مدیای چتمان را چک میکنم. قبلتر عکسهایش لبخند داشتند.همان اوایل لبخند دندانی، لثهها هم پیدا بود شوق از چشم ها میبارید. همینطور که بالا میآمدم بسامد لبخند در عکسها کمتر شد. کم و کمتر. عکسهایی که بعد از ارایشگاه پریروز فرستاد را با دقت نگاه میکنم. تلاش کرده لبهاش بخندند اما چشم ها زار میزنند. تکه سنگی توی گلویم گیر کرده. اگر نفس عمیق بکشم با گریه میپرد بیرون؛ اما نمیخواهم.
وصف میکند که وقتی ببینیم هم را چطور مرا در اغوش میکشد، بعد در همان دقیقه پیام بعدی را ارسال میکند «من یکم چشمامو بذارم رو هم جونم؟» آب توی دهنم میماند. فقط میگویم اره عزیزم بعد دفترم را باز میکنم و یک صفحه بزرگ ریزریز مینویسم که سنگ توی گلویم از چه تشکیل شده. مینویسم که خستگی و ملال بر من غالب شده. که همه چیز به حوالی گلویم رسیده ولی قطعا بعد از او آینده بهتری در انتظارم نیست پس ورق میزنم تا توی صفحه جدید بنویسم «شور زندگی».