«آبی نفتی»
روی سکو رو به دریا نشسته بودم و کف پاهایم را در نرمی ماسهها فرو برده بودم. باد ملایمی، روی امواج آرام دریا در جریان بود و خنکایش روی پوست صورت چون موجود زنده میسرید.
تعطیلات بهمنماه بود. شبآخری که فردایش بنای بازگشت داشتیم را در ساحل دریا سپری میکردیم؛ شب چهارم. شبهای قبل را در خانهی دوست و آشنا گذرانده بودیم. و آن شب در پلاژ ساحلی چادر زدیم تا صبح را با صدای مرغان دریایی بیدار شویم. همه خوابیدند و من خوابم نیامد. لبهی سکوی چادر نشستم و خیره به سیاهی دریا شدم. دریا شبها، رازآلود و زیباست؛ یک ابهت و جاذبهی خاصی دارد که زبان و قلم از گفتنش قاصر است.
گاهی به آسمان نگاه میکردم به چندتا ستارهی کمنور که هرازگاهی به زور چشمکی میزدند بعد به صدای امواج دریا گوش میکردم و محو شنیدن امواج دریا شده بودم که در همین حین چند نفر جوانک آمدند و در همسایگی ما بساط قلیون و نوشیدنی و این چیزها راه انداختند. هی خوردند و خندیدند. از آن خندههای مستانه که بیشتر به هوار میماند تا قهقهه! چند نفری از مسافران که عین ما به صداها نزدیک بودند از چادرشان هی سرکی میکشیدند و لاحولی میگفتند و بعد چون حلزون، دوباره سر به داخل چادر فرو میبردند. منم بیکار و بیخواب نشسته بودم و خواسته و ناخواسته، به حرفهاشان گوش میدادم که هیچکدام برام مفهوم نبود، چون لهجهی غلیظشان در میان صدای خندههایشان، گم میشد.
در همین هنگام، صدای دیگری آمد؛ صدای یک چیزی شبیه غرش. با اولین صدا نه، دومی دوزاریام جا افتاد که این غرش، صدای رعد است. ولی از کجا میآمد، نمیدانستم. ناباورانه به آسمان نگاه کردم. در آن تاریکی نمیشد ابری دید، فقط از آن چندتا ستارهی لاجون، دیگری خبری نبود. همینطور که داشتم آسمان را میپاییدم، یکهو آسمان غرید و رعدی که به صاعقه میمانست بر دل دریا زد؛ چنانکه یکآن سیاهی دریا به روشنی مبدل گشت و همه جا نورانی شد و پشتبندش طوفانی آغاز گرفت که دریا متلاطم شد و چند درخت نخل باریک و بیجان ساحل را به رقص درآورد.
داخل چادر شدم و خواستم اهل خانه را بیدار کنم که همه سراسیمه با شنیدن صداها و تکانهای شدید چادر بیدار شده بودند. آن لحظه به تنها چیزی که فکر میکردیم ترک محل بود؛ ترک ساحل و دریا. و این تصمیم زمانی بیشتر قوت گرفت که وقتی من و همسرم از چادر بیرون آمدیم با جمعیت سرگردان آنجا مواجه شدیم که در زیر باران شدید به طرف ماشینهایش میدویدند. در تمام عمرم تا آنروز، چنین بارانی ندیده بودم. قطرات باران اینطور نبود که با ناز و کرشمه به پایین سرازیر شوند، انگار سینهی آسمان سیاه چون مشکی دریده شده بود و آبش شرشر به پاینن بریزد.
با دستپاچگی بچهها را کشانکشان سوار ماشین کردیم و راه افتادیم. مقصد را نمیدانستیم. فقط میخواستیم آن لحظه زیر غرشهای آسمان و کنار امواج خروشان ساحل نباشیم. برویم یک جای امن، دورتر از اینجا...
سوار ماشین شدیم؛ دووی به رنگ آبی نفتی. تازه خریده بودیمش. چند ماهی میشد. ماشین یک خانم دکتر باکلاس در پایتخت بود که گفته بود فقط تا مطب میرفته میآمده. راست هم گفته بود، ماشین تر و تمیزی بود؛ البته تا قبل از آن شب و قبل از آن سیلاب که رنگ روشن آبی نفتیاش به سیاهی چرک بزند.
راه افتادیم در زیر بارانی که برفپاکن ماشین با سرعت تمام آب را پاک میکرد، اما به هزار بدبختی تنها چند قدمی خود را میتوانستیم ببینیم. فقط میرفتیم. به اینکه چی میشود و قرار است به کجا برویم فکر نمیکردیم. گویی خود را سپرده بودیم به تقدیر و پیشامد و هرآنچه که انتظار ما را میکشد. اما نگاههای نگران همسرم این را نمیگفت او تسلیم موقعیت نشده بود و به هر زحمتی میخواست تا خود و ما را از دل خطر دور کند. آن شب برای دومینبار، پشت نگاههای یک پدر، نگرانی را از نزدیک میدیدم. انگار چشمهایش زبان باز کرده بودند و میگفتند باید کاری کنم، باید خانوادهام را از این خطر دور کنم.
و من هم انگار مترجم نگاههایش شده بودم. گاهی آن سکوت که بین ما حاکم بود باعث قوت قلبم میشد؛ سکوتی که پاردوکس عجیبی از آرامش و تشویش بود.
ماشین هنهنکنان در جادهی پرچاله و چوله، در حال حرکت بود. سیلاب از دو طرف جاده، چون جویباری راه افتاده بود. چشمم از شیشه بغلی به کنارههای جاده بود. در دل قهر طبیعت؛ غرش و طوفان و سیلاب گرفتار شده بودیم. بیآنکه به مقصدی فکر کنیم، فقط میرفتیم تا اینکه از دور چشممان به نور کمسویی افتاد. با خود اندیشیدیم که حتما یک کافه یا مغازه است. دیدن یک نور و یک مکان در آن شب طوفانی از دیدن گنج قارون ذوق بیشتری دار چون پای جان و زندگیمان در میان بود.
نزدیکتر رفتیم حدسمان درست بود. یک چایخانه سنتی بود. ماشین را جلوی در بزرگی که داشت پارک کردیم. میخواستیم تا بندآمدن باران همانجا بایستیم. مدتی را در ماشین گذراندیم. خسته بودیم. در آن لحظات ماشین پناهگاهی شده بود برایمان از غرش های پیدرپی ابرهای که با هم سر جنگ داشتند. از اینکه در جاده نبودیم احساس امنیت میکردم. ساعتی نگذشت که پنجرهی اتاقی باز شد و یک پسر موفرفری که فقط باز و بستهشدن دهانش را میدیدیم و دستانش را به اینسو و آنسو تکان میداد خطاب به ما چیزهایی میگفت.
و بعد از کنار پنجره رفت و در کنار پنجره را باز کرد و دواندوان به طرف ما آمد. بالای سر و شانههایش نایلون بزرگ وصخیمی قرار داشت که از گوشههایش آب چکه میکرد. نزدیک آمد و با صدایی که به سختی شنیده میشد از ما خواست تا به دنبالش برویم.
بچهها که لباسهاشان در فاصلهی چادر و سوار شدن به ماشین خیس شده بود، انگار داشتند میلرزیدند. یکییکی پیاده شدند. دستشان را گرفتیم و بعد به دنبال مرد راه افتادیم.
وارد یک سالن شدیم. دو طرفش تختهای چوبی روبهروی هم قرار گرفته بودند. وسط تختها میز پیشخوان قرار داشت و قلیونهای میوهای که ردیف هم چیده شده بودند. شاگرد موفرفری، همان آقایی که جلوی ما در آمد، ما را به آخرین تخت برد و گفت همانجا بمانیم. روی تخت نشستیم. خسته بودیم. جوان رفت و بعد با چند پتو برگشت. بچهها خزیدند زیر پتو و من سرم را تکیه دادم به تیرک چوبی تخت. و پشت دیوار چسبیده به تیرک صدای شرشر آب میآمد که از ناودان سرازیر بود. صدا آنقدر به من نزدیک بود که احساس میکردم الانه است که دل دیوار را سوراخ میکند. از هر سو صدا میآمد؛ چشمانم را بستم. در مرز خواب و بیداری بودم. ذهن آشفتهام کمی دنده عقب رفت و صداها را در گوشم آنالیز کرد. و گوشهایم پر شد از صدای آب؛ صدای موجهای خروشان که خود را بر دل صخرهی سنگی میزد. و گاهی چون شرشر آبشاری که از دل کوهی جاری میشد. و گاهی ترقوتروق قطرات باران روی شیروانی چایخانه...
و قبل از اینکه به خواب بروم، آخرین صداها پرتپرت ماشین در جاده در ته گوشم بود که مثل یک نفر جنگجو میمانست که در میدان جنگ به نفسنفس بیفتد و تمام زورش را میزد تا پیروز میدان باشد. و این صدا همراه شده بود با صدای بغضکردهی پسر کوچکم که گفت: اینم مثل اون یکی ماشینمون... خوشرکاب نیست...شانس نداریم که...
و پسر بزرگترم گفت: ول کن حالا... ایندفه به بابا بگیم یه پارس بخریم...
و من خسته و کوفته، در میان انبوه رویاهای شیرین کودکانه آنها به خواب رفتم....و خواب آبی دریا را میدیدم که تلالوی انوار خورشید صبحگاهی بر سطح آب، چون الماسی میدرخشیدند...
# دنده_عقب_اتو_بازار
#_دنده_عقب