در چنان وضعیتی گیر افتادهام که مجبورم به اموراتی که حال به چشمم بیارزش و بیمعنا میآیند، متعهد بمانم. بسیاری از تکالیفم را سپردهام به هوش مصنوعی و خودم فقط برای یک تکلیف(مقالهای مربوط به جنبش مشروطه) که میدانم ارزش دارد وقت میگذارم. البته که آن دیگریها هم وقت زیادی ازم میگیرند تا بتوانم هوش مصنوعی را قانع کنم که یک پاسخ درست و درمان تحویلم بدهد.
بعدش حس میکنم یک کار مهمی انجام دادم و یک مسئولیت از روی دوشم برداشته شده در حالی که میدانم در این ترم ازین درس هیچ نفهمیده و یادنگرفتهام و حالا با هوش مصنوعی فقط به یک نمایش مسخره و گضحک ادامه میدهم.
به جای اینکه وقت جوانیام صرف یادگیری اموراتی راستین و هنری باشد، روزهایم را وقف شبه تکالیفی دروغین میکنم. از این زیست دروغین بیزارم که هنوز یک سال دیگر هم از آن باقی مانده است.

ما که در این سه سال ول معطل بودهایم یک سال دیگر هم به آن اضافه شود که چه بشود؟ بعدش هم ارشد بخوانم که چه بشود؟ تو که فهمیدی دانشگاه جای علم نیست. دانشگاه جای آدمهای بازندهای است که نمیدانستند با زندگیشان چه کار کنند.(اکثرا) مثل همان حرفی که فرانسوا تروفو درباره معلمها میزد.
با این حال چه میشود کرد؟ اگر دانشگاه نروم چه باید بکنم؟ میتوانم بروم کار کنم. برای ذخیره پول و کمک به خانواده و خوداتکایی. کم کم باید خودم را جمعوجور کنم و از این زیست کودکوار بیرون آیم و با واقعیت روبهرو شوم. هنوز باورم نمیشود دیگر یک نوجوان هفده هجده ساله غرق در عوالم خیالی نیستم و حالا سنم از عدد بیست هم گذشته. :_)