده میکردی تا به موقع سر جاده برسی. قبل از اینکه آفتاب خود را پهن کند روی کوهِ روبهروی روستا، باید میرسیدی سر دوراهی. اگر از خواب بیدار میشدی و میدیدی آفتاب از کوه سرازیر شده است، دیگر نمیتوانستی به مینیبوس برسی؛ چرا که او حرکت کرده بود. این خود رسمی شده بود بین اهالی روستا.
تجربهی صبح زود بیدار شدن و پیاده رفتن تا سر جاده، برای من همیشه همراه با نوعی دلتنگی بوده است. چرا که دیگر مادربزرگ و روستا را برای مدت زیادی نمیدیدم و همین باعث میشد برای مدتی حسی از دلتنگی و بغض سراسر وجودم را فرا بگیرد.
وقتی با چشمانی خوابآلود و بیحوصله به انتظارش نشسته بودم، نالهی آن زودتر از خودش خبر حضورش را اعلام میکرد. بعد از لحظاتی هیبت آبیرنگاش را از پیچ گردنه سرازیر میکرد و در سوز سحرگاهی حسی از گرما را برای آنهایی که به انتظارش نشسته بودند، به همراه داشت. سوار که میشدیم همه با هم گپ میزدند و سفرهی حال و روزشان را برای همدیگر پهن کرده بودند. تا رسیدن به شهر چندین روستا توقف میکرد و هر توقف نیز بذر گفتوگویی تازه میکاشت. طوری که هرگز مسیر روستا به شهر را حس نمیکردی و یک لحظه که از گفتوگو غافل میشدی، میدیدی رسیدهای به شهر.
مینیبوس خسته و آبی رنگ آقا جهرم دنیایی بود برای خودش. دنیایی از آدمها با سر و شکلها و عقاید گوناگون. درون آن، همه جور بحث شکل میگرفت و آدمها بدون ذرهای اغراق و یا محدودیتی، همهی خودشان را به همدیگر نشان میدادند. به شکلی دیگر، آن مینیبوس نوعی حافظهای جمعی بود. انبانی بود پر از قصهها و روایتهایی از همهی آدمهایش. حالا او اینجا در میان جنگل بلوط، در همسایگی گندمزار، شبها یکهتازیها و قصهی همیشگی دور زدن پلیسراه را، برای تنها مسافراش، یعنی همان گربهی مادر، تعریف میکند. الان که با فاصله به آن روزها نگاه میکنم، میبینم یک چنین فضاهایی روز به روز کم و کمتر میشود و آدمها، این سایههای تاریک، دیگر نور دلهایشان را به یکدیگر نمیتابانند و انگار خاموشی است که بینمان به هزار زبان سخن میگوید.