بینیام باید پر باشد. شاید هم نه. چیزی راه نفس کشیدنم را بسته. شاید هم پتو روی سرم است و اکسیژن راه را پیدا نمیکند. دهانم هم باید بسته باشد. نفس نمیآید. ولی خفه هم نمیشوم. چند وقت است نفس نکشیدهام؟ یک دقیقه میشود؟ اگر کسی چند دقیقه نفس نکشد میمیرد؟ مرگ با خفگی درد دارد؟ باید بینیام پر از خشکی خون یا آلودگی باشد که اینقدر سخت نفس میآید. آخرین بار که نفس آمد کی بود؟ میشود بینیام را بگیرم و خودم خفه بشوم؟ ناگهان؟ یا ممکن نیست؟
نباید ممکن باشد. یا من بلد نیستم؟ پوست پیشانیام را از داخل میبینم که پیر شده و چروکیده. وکیوم شده. سرم دارد وکیوم میشود. مغز و چیزهای لزج کنارش چسبیدهاند به پیشانی، همه هوا از اشکریز کوچک کنار چشمم زده بیرون. با فشار و شدت. شاید حتی اشکریز را هم کمی گشاد کرده باشد. دلیل واضحی برای اشکهای غیرمعمول پیدا شد.
نفس نمیآید. چشمهایم از وکیوم سر خشک و تنگ شدهاند. حدقهاش بیرون زده و پلکها از هر دو طرف زیادی کشیده شدهاند. چقدر زشتم. زشتی دارد تمام میشود. کاش طور دیگری میمردم. دارم شبیه به گلی یادگار خشک میشوم. یادگاری نیستم. دوست داشتم بپلاسم و توی گلدان ساقهام بو بگیرد. بعد طوری پلاستیک پیچ و گره زده دور انداخته شوم که روزگار طراوتم به ذهن کسی خطور هم نکند. اما خشک شدن هم بد نیست. هر داستانی یک پایان متفاوت دارد. کلمهها هم دارند از اشکریزم میریزند بیرون. کاری از دستم بر نمیآید. فقط سرم را خم میکنم توی روشویی که جایی کثیف نشود. روشویی پر شده از پلاسما، جنگ، پروتئین، عشق، خون، اشک و تو.