دیروز صبح به مصطفی گفتم موافقی امروز جفتمان نرویم سرکار؟ گفت مجبور است و اگر دیشب میگفتم میشد، حالا ولی علیرغم میل باطنیاش دست رد به سینهام میزند. یکهو دل و رودهام در هم پیچید و حس کردم دارم بالا میآورم. به بابا پیام دادم که حالم هیچ خوب نیست و فکر کنم ویروسی چیزی گرفتهام. کمی دیرتر میآیم. برنامهام این بود کلا نروم. بعد دیدم امروز از آن روزهاست که اگر خانه بمانم با هفتاد بار زنگ خوردن تلفن به بدترین شکل ممکن خواهم پرید. حوالی ساعت ده حاضر شدم که بروم سرکار. حواسم خوب به ساعت ورودم بود؛ چون باید یک برگه مرخصی جدید مینوشتم. 1 اردیبهشت 1405 از 7:30 تا 10:05 مرخصی ساعتی استحقاقی!
هیچ از این کاغذبازیها و گزارش دادنها خوشم نمیآید. ظهر برگه گزارش حضورم در ماه پیش را دادم بابا امضا کند. گفتم این قرارمان نبود. دو ساعت دیرتر آمدهام و خِرَم گیر است. تو خودت مطمئنم این روزها را نگذراندهای!
چیزی نگفت. من کلهام خراب شد.
از این لفظ خیلی خوشم میآید. میخواهم مدام و پشت هم بگویم. کلهام را خراب نکن. کلهام خراب شده. حسابی کلهات خراب است امروز!
انگار کله تشکیل شده از هزاران سلول و هر سلول یک لگوی واقعا کوچک است. کل سر یک سازه است که اگر فقط چند تا از آن را بردارند، کلش خراب میشود. البته فکر کنم کله من لگو ندارد. لگو باز یک جفت و بستی حالیاش میشود. صرفا مکعبهای ریز روی هم چیده شدهاند و یک حجم دایرهوار ساختهاند. فکر کنم لازم نیست از بیثباتی این حجم و استعدادش در خراب شدن چیزی بگویم.
عصر امتحان زبان دادم و گفتم هدیه مورد علاقهام برای تولد دست گل است و بعد از آن از عطر هم بدم نمیآید. گفتم مامانم توی خانه دارد ظرفها را میشورد و لباسها را ردیف میکند و از چایلد کیپ میکند. دوستم هم که آن ور شهر است احتمالا خوابیده. اگر اینها را هم در کارنامه آدم بنویسند، الان باید جایی در تاپ لوکیشن جهنم برای خودم ردیف کرده باشم.
بعد ترش رفتم خانه و غذا درست کردم. وقتی مهمان داریم غذاها خوب میشوند؛ ولی برای دو نفر انگار بلند نیستم چیزی درست کنم. زرشک پلو زیادی شیرین شد و تکه مرغ را هم اشتباه از فریزر درآورده بودم.
به مصطفی گفتم من غذا را گذاشتهام روی گاز و زیرش را کمِ کم کردهام، میروم پیادهروی، تو نزدیک خانه بودی تلفن کن تا بگویم کجا بیایی دنبالم.
روز تقریبا تمام شد. هیچ دلم نمیخواهد در این پوزیشن بمانم، هیج دلم نمیخواهد از دانشگاه و درس فاصله بگیرم، باید یک رشته جدید انتخاب کنم و بخوانم برای ارشد، ادبیات آنقدری که من نیاز دارم جدی نیست (شاید اینها همه توجیه است و آنچه جدی نیست خود منم) شبها فکر میکنم هیچ زندگی نکردهام. این اصلا خوب نیست!
روز اول، 1 اردیبهشت