ویرگول
ورودثبت نام
مریم مهاجر
مریم مهاجرمشتاق و مشوش
مریم مهاجر
مریم مهاجر
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

بمیرم برایت علی!


دیروز پسرعمه بابا فوت کرد. بعد از ۲۰ سال زندگی با آدم‌هایی شبیه خودش. اولش پسر سالمی بوده. کار خانه هم می‌کرده حتی. جا رو می‌کشیده و غذا درست می‌کرده. بعد کم‌کم فهمیده‌اند شبیه بقیه نیست. راه خانه را گم می‌کند. الکی می‌خندد. مشت می‌زند. یکهو به جا نمی‌ آورد. حرف‌های پرت و پلا می‌زند. مجبور شدند ببرندش تیمارستان.
دلم برای علی می‌سوزد. دوست داشتم می‌دیدمش و نشانش می‌دادم که دوستش دارم و از کنارش بودن خجالت نمی‌کشم. وقتی مامان تازه عروس بوده و برای اولین بار می‌روند عیددیدنی خانه علی‌این‌ها. هنوز همه نمی‌دانستند که چقدر حالش بدتر شده. هنوز می‌شده عید‌ها بیایید خانه. هنوز مادر و پدرش را می‌شناخته. حتی پسردایی‌اش را هم تشخیص داده. از روی صدا.
صدای بابا را می‌شنود. واز اتاقش می‌آید بیرون و می‌نشیند روبه‌روی بابا و کار‌های بامزه می‌کند. کار آدم‌هایی که مجبوری خوب هستند. با صدای بلند می‌خندد و جمع را بهم می‌زند. بابا که تعریف می‌کرد چشم‌هایش قرمز شدند. مثل الان من.
مامان علی مدام می‌زند روی پایش که چرا پسر دیوانه‌اش از اتاق آمده بیرون. چرا پسر دیوانه‌ خودش را به فامیل نشان داده. چرا پسر دیوانه کار‌های عجیب می‌کند.
دلم می‌خواهد تا صبح به مادرعلی فکر کنم و گریه کنم. مادر علی که پسر پنجاه ساله‌اش را از دست داد. مادر علی که دوست ندارد زنگ بزنیم و تسلیت بگوییم و برویم تشیع. دوست ندارد به رویش بیاوریم ما علی را می‌شناختیم و چه حیف که رفت. حیف؟‌ علی راحت شد. بیچاره مادر علی. گریه‌هایم را تقسیم می‌کنم. امروز همه گریه‌ها و همه اشک‌ها و همه نفس گرفتگی‌ها برای مادر علی است.
حالا که بیشتر به مادر شدن فکر می‌کنم علی را بیشتر دوست دارم. علی با تن سرد و خسته‌اش. تنی که بیست سال تیمارستان باشد خسته می‌شود؟ بمیرم برایت علی! برای قد و بالای رشید و چهار‌شانگیت که فقط در لباس‌های صورتی نشست. علی دلم می‌خواهد تا صبح به خدا گلگی کنم که این حق مادر علی و پسر دیوانه نبود. تو که رفتی و حالا نزدیک تری به آن دم و دستگاه داوری حرف مرا برسان. خدا را به جا بیاور و ملیح بخند. ملیح که خندیدی پایت را روی پایت بینداز صدایت را صاف کن. یکی دو تا شوخی برای آب شدن یخ جمع و بارگاه بیانداز وسط. بعد شبیه خودت. خودت که می‌توانستی برازنده ترین مردان باشی. به خدا بگو حواست را به دل مادر ما بده. زود بیارش پیش ما. بیارش که جای آن بلوز و شلوار صورتی این بار کت و شلوارم را که پارچه‌اش از ایتالیا‌است و دکمه‌هایش از صدف ببیند بر اندام برازنده‌ام. بعد گرم دست بده و برو خودت برای آمدن مادر آماده کن. خیلی دلتنگ توست. می‌دانم.

۹
۰
مریم مهاجر
مریم مهاجر
مشتاق و مشوش
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید