ویرگول
ورودثبت نام
امیر باباجانی
امیر باباجانیلحظه‌ها را دریابید. زندگی‌تان را استثنایی کنید. 𝑪𝒂𝒓𝒑𝒆 𝒅𝒊𝒆𝒎. 𝑺𝒆𝒊𝒛𝒆 𝒕𝒉𝒆 𝒅𝒂𝒚, 𝒃𝒐𝒚𝒔. 𝑴𝒂𝒌𝒆 𝒚𝒐𝒖𝒓 𝒍𝒊𝒗𝒆𝒔‌ 𝒆𝒙𝒕𝒓𝒂𝒐𝒓𝒅𝒊𝒏𝒂𝒓𝒚.
امیر باباجانی
امیر باباجانی
خواندن ۶ دقیقه·۱ ماه پیش

ادی منسون، انسانی از دستهٔ سوم

به نام او که یاور و باور ماست

اول از هر سخن

سلامی به روی ماهتون به چشمانِ سیاهتون

خوبید عزیزای دل؟ امیدوارم عالی باشید...

طی این مدت که شرایط هممون بد و افتضاح بود (و حتی هنوزم شرایط چندان دلنشین نیست) تصمیم گرفتم فیلمی که هیچ امیدی بهش نداشتم رو شروع کنم…

Stranger Things یا همون «چیزهای عجیب».

و جالبه که اون‌قدر جذبش شدم که کمتر از یک ماه تمومش کردم و اون بین چیزی، یا بهتر بگم «کسی»، توجهم رو بیشتر از همه جلب کرد… شخصیتی به نام ادی منسون.

امشب می‌خوام از ادی منسون بگم و دسته‌ای متفاوت از آدم‌ها رو تعریف کنم؛ آدم‌هایی که اسمشون رو می‌ذارم «دسته سوم».

تصویری از ادی، شخصیت سریال s.t
تصویری از ادی، شخصیت سریال s.t

در فصل چهار سریال معروف «چیزهای عجیب» ، شخصیتی متفاوت معرفی شد که معنای حقیقی عجیب بودن رو در هم شکست و به سرعت نماد انسان‌هایی رو گرفت که من بهشون میگم: «انسان‌های دستهٔ سوم»

ادی از نگاه جامعه، همون آدمِ عجیب بود:

کسی که درست توی چارچوب‌های معمول زندگی جا نمی‌شد. نه شبیه بچه‌های “موفق” مدرسه بود، نه شبیه اون‌هایی که از قبل می‌دونستن قراره کجا کار کنن، چی بخونن، کِی ازدواج کنن، چی بخرن، چی بفروشن و...

ولی پشت این ظاهر شلخته و متفاوت، یه قلب بود که برای بقیه می‌تپید؛ برای دوست‌هاش، برای کسانی که هیچ‌کس جدی‌شون نمی‌گرفت. ادی از همون آدم‌هایی‌ست که جامعه راحت بهشون برچسب می‌زنه:

«حاشیه‌ای»، «گمشده»، «عجیب»، «بی‌آینده»

اون از دنیای واقعی خوشش نمیومد. از کثیفی‌های این دنیای به اصطلاح "واقعی" ناراضی بود؛ اونقدر که حاضر بود در دنیای ساختهٔ ذهن خودش زندگی کنه تا دنیایی که مردمانش به اون ننگ‌های لوس و نامردانه می‌زنن...

امسال بالاخره سالِ منه ، حسش میکنم هندرسون

امسال قراره بالاخره فارغ‌التحصیل بشم

حرف‌های ادی قبل از مردنش در سریال‌‌‌...

اون همچنان درحال فرار بود؛ از واقعیت و از زندگی حقیقی و همچنان دیگران تصور می‌کردند که هیچوقت قرار نیست اون «قهرمان» داستان باشه؛ ولی شد.

در دقیقه آخر به خودش اومد... دید که هدفش نجات جونِ رفیقش، هندرسونه. هدفش کمک به شهری هستش که در اون شهر هیچکس اون رو باور نداشت. پس جنگید و در این راه جونش رو داد...

لحظه مردن ادی منسون
لحظه مردن ادی منسون

ولی اصلا چرا نماد انسان‌های دسته سوم؟

به نظر من اگر بخوایم آدم‌هارو خیلی ساده و شیرین تقسیم کنیم، به سه دسته متفاوت می‌رسیم...

۱. دسته اول: استراتژیست‌ها، هدف‌دارها

اون‌هایی که با یه استراتژی مشخص جلو می‌رن. برنامه دارن، هدف‌گذاری می‌کنن، می‌دونن پنج سال دیگه کجا می‌خوان باشن. هر روزشون تو تقویم، توی اپلیکیشن To-Do، توی دفتر برنامه‌ریزی‌شون مشخصه. این‌ها معمولاً همون‌هایی‌ان که جامعه دوستشون داره؛

قابل‌پیش‌بینی، قابل‌مدیریت، «نرمال».

۲. دسته دوم: خستگان خاموش

آدم‌هایی که یه زمانی شاید هدف داشتن، شاید انرژی داشتن، ولی زیر فشار واقعیات، زیر سنگینی روزمرگی، زیر ضربه‌های زندگی، آروم‌آروم خسته شدن.

نه این‌که تنبل باشن؛ فقط خسته‌ن.

گاهی غمگین، گاهی بی‌حس، گاهی بی‌خیال. نه شورِ دسته اول رو دارن، نه جسارتِ متفاوت بودن دسته سوم رو. فقط دارن روزها رو یکی‌یکی رد می‌کنن تا «یه‌جوری بگذره».

و بعد می‌رسیم به دسته سوم؛ دسته‌ای که این مقاله بیشتر از همه مال اوناست.

Are you ok?
Are you ok?

۳. دسته سوم: رویاپردازهای گمشده، نجات‌دهنده‌های بی‌نجات

دسته سوم، آدم‌هایی‌ان که تو رویا زندگی می‌کنن. نه از سر بچگی، نه از روی نادانی؛ از روی درد و حتی خستگی.

این‌ها همون‌هایی هستن که از واقعیت فراری‌ان. نه چون ضعیفن؛ چون واقعیتی که بهشون تحمیل شده، هیچ نسبتی با دنیای درونی‌شون نداره.

به اون‌ها زیاد گفته شده: «عجیبی»، «غیرعادی هستی»، «خیلی رویاپردازی»، «بیا توی دنیای واقعی زندگی کن»...

ولی کسی نمی‌پرسه:

«اون دنیای واقعی که ازش حرف می‌زنی، واقعاً چقدر سالمه؟ چقدر انسانیه؟ یا حتی کجاش درسته؟»

دسته سوم، خیلی وقت‌ها هنرمندن؛ نه هنرمندنما، نه صرفاً دنبال لایک و ویو. اون‌هایی‌ان که هنر براشون یه راه نفس کشیدنه؛ یه راه برای اینکه از زیر آوار واقعیت بیرون بیان، برای چند لحظه هم که شده، توی سرشون یه جهان تازه بسازن.

این‌ها خیلی وقت‌ها گمشده به نظر میان: گم در مسیر شغلی، گم در مسیر تحصیلی، گم در مسیر زندگی.

ولی حقیقت اینه که بیشتر از همه دارن به دنبال خودشون می‌گردن. نه دنبال شغل رویایی‌ان، نه دنبال پوزیشن اجتماعی خاص؛

بیشتر از همه دنبال یه چیزن:

یه جایی که توش «خودشون بودن» جرم نباشه.

جایی که خیلی راحت بتونن خودشون رو پیدا کنن


تناقض بزرگ: حال خودم خرابه، اما می‌خوام حال بقیه خوب باشه

دسته سوم یه خصوصیت عجیبی دارن:

با اینکه حال خودشون خیلی وقت‌ها خوب نیست، با اینکه از درون تکه‌تکه‌ان، بازم دوست دارن حالِ دیگران خوب باشه. شاید چون خودشون می‌دونن درد یعنی چی، نمی‌خوان هیچ‌کس دیگه‌ای، حتی یه ذره شبیه اونا درد بکشه.

این‌ها همون آدم‌هایی‌ان که:

  • حرف‌های خوب می‌زنن، اما وقتی تنها می‌شن، با خودشون نمی‌تونن مهربون باشن.

  • حال همه رو می‌پرسن، اما کسی حال خودشون رو جدی نمی‌گیره.

  • برای بقیه چراغ روشن می‌کنن، اما شب که می‌شه، خودشون تو تاریکی می‌مونن.

و جامعه، در عین استفاده از مهربونی و خلاقیت‌شون،

باز هم اون‌ها رو کامل نمی‌پذیره.

همیشه یه‌چیزی «کمه»: کمی منطقی باش، کمی واقعی باش، کمی شبیه بقیه باش...


دنیا از دسته سوم، توقع‌هایی داره که کم‌کم از درون نابودشون می‌کنه. توقع‌هایی مثل:

  • «باید این‌طوری درس بخونی.»

  • «باید این‌طوری کار کنی.»

  • «باید این‌قدر پول دربیاری.»

  • «باید فلان سن به فلان‌جا رسیده باشی.»

و اون‌ها وسط این «باید»ها له می‌شن.

چون نه می‌تونن این توقع‌ها رو برآورده کنن، نه حتی قلباً باهاشون موافقن. به‌جاش به خودشون می‌گن:

«اصلاً چرا این چیزها باید تو این دنیای خراب‌شده، تبدیل به معیار ارزش آدم‌ها بشه؟ کی گفته کسی که تو سکوت خودش شعر می‌نویسه، یا با یه تیکه موسیقی زنده می‌شه، کم‌ارزش‌تر از کسیه که تو نمودارهای مالی بالاتر می‌ره؟»

دسته سوم، توی این تضاد دائمی گیر می‌کنن:

بین دنیایی که تو ذهنشون می‌سازن و دنیایی که بیرون بهشون تحمیل می‌شه. و هر روز دارن سعی می‌کنن بین این دو تا جهان، یه پلی بسازن که خودشون از وسطش سقوط نکنن.

ادی منسون و تمام «ادی»هایی که بین ما راه می‌رن

ادی منسون، برای خیلی‌ها یه کاراکتر جذاب و دوست‌داشتنی بود. برای بعضی‌ها، نماد «بچه‌ٔ عجیب مدرسه» ، برای بعضی دیگر نماد «عاشقان راک»، ولی برای دسته سوم، ادی یک جور نماینده بود.

نماینده‌ٔ آدم‌هایی که:

  • تو سیستم نمره‌ای و رتبه‌ای جا نمی‌شن؛

  • تو استانداردهای موفقیت دنیای امروز تعریف نمی‌شن؛

  • اما از همه واقعی‌تر و از همه خالص‌ترن.

شاید تو هم یکی از این آدم‌هایی؛

شاید بارها بهت گفتن زیادی خیالی‌ای، زیادی احساساتی‌ای، زیادی حساسی، زیادی فلان...

شاید هزار بار با خودت فکر کردی: «من مشکلی دارم یا این دنیایی که توش گیر افتادم؟»

واقعیت اینه که: تو خراب نیستی. فقط شکلت شبیه قالب‌های آماده‌ٔ این دنیا نیست. تو شبیه شخصیت منحصربفرد فیلم‌های هالیوودی هستی. اونهایی که همه منتظرن ببینن قراره کجا چه حرکتی بزنه تا همه رو غافلگیر کنه...


با همه‌ی این تیرگی‌ها، با وجود این‌که روزها گاهی شبیه تکرار یک کابوسن، یه چیز توی دسته سوم هرگز کامل نمی‌میره: امید به یک فردای بهتر.

اینا همون‌هایی هستن که با وجود همه‌ٔ خستگی‌ها، هنوز شب‌ها یه گوشه‌ی ذهن‌شون یه فیلم می‌سازن، یه ملودی زمزمه می‌کنن، یه خط شعر می‌نویسن، یه داستان تو سرشون ادامه می‌دن.

امیدشون شاید پرزرق‌وبرق نباشه، نه از جنس انگیزشی‌های اینستاگرامی و نه از جنس شعارهای بزرگ موفقیت.

امیدشون گاهی خیلی ساده‌ست:

«شاید فردا، یکی پیدا بشه که منو همون‌طوری که هستم بفهمه.»

«شاید یه روز، این جهان به آدم‌هایی مثل ما هم جا بده.»

«شاید یه روز، رویا یه‌جور واقعیت جدید بسازه.»

«شاید یه روز...

تقدیم به همهٔ دوستان دستهٔ سومی

شاید یه روز...

✍🏼نویسنده: امیر باباجانی

واقعیت زندگیسریالstranger thingsچیزهای عجیب
۱۰
۰
امیر باباجانی
امیر باباجانی
لحظه‌ها را دریابید. زندگی‌تان را استثنایی کنید. 𝑪𝒂𝒓𝒑𝒆 𝒅𝒊𝒆𝒎. 𝑺𝒆𝒊𝒛𝒆 𝒕𝒉𝒆 𝒅𝒂𝒚, 𝒃𝒐𝒚𝒔. 𝑴𝒂𝒌𝒆 𝒚𝒐𝒖𝒓 𝒍𝒊𝒗𝒆𝒔‌ 𝒆𝒙𝒕𝒓𝒂𝒐𝒓𝒅𝒊𝒏𝒂𝒓𝒚.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید