بعضی وقتها که به خواستههام فکر میکنم، میبینم هیچوقت چیز زیادی از زندگی نخواستم.
نه رویای فتح دنیا رو داشتم، نه دنبال خلق قصه خارقالعادهای بودم، زندگی که تو سرم بود، خیلی معمولیتر از چیزی بود که آدمها بهش میگن موفقیت.
چیزی که میخواستم ساده بود، میخواستم تو یه گوشه امن از این دنیا زندگی عادی و نرمالی داشته باشم. میخواستم پشت اسمم چیزی بیشتر از زنده موندن و دووم آوردن باشه. میخواستم تو مسیر حرفهای خودم جزئی از جامعه بینالملل باشم، میخواستم شبها بینگرانی سر رو بالشت بذارم. میخواستم سفر کنم، مکرر، شهر به شهر، کشور به کشور، دنیا رو ببینم و حس کنم بهش وصلم. میخواستم کتاب بخونم، بیسانسور. میخواستم هر سایتی که لازم داشتم رو بیدردسر باز کنم. میخواستم هوای تمیز نفس بکشم، ماشین ایمن سوار شم، یه خونه کوچیک اما برای خودم داشته باشم. میخواستم هربار فاصلهم با جام جهانی یه بلیت و پرواز باشه. میخواستم روتین بسازم، ورزش کنم و به جسم و علایقم رسیدگی کنم. میخواستم برای آینده پلن بچینم، میخواستم آینده یه مسیر روشن باشه نه یه هزارتوی بینقشه و روشنایی.
میخواستم رو مسیر زندگی قدم بزنم، بدون این که هرلحظه حس کنم زمین زیرپام داره میریزه. میخواستم یه زندگی نرمال داشته باشم، یه روزمرگی قابل تحمل، نه شلوغ، نه لوکس، نه پر سروصدا، فقط یه مسیر امن که از هم نپاشه.
انرژی که باید صرف ساختن میشد، رفت پای دووم آوردن، فرصت هایی که باید صاف و هموار میبودن اندازه یه عمر از من دور بودن، نه به خاطر اینکه نخواستم، نه به خاطر اینکه تلاش نکردم، من آدم منفعلی نبودم، تلاش زیاد کردم، هزینه زیاد دادم اما باز زور این نقطه از جغرافیا بیشتر از من بود.
با همه اینها، هنوز یه شعله کمنور، ضعیف، ولی زنده، توی دلم روشنه. همین نور کوچیک، همین تلاش برای ادامه دادن، من رو نگه میداره و یادم میاره که زنده بودن، حتی وسط همه این دشواری ها، خودش یه مسیره.