
بعد از آخرین متنی که توی ویرگول گذاشتم که همش غر بود الان یکم بهترم، شایدم دارم نشون میدم که اینطورم..
خلاصه که تصمیم گرفتم در ادامه این داستانا به همون فیلم دیدن پناه ببرم و اگه حوصله ام کشید یه چیزاییم درموردش اینجا بنویسم.
دیشب دوباره «12 مرد خشمگین» رو دیدم.
فیلمی که تقریباً تمامش داخل یه اتاق میگذره، اما از خیلی از فیلمهای پرخرج و پرزرقوبرق هیجانانگیزتره. دوازده نفر باید درباره سرنوشت یه پسر جوون تصمیم بگیرن؛ تصمیمی که میتونه بین زندگی و مرگ فاصله بندازه. چیزی که فیلم رو اینقدر ماندگار میکنه، نه معمای پرونده اس و نه نتیجه نهایی؛ بلکه مواجهه آدمها با پیشداوریها، تعصبها، غرور و ترسهاشونه.
هر بار که این فیلم رو میبینم، بیشتر از قبل به این فکر میکنم که چقدر راحت ممکنه بدون اینکه متوجه باشیم، قضاوت کنیم. چه وقتها به جای حقیقت، دنبال تأیید چیزی هستیم که از قبل باورش داشتیم.
شاید دلیل اینکه دیشب دوباره سراغش رفتم همین بود؛ اینکه وسط این همه شلوغی ذهنی، دیدن شخصی که حاضر میشه کمی بیشتر فکر کنه و کمی کمتر مطمئن باشه، آرامش عجیبی داره.
به همه آدما پیشنهاد میکنم برای یک بار هم که شده این فیلم رو ببینن.
من از اینجا دیدمش: