عزای دست جمعی عروسی است.
بلاگری که نه علننا اما در خفا الگویم بود امروز صبح پستی گذاشته که دارد شغلش را از بلاگری تغییر میدهد و میخواهد کارمند شود.
ته دلم کاملا مشعوف شدم. انگار اگر او هم کارمند بشود من کمتر اذیت میشوم از کمبود وقت و نرسیدن به باشگاه و کارهای هنر یو خانه تمیز و غذای گرم.
ولی خب اگر او هم در چنین شرایطی است. لابد قابل صبر کردن است. لابد بخشی از زندگی است که میشود صبر کرد برایش. نباید آنقدرها هم سخت بگیرم.
دلم برای نوشتن تنگ شده. خیلی زیاد.
همین