ویرگول
ورودثبت نام
محمد رفیعی
محمد رفیعی
محمد رفیعی
محمد رفیعی
خواندن ۴ دقیقه·۲ ماه پیش

در همسایگی گندم‌زار

در گذشته شیوه‌هایی برای زیستن و حتی حس­‌هایی انسانی وجود داشته­‌اند که امروزه از صحنه­‌ی زمین محو شده‌­اند و احتمالا هرگز باز نخواهند گشت. از این بابت بسیاری از این تجربه­‌ها همواره با نوعی درد و رنج همراه است. درد و رنجی که گاهی با حسرت نیز آغشته است. مثل مینی‌­بوس آبی آقا جهرُم؛ که ناله‌­اش از پیچ گردنه­‌ها و جاده‌­های روستایی بالا می­‌رفت و به روستاهای اطراف خبر رسیدن­‌اش از شهر را اعلام می­‌کرد. یادآوری این تصویر برای من کم و بیش با نوعی تلخی همراه است و همین تلخی است که خاطره را از جنبه­‌ای دیگر می­‌تواند همراه با لذت،­ از نو فرا بخواند.

چند وقت پیش که به روستا رفته بودم، به طور اتفاقی با یکی از آشنایان گذرم افتاد به روستایی که مینی­‌بوس آقا جهرم آن­جا بود. وقتی که چشمم افتاد به آن رنگ آبی زنگ­‌زده‌­اش، چیزهایی در ذهنم شروع کردن به تکان خوردن. چیزهایی که انگار خودشان را زیر آواری بیرون می­‌کشیدند. این همان مینی‌­بوس معروف بود. همان که روزگاری سالار  جاده­‌های این اطراف بود. حالا اوراق شده است و آقا جهرم هم آن را پشت خانه‌­اش در نزدیکی گندم‌­زار رهایش کرده بود. پیر شده بود و از ریخت افتاده. اما انگار چیزهایی در دل آهنی‌­اش بود که دوست داشت برای کسی تعریف‌­اش کند. نزدیک‌­اش رفتم. دستی کشیدم روی در و پنجره‌­اش. گربه‌­ای خودش را روی یکی از صندلی‌­ها پشت شیشه، به من نشان داد. ریزتر شدم تا ببینم‌­اش. گربه­ چند بچه داشت که زیر یکی از صندلی‌­ها از آن­ها مراقبت می‌­کرد. تصاویر سایه‌­وار از ذهنم می‌­گذشتند. چشم به قواره‌­ی بی‌­حال مینی‌­بوس دوختم و گذاشتم ذهنم هر جایی که می‌­خواهد من را با خودش ببرد.

در سیزده روز نوروز و چند ماه تابستان که مدرسه‌ها تعطیل بود، ما به خانه‌­ی مادربزرگ می­‌رفتیم و همه­‌ی آن مدت را در روستا می‌­گذراندیم. از آن جایی که خانه‌­ی ما جای دوری بود، بقیه‌­ی سال را نمی‌­توانستیم به روستا برویم، جز همان تعطیلات نوروز و تابستان. به یاد دارم هر روز حوالی ظهر مینی­‌بوس خسته و خاک گرفته‌­ی جهرُم، مسیرش را از شهر به سمت روستا از سر می‌­گرفت. در حیاط خانه مادربزرگ می‌­توانستی در دوردست، پشت یکی از تپه‌های روستا، قسمتی از جاده را ببینی که مینی‌­بوس آبی‌رنگ از آن عبور می‌­کرد. حتی بعضی از اهالی نیز یک ساعت زودتر در نزدیکی دوراهی روستا زیر درختی به انتظار آمدن مینی‌­بوس می­‌نشستند، تا وسایل دوستان و آشنایانشان را از سر جاده تا روستا بیاورند. مینی‌­بوس جهرم برای آن‌­هایی که مسافری از شهر نداشتند هم نیز مهم بود. برخی اهالی کنجکاو بودند که امروز چه کسی به شهر رفته و چه کسی از شهر برگشته است. به آن­‌هایی که از شهر برمی‌­گشتند خسته نباشیدی می­‌گفتند و پی‌­گیر اخبار شهر نیز بودند.

در کودکی چندباری با آن مینی‌­بوس تجربه سفر را داشته­‌ام. برای رفتن به شهر باید سر صبح حوالی ساعت پنج از خواب بیدار می‌­شدی و خود را  آماده می‌­کردی تا به موقع سر جاده برسی. قبل از اینکه آفتاب خود را پهن کند روی کوهِ روبه‌­روی روستا، باید می‌­رسیدی سر دوراهی. اگر از خواب بیدار می‌­شدی و می‌­دیدی آفتاب از کوه سرازیر شده است، دیگر نمی‌­توانستی به مینی­‌بوس برسی؛ چرا که او حرکت کرده بود. این خود رسمی شده بود بین اهالی روستا.

تجربه‌­ی صبح زود بیدار شدن و پیاده رفتن تا سر جاده، برای من همیشه همراه با نوعی دلتنگی بوده است. چرا که دیگر مادربزرگ و روستا را برای مدت زیادی نمی‌­دیدم و همین باعث می‌­شد برای مدتی حسی از دلتنگی و بغض سراسر وجودم را فرا بگیرد.

وقتی با چشمانی خواب‌­آلود و بی‌­حوصله به انتظارش نشسته بودم، ناله‌­ی آن زودتر از خودش خبر حضورش را اعلام می‌کرد. بعد از لحظاتی هیبت آبی‌­رنگ‌­اش را از پیچ گردنه سرازیر می­‌کرد و در سوز سحرگاهی حسی از گرما را برای آن‌هایی که به انتظارش نشسته بودند، به همراه داشت. سوار که می­‌شدیم همه با هم گپ می‌­زدند و سفره‌­ی حال و روزشان را برای همدیگر پهن کرده بودند. تا رسیدن به شهر چندین روستا توقف می‌­کرد و هر توقف نیز بذر گفت‌­وگویی تازه می‌­کاشت. طوری که هرگز مسیر روستا به شهر را حس نمی‌­کردی و یک لحظه که از گفت‌­وگو غافل می‌­شدی، می‌دیدی رسیده­‌ای به شهر.

مینی‌­بوس خسته و آبی رنگ آقا جهرم دنیایی بود برای خودش. دنیایی از آدم‌ها با سر و شکل­‌ها و عقاید گوناگون. درون آن، همه جور بحث شکل می­‌گرفت و آدم‌ها بدون ذره‌­ای اغراق و یا محدودیتی، همه­‌ی خودشان را به همدیگر نشان می‌­دادند. به شکلی دیگر، آن مینی‌­بوس نوعی حافظه­‌ای جمعی بود. انبانی بود پر از قصه‌­ها و روایت‌­هایی از همه­‌ی آدم­‌هایش. حالا او اینجا در میان جنگل بلوط، در همسایگی گندم‌­زار، شب‌­ها یکه‌­تازی‌­ها و قصه‌­ی همیشگی دور زدن پلیس­‌راه را، برای تنها مسافر­اش، یعنی همان گربه‌­ی مادر، تعریف می‌­کند. الان که با فاصله به آن روزها نگاه می‌کنم، می‌­بینم  یک چنین فضاهایی روز به روز کم و کم­تر می‌­شود و آدم‌­ها، این سایه‌­های تاریک، دیگر نور دل‌هایشان را به یکدیگر نمی­‌تابانند و انگار خاموشی است که بین‌­مان به هزار زبان سخن می‌­گوید.  

 

دنده عقب با اتو ابزار
۷
۰
محمد رفیعی
محمد رفیعی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید