اولین قدم را که از درب خانه بیرون گذاشتم و از کوچه تنگ و نمورمان بیرون رفتم، احساس برخورد باد ملایم و خنک بهاری بر روی پوستم و منظره آسمان با ابرهای صورتی در آن، برای بیرون آمدن از خانه کافی بود. و حس سرزنشی را که بیش از پیش در درونم برانگیخت که آخر چه کسی بیخیال این هوا، مینشیند کنج خانهش و تکان نمیخورد و فقط برای ضرورت از آن خارج میشود؟ چطور ممکن است که انسانی با این لطافت عواطف، این وزش باد در روزی بهار، ابرهای محو در آسمان و هوای ملایم و خنک را به هیچ بگیرد؟ مگر اینکه زیادی به بوی دیوارهای جرمگرفته خانهاش خو گرفته باشد.
قدم پشت قدم بر میداشتم در پیادهروهای ناهمواری که بعد از طی مسافت کوتاهی به خیابان میرسید و دوباره ادامه پیدا میکرد. قدم میزنم در این محلهای که ۱۲ سال است در آن ساکنم ولی انگار با هر سنگفرش پیادهروی آن غریبهام و شاید به همین خاطر از آن بیزار. هیچگاه درباره آن کنجکاوی نکردهام. از کودکی، زمانی که فقط نه سالم بود، این برایم مهم بود که خانهمان نزدیک پارک بازی است، همین و بس. به مرور متوجه شدم انگار ما افرادی که در این محله جمع شدیم در چیزهایی مشترکیم. همهمان به نوعی شاید از یک طبقه باشیم. طبقه عمدتاً صنعتگر. این چیزی است که حدس میزنم از روی تجارب زیسته و مشاهداتم و البته نزدیکی محله به یک شهرک صنعتی. بیشتر همسایگان و دوستان مادرم که از همین محله هستند، عقایدمان، سبک زندگیمان عمدتاً عناصر مشترکی دارد.
احساس میکنم این محله خاصیتی دارد که هرکس وارد آن میشود به سختی از آن خارج میشود؛ دستکم شاید فقط از خیابانی به چند خیابان بالاتر جابهجا شود، و محلهای غریبه را تاب نمیآورد؛ محلهای که نمیداند کدام قصابی گوشتهای خوبی دارد، یا کدام لبنیاتی شیرهای تازه و خوشطعمی میآورد یا کدام لباس فروش گرانفروش است و کدام سوپر مارکت محصولات قیمت قدیم دارد و منصف است.
مادرم از همین دسته دلبستگان این محله به شمار میرود. تقریبا با بیشتر مغازهداران آشناست و هر وقت برای خرید بیرون میرود شاید دقایقی را به معاشرت بگذراند و گاه گوش شنوای درددل و مشکلات آنها باشد. بهعلاوه، مادر دوستان زیادی اینجا پیدا کردهست. زنانی روزمرگیشان عمدتاً شبیه مادرم است. همچنین مانند مادرم نه تحصیلات بالاتری دارند، نه رانندگی بلدند و نه شاغلند. بنابراین مادرم هم علیرغم اصرارهای من، ترجیح میدهد همینجا بماند، در کنار آدمیانی که همسرنوشتمان هستند و به قول خودش "دلش با آنها خوش است" و دستکم در یک طبقه هستند.
این محله شخصیتهایی قدیمی و شخصیتهای خاصی دارد که به نوعی نماد محله هم شناخته میشود. سر فرصت باید بنشینم از این جایی که انقدر ازش بیزارم بنویسم و بگردم دنبال ریشههایش چرا که بخش مهمی از هویت من را شکل داده و از من جدا نیست و نخواهد بود همانطور که محله پیشینمان اینگونه بود اما حال مجالش نیست.
به محض رسیدنم به ایستگاه، اتوبوسِ مسیر مدنظرم از راه رسید. یک اتوبوس قدیمی پر سروصدا به رنگ زرد اما با پنجرههایی تمیز. نشستم در آخرین صندلی کنار پنجره در ردیف آخر. جای دنجی بود. این مسیر از مناطق به نسبت مرفهتر شهر عبور میکند و آدمهای جالبی سوار آن میشوند. این حس ستایش طبقه متوسط و بالا و شرم و بیزاری از طبقه فرودست نمی دانم از کجا در من پیدا شده. حسی که از همان کودکی مرا وا میداشت که مکان واقعی خانهمان، نوع ماشینمان و شغل واقعی پدرم را به همکلاسیهایم نگویم و همهش دروغ ببافم. از این کار همیشه شرمگین بودم و الان از همین حس نیز شرمندهام.
از این مسیر خوشم میآید، از قدم زدن در خیابانهای آن و خرید کردن از مغازههای آنجا خوشم میآید چون برای لحظاتی خودم را جزو همان طبقه حس میکنم. به همان اندازه که با محله خودمان غریبهام و از مغازهها و پیادهروهایش فراریم و هنوز خیلی جاهایش را نمی شناسم، وجب به وجب این محلات محبوبم را در خاطرم حفظ میکنم. مغازههایش، راهها و کوچههایش و خانههایش. طوری که انگار خانه من هم سال ها آنجا بوده و خواهد بود...