ویرگول
ورودثبت نام
مریم مهاجر
مریم مهاجرمشتاق و مشوش
مریم مهاجر
مریم مهاجر
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

غرخانه شاه عباس

چاق شدم. خیلی چاق. هفته پیش تا سه شنبه هیچی قند نخوردم، و خیلی کم کربوهیدرات، و کلا کم همه چی.
سه شنبه به یک رولت میکس بری غول‌پیکر تسلیم شدم. فوق‌العاده بود. بی‌نظیر. ترشی توت‌ها با نرمی و لطافت خامه شگفت‌انگیز بود. مزه‌ها می‌رفتند می‌نشستند عمق جانم بعد همه حواس را بیدار می‌کردند و هرکدام مثل شاپرک در دشت بلند می‌شدند و در هوا سرخوش از این مزه بهشتی سرشان را تکان می‌دادند یا می‌رقصیدند.

بعد از آن رولت سپرم افتاد.
خب من که چاق شده‌ام تا اینجا، پی‌ام‌اس هم که هستم، شنبه هم که نیست، خب پس فعلا بخورم، بعدا یک وقتی که همه چیز مناسب بود یک رژیم درست و حسابی می‌گیرم. ایده به نظر خوب بود. من که خیلی پسندیدم. چهارشنبه به خانه که می‌رفتم رخوت از سر و کولم چکه می‌کرد، کنار الویه نوشابه و چیپس و کرانچی هم گرفتم.
فرداش هم از بی‌حوصلگی تا عصر با لباس خواب گشتم در خانه. و هی پشت سر هم چیز‌های الکی‌ای سفارش دادم که فقط مخصوص مریم کلافه‌است و اصلا مریم نرمال میلش هم به آن‌ها کشیده نمی‌شود. بستنی، ساندویچ کاپو، چیپس، کالباس.
کلافه‌ام. نه از خوردن، نه از چاقی که وقتی می‌خندم لپ‌هایم را زیر چشم‌ حس می‌کنم نه از پاهایم که به هم می‌خورند شبیه وقتی که خیلی چاق بودم. از خودم و از بی‌حوصلگی کلافه‌ام.

جمعه صبح که بیدار شدم حالم خوب بود. با چشم‌هایی هنوز نیمه باز، لباس‌هایی که خشک شده بودند را جمع می‌کردم. یکهو یادم آمد که فلانی چقدر وجدانش کم کار می‌کند که با من فلان کرد. یا بهمانی چقدر کم آدم خوبی است. کم‌کم از عصبانیت با خودم حرف هم می‌زدم. هرچه در هر دعوایی جواب نداده بودم داشت می‌آمد جلوی چشمم. لباس عوض کردم بروم نانوایی بادی به کله‌ام بخورد این دعوا‌ها از تنم برورند بیرون. واقعا انگار همه دعواهایی که تا آن روز داشتم آمده بودند نشسته بودند توی تنم، هر حرف تندی که از دهان هرکس بیرون می‌آمد زخم می‌کرد پیشانی‌ام را. چقدر تو اذیتی مریم. کمتر اذیت باش. کسی آدم اذیت را دوست ندارد.

(جمعه اذیت را می‌توانستم ادامه دهم تا شب که بلیت سینما گرفتم ولی حوصله‌ام نکشید بروم، ولی کسی آدم اذیت را دوست ندارد، ننوشتم. )

۱۰
۳
مریم مهاجر
مریم مهاجر
مشتاق و مشوش
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید